eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : مادر با چشم و ابرو بهم فهماند که آماده ی رفتن شویم . کنارش ایستادم و آهسته در گوشش گفتم: بریم مامان ، من آماده ام . خاله ملیحه که روبرویمان ایستاده بود متوجه شد و گفت: کجا می خواین‌ برید ؟ تا الان روضه بود نتونستم اصلا بهتون برسم . امشب رسم مهمون داری رو خوب جا نیاوردم . بنشینید ترو خدا . مادر در حالی که چادرش را سر می کرد بهش گفت: نه ملیحه جون ، این چه حرفیه قبولتون‌ باشه. اجرتون‌ با امام حسین . اخمی ساختگی کرد و با ناراحتی گفت: انشالله خدا از صاحب نذری قبول کنه . نذر امیر حسینم هست . نگاهی به من انداخت و روبه مادر ادامه داد : دعا کنید مشکلش حل بشه . گره به کارش افتاده . خودش که انگار نه انگار ... اما من ، مادرم نمیتونم خیالم راحت باشه. غوغایی در دلم بر پا شده بود. نگرانش شدم . کاش در لفافه سخن نمی گفت و واضح حرفش را میزد . نمی دونست که دارم از درون داغون میشم . هر چند می دونستم که حرفم خریدار نداره و دعای من مورد استجابت‌ نیست اما از ته دلم براش دعا کردم . --طهورا شماره ی آژانس رو بگیر تا بریم . چشمی گفتم و مشغول گرفتن شماره شدم که دستش رو روی گوشیم گذاشت و با مهربونی بهم زل زد و گفت : تو مرام ما نیست بگذاریم مهمون با آژانس بره‌ . پس امیر حسین اینجا چیکاره است !! --اخه خاله نمیخوایم دیگه زحمت بیفتن . لبخندی روی صورتش نشست و گفت : این چه حرفیه وجود شما رحمته عزیزم . مادر خودش رو جمع و جور کرد و به نشونه اعتراض گفت : نه اینطوری نمیشه. ملیحه جون ما همیشه زحمتمون‌ گردن شماست دیگه بیشتر از این نگذار شرمنده ی شما بشیم . دست مادر رو آروم تو دستش فشار داد : ترو خدا انقد غریبی نکنید . پسر منم مثل پسر خودت بدون . نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد : دعا کن یه عروس خوب گیرم بیاد . ان شاالله همین برای من کافیه . --زنده باشه، ان شاالله که گیرش میاد . خودش کم چیزی نیست .ماشالله خیلی آقاست. الهام توی آشپز خونه بود و مشغول شستن ظرف ها . سرم رو از کنار اُپن به داخل بردم و بهش گفتم: خسته نباشی، خدا قوت بانو . با دست خیسش دستی به موهای ریخته روی پیشانی اش کشید و گفت : دلم یک دل سیر خواب میخواد. ولی فک کنم تا دو روز باید ظرف بشورم . مادرش کنارم ایستاد و دستش رو شونه ام گذاشت و در حالی که میخندید گفت : کم غر بزن دخترکم، در عوض همه ی ثواب ها رو خودت میبری . دروغ میگم طهورا جون ! --نه کاملا درست میگین .کاش من هم میتونستم کمکش کنم . --اونم به وقتش عزیزم ، توام جای خودت ثواب بردی . --خب حالا که دیگه زحمت مون هم گردن شما افتاد پس بیزحمت بهش بگید برسونه ما رو ملیحه خانم . --خواهش میکنم ، بفرمائید بریم داخل حیاط هست . سوز سرمای پاییز به استخوانم رسوخ کرد و درد بدی توی پام پیچید و از درد به خودم میپیچیدم‌ و صدای آخ گفتنم توجه بقیه را جلب کرد . مادرم به صورتش زد و گفت: وای خدا مرگم بده ، چی شد ؟! طهورا چت شد یهو ! لبم رو به دندون گرفته و محکم فشارش میدادم و مزه خون توی دهانم رو حس میکردم . از درد شدیدی که توی پام مثل مار می پیچید متوجه اطرافم و افرادی که دورم جمع شده بودند نبودم . تنها وقتی به خودم اومدم که دو چشم ملتهب و نگران بهم چشم دوخته بود و داشت فشارم رو می گرفت . آروم لب هاش رو روی هم فشرد و در همون حال که بهم نگاه می کرد گفت : فشارت یکم پایینه . امشب استراحت کافی نداشتید واسه همین درد دارید . سرش رو بالا کرد و به مادرش گفت : مامان یه مُسکن بیار لطفا . مامان کنارم بود و با دلواپسی صورتم رو وارسی می کرد و می گفت : حالا چی میشه آقای دکتر ؟ آخه این چه بلایی بود سرمون اومد ؟! --نگران نباشید خانم تابش ان شاالله که چیزی نیست . یکم استراحت بیشتر لازم هست تا بهبودی کامل رو حاصل کنن . ***** (امیر حسین ) مشغول شستن دیگ نذری بودم که با صدای ناله ای که از پشت سرم اومد به عقب نگاه کردم و در کمال ناباوری دیدم که صورتش از درد جمع شده و به خودش می پیچه ‌. نگران شدم و با خودم گفتم شاید که پاش جایی خورده باشه ! اما وقتی که دیدمش متوجه شدم که خستگی از چشماش میباره . تو دلم الهام و مادر رو شماتت می کردم که چرا این بنده خدا رو با این وضع مجبور کردن و آوردنش اینجا ! حس میکردم ازم خجالت می کشه . یه شرم‌ خاصی توی نگاهش بود . امشب اولین بار بود که اینطور بعد دو سال انقد دل نگران یک نفر شدم ... دست و پام، تکون می خورد . حال عجیبی بهم دست داده بود . کلافه و سر در گم با افکارم و حس های مختلفی که در وجودم زبانه می کشید کلنجار می رفتم ... ادامه دارد ... به قلم ✍دل‌آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃