eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👇🏻 زنداییم‌ با مادرش و بچه هاش برای این دهه رفتن کربلا . به ما هم گفتن‌ که بریم اما قسمت نشد انشاالله اربعین . --انشاالله ، من تا به حال نرفتم خیلی دوست دارم برم . --امام حسین بطلبه و دعوتت کنه همه چیز حله. امسال ان شاالله میری . جونم واست بگه که رسول و رضا دوقلوهای دایی هستن . و هر دو شون تو سپاه هستن . رضا بیشتر اوقات تهران هست اما رسول ... عشق توی چشماش موج میزد . و تن صداش ناراحت بود . منتظر ادامه اش شدم . --اما رسول بیشتر اوقات سوریه است . هر وقت که میره و میاد می میرم و زنده میشم . میدونی طهورا شاید پیش خودت بگی که هیچ صنمی با هم نداریم و این دلتنگی و عشق من بی دلیل هست. اما بهتره بدونی که این عشق ما دو طرفه است اما مانع سختی برای رسیدن مون وجود داره . --من هیچ وقت این حرف رو نمیزنم . سعی میکنم دیگران رو قضاوت نکنم . به نظرم هر کسی برای کارش دلیلی داره . پس حالا که دو طرفه است خیلی خوبه. یعنی نصف راه رو رفتی . ببینم چه مانعی وجود داره ؟ دیگه کی خوشگل تر و خانوم تر از تو !! آهی‌ کشید و سرش رو بین دستاش گرفت و گفت: ای کاش همین طوری بود . این وسط زنداییم نمی گذاره. با وجودی که خیلی هم دوستم داره اما میگه این کار نشدنیه! --یعنی چی ؟ واقعا نمی فهمم دارم گیج میشم... آخه چرا ؟ در صورتی که میگی دوستت هم داره پس دیگه مخالفتش مال چیه ؟! مِن و مِنی کرد و در حالی که از گفتنش خجالت می کشید گفت : برای اینکه من یکبار ازدواج کردم . صدام رو کمی بالا بردم و دستم رو جلوی دهانم گذاشته و گفتم: چی !!! چی میگی الهام ؟! واقعا ازدواج کردی ؟ --آره یکسال عقد بودم .اما نگذاشتم که جشن عروسی برگزار بشه و همه چیز رو تموم کردم . --ترو خدا قشنگ بگو ! انقد بریده بریده گفتی نفسم بند اومد . --سال آخر دانشگاه بودم که یکی از دانشجو های سال آخر پزشکی ازم توی دانشگاه خواستگاری کرد . پسر خوب و موجهی‌ به نظر می اومد. آروم و سر به زیر . اولش مخالف کردم اما اونقدر اصرار و پافشاری کردند که قبول کردم تا با خانواده اش بیان . طی چند جلسه رفت و آمدی که داشتن حسابی توی دلم جا باز کرد . اخلاقش به دلم نشست . اما این تازه یک روی سکه بود ... غافل از اینکه یه رویی دیگه ازش مخفی مونده . --مگه تو رسول رو دوست نداشتی؟! --چرا دوستش داشتم . من از همون بچگی ازش خوشم می اومد . اما اون زمان هنوز کارهای رفتن تو سپاهش درست نشده بود و من این رو به حساب اینکه منو نمیخواد گذاشتم . سر یک لج و لجبازی بچه گانه با خودم و دلم ... جواب بله رو به، پیمان دادم . بله رو دادم ...زنش شدم اما قلبم پیش رسول بود . سعی داشتم هر طور شده فکرش رو از سرم بیرون کنم . دلم نمی خواست با فکر به اون دچار گناه بشم . من دیگه یک دختر مجرد نبودم . شوهر داشتم و باید تمام فکر و ذکرم رو پیش اون متمرکز می کردم و به زندگی جدیدم دلخوش می کردم . اوایل همه چیز خوب و عالی بود . هر دفعه که منو دید یک کادو برام می آورد. زبون چرب و نرمی داشت . قشنگ حرف میزد اما خوب عمل نمی کرد . مرد عمل نبود. رفته رفته ، بد عنق بازی هاش شروع شد . دائم بهانه می گرفت . سر هر چیز کوچیک و بزرگی دعوا راه می انداخت و بهم گفته بود که حق ندارم که سر کار برم . باید بشینم خونه و این مدرکی که گرفتم رو بگذارم توی کوزه‌ آبش رو بخورم. هوای خارج رفتن سرش افتاده بود . هر طور شده بود میخواست منم ببره . به هر حیله ای متوسل شد ... اما نتونست... هر چقدر با خودم فکر می کردم می گفتم این زندگی سر انجام خوبی نداره . بهتره همین جا تمومش کنم . تمومش کردم و مهر طلاق وارد شناسنامه ام شد . اون روز اگه یادت باشه وقتی اومدم مطب ! سرم رو بالا و پایین تکون دادم و گفتم : آره، آره ، خوب یادمه خب ! --پیمان از خارج برگشته و ادعا می کنه که پشیمون شده و میخواد برای همیشه ایران بمونه . اما حتی اگه راست هم بگه حاضر نیستم که دیگه تن به ازدواج باهاش بدم . من جز رسول کسی دیگه ای رو نمیخوام طهورا. --درست میشه عزیزم ، منتهی یکم باید سختی بکشید دیگه . وقتی بعد سختی بهم برسید اون رسیدنتون‌ بهم از عسل هم شیرین تره . --دلت خوشه ها ! پیمان هم ول کنه ... زندایی کوتاه بیا نیست . میگه الهام یکبار ازدواج کرده و از این حرفا... --این افکار پوسیده رو بریز دور. اولا که ازدواج کردی جرم که نکردی .حق زندگی داری . بسپار به خدا ، اگر مال هم باشین همه چیز درست میشه. --توکل به خدا . "وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا" و بر خدا توکل کن همین بس که خداوند وکیل (نگهبان ) توست . (احزاب‌۳) @mahruyan123456 🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : مادر با چشم و ابرو بهم فهماند که آماده ی رفتن شویم . کنارش ایستادم و آهسته در گوشش گفتم: بریم مامان ، من آماده ام . خاله ملیحه که روبرویمان ایستاده بود متوجه شد و گفت: کجا می خواین‌ برید ؟ تا الان روضه بود نتونستم اصلا بهتون برسم . امشب رسم مهمون داری رو خوب جا نیاوردم . بنشینید ترو خدا . مادر در حالی که چادرش را سر می کرد بهش گفت: نه ملیحه جون ، این چه حرفیه قبولتون‌ باشه. اجرتون‌ با امام حسین . اخمی ساختگی کرد و با ناراحتی گفت: انشالله خدا از صاحب نذری قبول کنه . نذر امیر حسینم هست . نگاهی به من انداخت و روبه مادر ادامه داد : دعا کنید مشکلش حل بشه . گره به کارش افتاده . خودش که انگار نه انگار ... اما من ، مادرم نمیتونم خیالم راحت باشه. غوغایی در دلم بر پا شده بود. نگرانش شدم . کاش در لفافه سخن نمی گفت و واضح حرفش را میزد . نمی دونست که دارم از درون داغون میشم . هر چند می دونستم که حرفم خریدار نداره و دعای من مورد استجابت‌ نیست اما از ته دلم براش دعا کردم . --طهورا شماره ی آژانس رو بگیر تا بریم . چشمی گفتم و مشغول گرفتن شماره شدم که دستش رو روی گوشیم گذاشت و با مهربونی بهم زل زد و گفت : تو مرام ما نیست بگذاریم مهمون با آژانس بره‌ . پس امیر حسین اینجا چیکاره است !! --اخه خاله نمیخوایم دیگه زحمت بیفتن . لبخندی روی صورتش نشست و گفت : این چه حرفیه وجود شما رحمته عزیزم . مادر خودش رو جمع و جور کرد و به نشونه اعتراض گفت : نه اینطوری نمیشه. ملیحه جون ما همیشه زحمتمون‌ گردن شماست دیگه بیشتر از این نگذار شرمنده ی شما بشیم . دست مادر رو آروم تو دستش فشار داد : ترو خدا انقد غریبی نکنید . پسر منم مثل پسر خودت بدون . نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد : دعا کن یه عروس خوب گیرم بیاد . ان شاالله همین برای من کافیه . --زنده باشه، ان شاالله که گیرش میاد . خودش کم چیزی نیست .ماشالله خیلی آقاست. الهام توی آشپز خونه بود و مشغول شستن ظرف ها . سرم رو از کنار اُپن به داخل بردم و بهش گفتم: خسته نباشی، خدا قوت بانو . با دست خیسش دستی به موهای ریخته روی پیشانی اش کشید و گفت : دلم یک دل سیر خواب میخواد. ولی فک کنم تا دو روز باید ظرف بشورم . مادرش کنارم ایستاد و دستش رو شونه ام گذاشت و در حالی که میخندید گفت : کم غر بزن دخترکم، در عوض همه ی ثواب ها رو خودت میبری . دروغ میگم طهورا جون ! --نه کاملا درست میگین .کاش من هم میتونستم کمکش کنم . --اونم به وقتش عزیزم ، توام جای خودت ثواب بردی . --خب حالا که دیگه زحمت مون هم گردن شما افتاد پس بیزحمت بهش بگید برسونه ما رو ملیحه خانم . --خواهش میکنم ، بفرمائید بریم داخل حیاط هست . سوز سرمای پاییز به استخوانم رسوخ کرد و درد بدی توی پام پیچید و از درد به خودم میپیچیدم‌ و صدای آخ گفتنم توجه بقیه را جلب کرد . مادرم به صورتش زد و گفت: وای خدا مرگم بده ، چی شد ؟! طهورا چت شد یهو ! لبم رو به دندون گرفته و محکم فشارش میدادم و مزه خون توی دهانم رو حس میکردم . از درد شدیدی که توی پام مثل مار می پیچید متوجه اطرافم و افرادی که دورم جمع شده بودند نبودم . تنها وقتی به خودم اومدم که دو چشم ملتهب و نگران بهم چشم دوخته بود و داشت فشارم رو می گرفت . آروم لب هاش رو روی هم فشرد و در همون حال که بهم نگاه می کرد گفت : فشارت یکم پایینه . امشب استراحت کافی نداشتید واسه همین درد دارید . سرش رو بالا کرد و به مادرش گفت : مامان یه مُسکن بیار لطفا . مامان کنارم بود و با دلواپسی صورتم رو وارسی می کرد و می گفت : حالا چی میشه آقای دکتر ؟ آخه این چه بلایی بود سرمون اومد ؟! --نگران نباشید خانم تابش ان شاالله که چیزی نیست . یکم استراحت بیشتر لازم هست تا بهبودی کامل رو حاصل کنن . ***** (امیر حسین ) مشغول شستن دیگ نذری بودم که با صدای ناله ای که از پشت سرم اومد به عقب نگاه کردم و در کمال ناباوری دیدم که صورتش از درد جمع شده و به خودش می پیچه ‌. نگران شدم و با خودم گفتم شاید که پاش جایی خورده باشه ! اما وقتی که دیدمش متوجه شدم که خستگی از چشماش میباره . تو دلم الهام و مادر رو شماتت می کردم که چرا این بنده خدا رو با این وضع مجبور کردن و آوردنش اینجا ! حس میکردم ازم خجالت می کشه . یه شرم‌ خاصی توی نگاهش بود . امشب اولین بار بود که اینطور بعد دو سال انقد دل نگران یک نفر شدم ... دست و پام، تکون می خورد . حال عجیبی بهم دست داده بود . کلافه و سر در گم با افکارم و حس های مختلفی که در وجودم زبانه می کشید کلنجار می رفتم ... ادامه دارد ... به قلم ✍دل‌آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه گمانم به توبود اما باز هم خودم رو گول میزدم. روز عروسی وقتی اومدی دیدم که با حسرت بهش نگاه می کردی . زن باشی و نفهمی نگاه هم جنس خودت رو ... با دیدنت کمال الدین اتاق رو ترک کرد . همیشه با وجود تو یه ترس توی دلم بود . زیبا و دلفریب بودی ... همون طور شد که می ترسیدم . از هر چه بدم اومد سرم اومد . اما دیگه چه فایده ! این حرفا هیچ دردی رو دوا نمی کنه کتایون ... کمال الدین اگه باهام خوب شده دلش میسوزه واسم . میدونه که زمین گیر شدم . از نگاهش میخونم‌ که عذاب وجدان داره . اما من هنوز هم احمقم که دوستش دارم . با پشت دستش اشک های روی صورتش رو پاک کرد و به پسرش چشم دوخت . با حسرت نگاهش می کرد . و آهسته می گفت : الهی مادر فدای صورت ماهت بشه . سهم من از مادری فقط شده یک نگاه از دور . رو کرد به من و گفت : هرگز درک نمیکنی که حالم چیه ! هر روز آرزوی مرگ می کنم . دلم میخواد زودتر از این زندگی یا بهتره بگم جهنم خلاص بشم . دیگه زیبایی برام نمونده ! تنها چیزی که داشتم همون موهام بود . میدونست که دستام جون نداره شونه اش بزنم ... می دیدم که با ا‌کراه‌ اینکار رو میکنه . برای همین قیچی گذاشتم و کوتاهش کردم . حالا دیگه این همسر رو نمیخوام . دیگه همون یک شب در میون که سهم منه ! که میدونم زوری‌ هست رو هم نمیخوام . مادری که نتونه بچه اش رو بغل کنه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره ... اما کتایون حلالت‌ نمیکنم ... ضربه بزرگی به روح و زنانه گی ام زدی . برو با شوهرت خوش باش ! ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : دفتر را بستم و روی سینه ام گذاشتمش . بی هوا دلم گرفته بود . برای خانجون ... برای افسانه ی بیچاره ! با آنکه که اخلاق درستی نداشت اما هر کسی هم جای او بود چنین رفتاری را می کرد چه بسا بدتر از او . کتایونی که از همان جوانی اش زنی صبور و خود ساخته بود . کسی که یک گوشش در بود و یکی هم دروازه ... انقدر دلش بزرگ بود که کینه ای از کسی به دل نگرفته بود . اما من تمام وجودم را نفرت پر کرده بود . به پایم که کمی ورم کرده بود خیره شدم . گچ را باز کرده بود و وقتی که گفتم چرا کبود شده و ورم‌ داره با همون متانت خاص خودش گفت : چون یه مدت بسته بود و توی گچ طبیعی هست تا چند روز ! اما خودمم می دونستم که این سوال ها همش بهانه است تا وقت بخرم و لحظه ای بیشتر کنارش باشم . صداش رو توی ذهنم ذخیره کنم . و نگاه پر از حجب و حیاش رو توی ذهنم هک کنم . غم دلتنگی اش پیچک وار دیواره ی قلبم را مچاله کرده است . و راه به جایی ندارم . تنها وجودم او را صدا می زند و طالب اوست . اویی‌ که ، هنوز هم بعد از گذشت این مدت مستقیم به چشمانم نگاه نکرده ! مخاطب خاص او نیستم و تمام کلماتش را جمع به کار می برد . یکبار نشده که مرا تو خطاب کند . اما مجنون تر از حرف ها بودم که بخواهم منطقی فکر کنم و عقلانی پیش بروم .  "عشق را در تو  تو را در دل  دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم  من غم را در سکوت و سکوت را درشب  شب را در بستر  و بستر را برای اندیشیدن به خاطرتو دوست دارم  من بهار را به خاطر شکوفه هایش  زندگی را به خاطر زیبائیش و زیبائی اش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش  خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم!" صدای مادر که از طبقه ی پایین صدایم می زد متوجهم کرد و حتم بردم که حتما کار مهمی داره که اینطور پی در پی و رگباری صدام میزنه . خودم رو با عجله به پله ها رساندم و از به مادر که منتظر به من چشم دوخته بود نگاه کردم و گفتم : چی شده ؟! مامان کاری داشتید باهام !! --حتما باید صدات بزنم ؛ دخترم بیا کمک . بخدا منم دست تنهام .این همه کار ریخته روی سرم . --چشم مامان جون ، اما شما خودت بهم نگفتی که کار دارید . خب الان من حی و حاضر در خدمت شما ! چه کاری کنم ! --من که همیشه نباید بهت بگم . بیا یه دستی به سر و وضع خونه بکش‌ تا منم این لباس رو بدوزم باید غروب تحویلش بدم به مشتری . نگاهش را از من می دزدید و بهم نگاه نمی کرد و خودش رو با پارچه های دور و اطرافش سر گرم کرده بود . اما پیدا بود که مادر بی دلیل حرفی نمیزنه . پله ها را دو تا یکی کرده و رفتم جلوش نشستم و دستم رو روی میز خیاطیش گذاشتم و ازش پرسیدم : مامان ! سرش رو بالا نیاورد و در حالی که عینک دور مشکی اش را به چشم میزد جوابم را داد : جانم بگو . --باز چی شده ! کی قراره بیاد خونمون نکنه قراره خاله شهین اینا بیان ! مامان گفته باشم ایندفعه دیگه خودم جوابشون رو میدم ها ! اخمی چاشنی صورتش کرد و گفت : وقتی چیزی نمیدونی بیخود قضاوت نکن . یاد بگیر هر حرفی رو انقد عجولانه به زبون نیاری. اول اطمینان پیدا کن به چیزی که میخوای بگی بعد به زبون بیار . بعدشم نه نترس ! اون طور که پدرت باهاشون حرف زد یه جور اتمام حجت بود که دیگه پا پیش نگذارن . با ذوق کف دستام رو به هم زدم و بشکنی زدم و گفتم : خب خب ، خدا رو شکر ... الهی من قربون شما و بابا بشم . از بالای عینک نگاه دقیقی بهم انداخت و بی مقدمه گفت : ملیحه خانم نیم ساعت پیش تماس گرفت گفت میان اینجا . با شنیدن نام اونها گل از گلم شکفت و بی اختیار خنده ای کردم . مادر که یه چیزایی فهمیده بود ، زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : برای شام دعوتشون‌ کردم . درست نیست چند دفعه اومدن به تو سر زدن و ما هم رفتیم . گفتم بهتره شام دعوتشون کنیم . حالا تو برو بادمجون ها رو از یخچال در بیار پوست بگیر بگذار تو آب نمک . میخوام، قیمه بادمجون و زرشک پلو با مرغ درست‌ کنم . --باشه چشم .به بابا هم بگید میوه و شیرینی بیاره . --میگم‌بهش برو زودتر بعدش هم بیا یکم گرد گیری کن جمع و جور بشه . دستم رو به نشونه ی اطاعت روی سینه ام گذاشتم و گفتم : اوامری دیگه باشه بانو ! خندید و گفت : برو دیگه کم زبون بریز . ادامه دارد ... به قلم ✍دل‌آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃