eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻👆🏻 کاش میتونستی بفهمی که تو دل بی صاحابم چه ولوله ای راه انداختی. آره تو راست میگی ! من بد کردم در حقت! خیلی هم زیاد .... اما حالا اومدم برای اینکه بگذری از من . غلط کردن رو برای همین وقت ها گذاشتن دیگه . شده هزار مرتبه سرم رو خم کنم و التماست کنم تا برگردی پیشم . تو قلب مهربونی داری طهورا . دلم پر می کشید برای رفتن ... برای دوباره با هم بودن ! اما پای رفتن نداشتم . هنوز هم نسبت به علاقه اش اطمینان خاطر نداشتم . و من به خاطر قولی که به مادرش داده بودم باید این زندگی نو بنیاد را رها می کردم . و طرف دیگر ذهنم سیاوش بدجور بهم دهن کجی می کرد . همه را یک طرف می گذاشتم این آخری را هیچ جوره نمیشد بیخیالش شد و راحت از کنارش گذشت . پایم را به داخل حیاط گذاشتم و خودم را پشت در پنهان کرده و سرم را از لای در بیرون بردم و بر خلاف میل باطنی ام گفتم : برو امیر حسین . نه به خاطر من به خاطر خودت برو . جونت رو که از سر راه نیاوردی . میخوای اون عوضی بکشت . محکم در را به طرفم فشار داد و خودش را به داخل حیاط انداخت . بازو وانم میان چنگال دست هایش گم شده بود . هاله ای از خشم و محبت بهم آمیخته شده در نگاهش به چشم می خورد . آرام تکانم داد و اخطار گونه گفت : چرا همه چیز رو انقد سطحی نگاه می‌کنی . مگه شهر هرته!!! مملکت قانون داره عزیز من . انقد ها هم بی در و پیکر نیست که تو فکر می‌کنی . میتونیم بریم ازش شکایت کنیم به جرم مزاحمت . برای مدتی می افته گوشه زندان و آب خنک نوش جان می کنه . این تازه یک راهش هست که دارم بهت میگم . معقول ترین راه هم همینه . گفتم به اون مردک هم، اما لازمه که دوباره بهت بگم ! من نمیذارم دستش به تو برسه . مصمم تر از قبل با قاطعیت گفت : اگر که آخرش به مرگ یکی از ما ختم بشه . من تا آخرش رو میرم . اما ترو ول نمی کنم . تو زن منی ! نگاهش را سر داد به چشم هایم و لب زد : عشق منی .... سرش را نزدیک آورد تا پیشانی ام را ببوسد که با صدای جیغ زنی که آمد با ترس فاصله گرفت و هر دو هاج و واج خیره شدیم . مادر سارا بود . بنده ی خدا شوکه شده بود و زبانش بند آمده بود . گوشه چادرش را به دندان گرفته بود و با ترس و لرز پرسید: تو کی هستی ! اینجا چیکار می‌کنی . نگاهش را به من دوخت و گفت : این کیه تو می شناسیش!؟ قبل اینکه من لب وا کنم امیر حسین لبخند آرامی زد و سرش را پایین انداخت و در کمال تواضع و ادب گفت : سلام حاج خانم . من شوهر طهورا هستم امیر حسین . ترو خدا ببخشید منو اگر شما رو نگران کردم . آمدنم یک دفعه ای شد . دستاش شل شد و لب هایش به خنده وا شد و با خوش حالی گفت : ای وای پسرم خیلی خوش آمدی ! زودتر از اینها منتظر اومدنت بودم . شما ببخش من نشناختم . در را پشت سرش بست چادرش را دور کمرش جمع کرده و به طرف خانه قدم برداشت و رو به ما گفت : ترو خدا بفرمایید داخل آقای دکتر . طهورا جان شوهرت رو راهنمایی کن . امیر حسین دستی به موهایش کشید و نگاهی به من انداخت و رو به او گفت : نه دست شما درد نکنه . قصدم دیدن خانومم بود . بیش از این وقت تون رو نمی‌گیرم . مثل اینکه انقد به طهورا رسیدگی کردید و مهمان نواز بودید که دل نمی‌ذاره از پیشتون بیاد . خنده ی نمکی کرد و روسری عقب رفته اش را جلوتر کشید و گفت : طهورا جان لطف داره اینجا خونه خودشه تا هر وقت که بخواد قدمش روی چشم اهل این خونه است . اما دلم طاقت نمیاره که ناراحتی و غم و غصه اش رو ببینم بخدا . امیر حسین نگاه مشکوکی بین ما رد و بدل کرد بعد هم موشکافانه پرسید : چیزی شده ! چرا طهورا ناراحتی می‌کنه !؟ مطمئنا می‌دونم که به خاطر پدرش نیست . چون تودار تر و قوی تر از این حرفاست که بخواد دیگران رو درگیر مشکلاتش کنه . -چی بگم مادر ! بخدا از وقتی اومده فقط کار روز و شبش گریه است . دلم خون شده واسش . می‌دانستم که قرار است پته ام را روی آب بریزد و همه چیز را بگوید . اما دلم نمی خواست تا امیر حسین بویی ببرد از بی قراری های شبانه ام ... با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که نگوید اما حس کردم از عمد گفت ! به نیت ، خیر و خالصش شکی نداشتم . -پسرم ، بی تاب توئه . اسم تو اززبونش نمی افته . دائم از خوبی و وجنات شما میگه . خیلی شما رو دوست داره ‌. انقد که گفته که من خودم یکی، لحظه شماری می کردم تا شما رو ببینم . امیرحسین لبخند مرموزی زد و بهم خیره شد و گفت : که اینطور ... پس خانوم دلش هم واسه من تنگ شده بعد با پا پس میزنه با دست پیش می‌کشه ! ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃