🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوچهار:
مادر با چشم و ابرو بهم فهماند که آماده ی رفتن شویم .
کنارش ایستادم و آهسته در گوشش گفتم: بریم مامان ، من آماده ام .
خاله ملیحه که روبرویمان ایستاده بود متوجه شد و گفت: کجا می خواین برید ؟ تا الان روضه بود نتونستم اصلا بهتون برسم .
امشب رسم مهمون داری رو خوب جا نیاوردم .
بنشینید ترو خدا .
مادر در حالی که چادرش را سر می کرد بهش گفت: نه ملیحه جون ، این چه حرفیه قبولتون باشه.
اجرتون با امام حسین .
اخمی ساختگی کرد و با ناراحتی گفت: انشالله خدا از صاحب نذری قبول کنه .
نذر امیر حسینم هست .
نگاهی به من انداخت و روبه مادر ادامه داد : دعا کنید مشکلش حل بشه .
گره به کارش افتاده .
خودش که انگار نه انگار ...
اما من ، مادرم نمیتونم خیالم راحت باشه.
غوغایی در دلم بر پا شده بود.
نگرانش شدم .
کاش در لفافه سخن نمی گفت و واضح حرفش را میزد .
نمی دونست که دارم از درون داغون میشم .
هر چند می دونستم که حرفم خریدار نداره و دعای من مورد استجابت نیست اما از ته دلم براش دعا کردم .
--طهورا شماره ی آژانس رو بگیر تا بریم .
چشمی گفتم و مشغول گرفتن شماره شدم که دستش رو روی گوشیم گذاشت و با مهربونی بهم زل زد و گفت : تو مرام ما نیست بگذاریم مهمون با آژانس بره .
پس امیر حسین اینجا چیکاره است !!
--اخه خاله نمیخوایم دیگه زحمت بیفتن .
لبخندی روی صورتش نشست و گفت : این چه حرفیه وجود شما رحمته عزیزم .
مادر خودش رو جمع و جور کرد و به نشونه اعتراض گفت : نه اینطوری نمیشه.
ملیحه جون ما همیشه زحمتمون گردن شماست دیگه بیشتر از این نگذار شرمنده ی شما بشیم .
دست مادر رو آروم تو دستش فشار داد : ترو خدا انقد غریبی نکنید .
پسر منم مثل پسر خودت بدون .
نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد : دعا کن یه عروس خوب گیرم بیاد .
ان شاالله همین برای من کافیه .
--زنده باشه، ان شاالله که گیرش میاد .
خودش کم چیزی نیست .ماشالله خیلی آقاست.
الهام توی آشپز خونه بود و مشغول شستن ظرف ها .
سرم رو از کنار اُپن به داخل بردم و بهش گفتم: خسته نباشی، خدا قوت بانو .
با دست خیسش دستی به موهای ریخته روی پیشانی اش کشید و گفت : دلم یک دل سیر خواب میخواد.
ولی فک کنم تا دو روز باید ظرف بشورم .
مادرش کنارم ایستاد و دستش رو شونه ام گذاشت و در حالی که میخندید گفت : کم غر بزن دخترکم، در عوض همه ی ثواب ها رو خودت میبری .
دروغ میگم طهورا جون !
--نه کاملا درست میگین .کاش من هم میتونستم کمکش کنم .
--اونم به وقتش عزیزم ، توام جای خودت ثواب بردی .
--خب حالا که دیگه زحمت مون هم گردن شما افتاد پس بیزحمت بهش بگید برسونه ما رو ملیحه خانم .
--خواهش میکنم ، بفرمائید بریم داخل حیاط هست .
سوز سرمای پاییز به استخوانم رسوخ کرد و درد بدی توی پام پیچید و از درد به خودم میپیچیدم و صدای آخ گفتنم توجه بقیه را جلب کرد .
مادرم به صورتش زد و گفت: وای خدا مرگم بده ، چی شد ؟! طهورا چت شد یهو !
لبم رو به دندون گرفته و محکم فشارش میدادم و مزه خون توی دهانم رو حس میکردم .
از درد شدیدی که توی پام مثل مار می پیچید متوجه اطرافم و افرادی که دورم جمع شده بودند نبودم .
تنها وقتی به خودم اومدم که دو چشم ملتهب و نگران بهم چشم دوخته بود و داشت فشارم رو می گرفت .
آروم لب هاش رو روی هم فشرد و در همون حال که بهم نگاه می کرد گفت : فشارت یکم پایینه .
امشب استراحت کافی نداشتید واسه همین درد دارید .
سرش رو بالا کرد و به مادرش گفت : مامان یه مُسکن بیار لطفا .
مامان کنارم بود و با دلواپسی صورتم رو وارسی می کرد و می گفت : حالا چی میشه آقای دکتر ؟ آخه این چه بلایی بود سرمون اومد ؟!
--نگران نباشید خانم تابش ان شاالله که چیزی نیست .
یکم استراحت بیشتر لازم هست تا بهبودی کامل رو حاصل کنن .
*****
(امیر حسین )
مشغول شستن دیگ نذری بودم که با صدای ناله ای که از پشت سرم اومد به عقب نگاه کردم و در کمال ناباوری دیدم که صورتش از درد جمع شده و به خودش می پیچه .
نگران شدم و با خودم گفتم شاید که پاش جایی خورده باشه !
اما وقتی که دیدمش متوجه شدم که خستگی از چشماش میباره .
تو دلم الهام و مادر رو شماتت می کردم که چرا این بنده خدا رو با این وضع مجبور کردن و آوردنش اینجا !
حس میکردم ازم خجالت می کشه .
یه شرم خاصی توی نگاهش بود .
امشب اولین بار بود که اینطور بعد دو سال انقد دل نگران یک نفر شدم ...
دست و پام، تکون می خورد .
حال عجیبی بهم دست داده بود .
کلافه و سر در گم با افکارم و حس های مختلفی که در وجودم زبانه می کشید کلنجار می رفتم ...
ادامه دارد ...
#رمانزیباعاشقانهیمذهبیطهورا
#طهورا
به قلم ✍دلآرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃