🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدونودسه:
ادامه 👆🏻👆🏻👆🏻
کاش میتونستی بفهمی که تو دل بی صاحابم چه ولوله ای راه انداختی.
آره تو راست میگی !
من بد کردم در حقت!
خیلی هم زیاد ....
اما حالا اومدم برای اینکه بگذری از من .
غلط کردن رو برای همین وقت ها گذاشتن دیگه .
شده هزار مرتبه سرم رو خم کنم و التماست کنم تا برگردی پیشم .
تو قلب مهربونی داری طهورا .
دلم پر می کشید برای رفتن ...
برای دوباره با هم بودن !
اما پای رفتن نداشتم .
هنوز هم نسبت به علاقه اش اطمینان خاطر نداشتم .
و من به خاطر قولی که به مادرش داده بودم باید این زندگی نو بنیاد را رها می کردم .
و طرف دیگر ذهنم سیاوش بدجور بهم دهن کجی می کرد .
همه را یک طرف می گذاشتم این آخری را هیچ جوره نمیشد بیخیالش شد و راحت از کنارش گذشت .
پایم را به داخل حیاط گذاشتم و خودم را پشت در پنهان کرده و سرم را از لای در بیرون بردم و بر خلاف میل باطنی ام گفتم : برو امیر حسین .
نه به خاطر من به خاطر خودت برو .
جونت رو که از سر راه نیاوردی .
میخوای اون عوضی بکشت .
محکم در را به طرفم فشار داد و خودش را به داخل حیاط انداخت .
بازو وانم میان چنگال دست هایش گم شده بود .
هاله ای از خشم و محبت بهم آمیخته شده در نگاهش به چشم می خورد .
آرام تکانم داد و اخطار گونه گفت : چرا همه چیز رو انقد سطحی نگاه میکنی .
مگه شهر هرته!!!
مملکت قانون داره عزیز من .
انقد ها هم بی در و پیکر نیست که تو فکر میکنی .
میتونیم بریم ازش شکایت کنیم به جرم مزاحمت .
برای مدتی می افته گوشه زندان و آب خنک نوش جان می کنه .
این تازه یک راهش هست که دارم بهت میگم .
معقول ترین راه هم همینه .
گفتم به اون مردک هم، اما لازمه که دوباره بهت بگم !
من نمیذارم دستش به تو برسه .
مصمم تر از قبل با قاطعیت گفت : اگر که آخرش به مرگ یکی از ما ختم بشه .
من تا آخرش رو میرم .
اما ترو ول نمی کنم .
تو زن منی !
نگاهش را سر داد به چشم هایم و لب زد : عشق منی ....
سرش را نزدیک آورد تا پیشانی ام را ببوسد که با صدای جیغ زنی که آمد با ترس فاصله گرفت و هر دو هاج و واج خیره شدیم .
مادر سارا بود .
بنده ی خدا شوکه شده بود و زبانش بند آمده بود .
گوشه چادرش را به دندان گرفته بود و با ترس و لرز پرسید: تو کی هستی ! اینجا چیکار میکنی .
نگاهش را به من دوخت و گفت : این کیه تو می شناسیش!؟
قبل اینکه من لب وا کنم امیر حسین لبخند آرامی زد و سرش را پایین انداخت و در کمال تواضع و ادب گفت : سلام حاج خانم .
من شوهر طهورا هستم امیر حسین .
ترو خدا ببخشید منو اگر شما رو نگران کردم .
آمدنم یک دفعه ای شد .
دستاش شل شد و لب هایش به خنده وا شد و با خوش حالی گفت : ای وای پسرم خیلی خوش آمدی !
زودتر از اینها منتظر اومدنت بودم .
شما ببخش من نشناختم .
در را پشت سرش بست چادرش را دور کمرش جمع کرده و به طرف خانه قدم برداشت و رو به ما گفت : ترو خدا بفرمایید داخل آقای دکتر .
طهورا جان شوهرت رو راهنمایی کن .
امیر حسین دستی به موهایش کشید و نگاهی به من انداخت و رو به او گفت : نه دست شما درد نکنه .
قصدم دیدن خانومم بود .
بیش از این وقت تون رو نمیگیرم .
مثل اینکه انقد به طهورا رسیدگی کردید و مهمان نواز بودید که دل نمیذاره از پیشتون بیاد .
خنده ی نمکی کرد و روسری عقب رفته اش را جلوتر کشید و گفت : طهورا جان لطف داره اینجا خونه خودشه تا هر وقت که بخواد قدمش روی چشم اهل این خونه است .
اما دلم طاقت نمیاره که ناراحتی و غم و غصه اش رو ببینم بخدا .
امیر حسین نگاه مشکوکی بین ما رد و بدل کرد بعد هم موشکافانه پرسید : چیزی شده ! چرا طهورا ناراحتی میکنه !؟
مطمئنا میدونم که به خاطر پدرش نیست .
چون تودار تر و قوی تر از این حرفاست که بخواد دیگران رو درگیر مشکلاتش کنه .
-چی بگم مادر !
بخدا از وقتی اومده فقط کار روز و شبش گریه است .
دلم خون شده واسش .
میدانستم که قرار است پته ام را روی آب بریزد و همه چیز را بگوید .
اما دلم نمی خواست تا امیر حسین بویی ببرد از بی قراری های شبانه ام ...
با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که نگوید اما حس کردم از عمد گفت !
به نیت ،
خیر و خالصش شکی نداشتم .
-پسرم ، بی تاب توئه .
اسم تو اززبونش نمی افته .
دائم از خوبی و وجنات شما میگه .
خیلی شما رو دوست داره .
انقد که گفته که من خودم یکی، لحظه شماری می کردم تا شما رو ببینم .
امیرحسین لبخند مرموزی زد و بهم خیره شد و گفت : که اینطور ...
پس خانوم دلش هم واسه من تنگ شده بعد با پا پس میزنه با دست پیش میکشه !
ادامه دارد ...
#رمانزیبایعاشقانهمذهبیواجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃