🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوسه:
ادامه 👇🏻
زنداییم با مادرش و بچه هاش برای این دهه رفتن کربلا .
به ما هم گفتن که بریم اما قسمت نشد انشاالله اربعین .
--انشاالله ، من تا به حال نرفتم خیلی دوست دارم برم .
--امام حسین بطلبه و دعوتت کنه همه چیز حله.
امسال ان شاالله میری .
جونم واست بگه که رسول و رضا دوقلوهای دایی هستن .
و هر دو شون تو سپاه هستن .
رضا بیشتر اوقات تهران هست اما رسول ...
عشق توی چشماش موج میزد .
و تن صداش ناراحت بود .
منتظر ادامه اش شدم .
--اما رسول بیشتر اوقات سوریه است .
هر وقت که میره و میاد می میرم و زنده میشم .
میدونی طهورا شاید پیش خودت بگی که هیچ صنمی با هم نداریم و این دلتنگی و عشق من بی دلیل هست.
اما بهتره بدونی که این عشق ما دو طرفه است اما مانع سختی برای رسیدن مون وجود داره .
--من هیچ وقت این حرف رو نمیزنم .
سعی میکنم دیگران رو قضاوت نکنم .
به نظرم هر کسی برای کارش دلیلی داره .
پس حالا که دو طرفه است خیلی خوبه.
یعنی نصف راه رو رفتی .
ببینم چه مانعی وجود داره ؟
دیگه کی خوشگل تر و خانوم تر از تو !!
آهی کشید و سرش رو بین دستاش گرفت و گفت: ای کاش همین طوری بود .
این وسط زنداییم نمی گذاره.
با وجودی که خیلی هم دوستم داره اما میگه این کار نشدنیه!
--یعنی چی ؟ واقعا نمی فهمم دارم گیج میشم...
آخه چرا ؟ در صورتی که میگی دوستت هم داره پس دیگه مخالفتش مال چیه ؟!
مِن و مِنی کرد و در حالی که از گفتنش خجالت می کشید گفت : برای اینکه من یکبار ازدواج کردم .
صدام رو کمی بالا بردم و دستم رو جلوی دهانم گذاشته و گفتم: چی !!! چی میگی الهام ؟!
واقعا ازدواج کردی ؟
--آره یکسال عقد بودم .اما نگذاشتم که جشن عروسی برگزار بشه و همه چیز رو تموم کردم .
--ترو خدا قشنگ بگو ! انقد بریده بریده گفتی نفسم بند اومد .
--سال آخر دانشگاه بودم که یکی از دانشجو های سال آخر پزشکی ازم توی دانشگاه خواستگاری کرد .
پسر خوب و موجهی به نظر می اومد.
آروم و سر به زیر .
اولش مخالف کردم اما اونقدر اصرار و پافشاری کردند که قبول کردم تا با خانواده اش بیان .
طی چند جلسه رفت و آمدی که داشتن حسابی توی دلم جا باز کرد .
اخلاقش به دلم نشست .
اما این تازه یک روی سکه بود ...
غافل از اینکه یه رویی دیگه ازش مخفی مونده .
--مگه تو رسول رو دوست نداشتی؟!
--چرا دوستش داشتم .
من از همون بچگی ازش خوشم می اومد .
اما اون زمان هنوز کارهای رفتن تو سپاهش درست نشده بود و من این رو به حساب اینکه منو نمیخواد گذاشتم .
سر یک لج و لجبازی بچه گانه با خودم و دلم ...
جواب بله رو به، پیمان دادم .
بله رو دادم ...زنش شدم اما قلبم پیش رسول بود .
سعی داشتم هر طور شده فکرش رو از سرم بیرون کنم .
دلم نمی خواست با فکر به اون دچار گناه بشم .
من دیگه یک دختر مجرد نبودم .
شوهر داشتم و باید تمام فکر و ذکرم رو پیش اون متمرکز می کردم و به زندگی جدیدم دلخوش می کردم .
اوایل همه چیز خوب و عالی بود .
هر دفعه که منو دید یک کادو برام می آورد.
زبون چرب و نرمی داشت .
قشنگ حرف میزد اما خوب عمل نمی کرد .
مرد عمل نبود.
رفته رفته ، بد عنق بازی هاش شروع شد .
دائم بهانه می گرفت .
سر هر چیز کوچیک و بزرگی دعوا راه می انداخت و بهم گفته بود که حق ندارم که سر کار برم .
باید بشینم خونه و این مدرکی که گرفتم رو بگذارم توی کوزه آبش رو بخورم.
هوای خارج رفتن سرش افتاده بود .
هر طور شده بود میخواست منم ببره .
به هر حیله ای متوسل شد ...
اما نتونست...
هر چقدر با خودم فکر می کردم می گفتم این زندگی سر انجام خوبی نداره .
بهتره همین جا تمومش کنم .
تمومش کردم و مهر طلاق وارد شناسنامه ام شد .
اون روز اگه یادت باشه وقتی اومدم مطب !
سرم رو بالا و پایین تکون دادم و گفتم : آره، آره ، خوب یادمه خب !
--پیمان از خارج برگشته و ادعا می کنه که پشیمون شده و میخواد برای همیشه ایران بمونه .
اما حتی اگه راست هم بگه حاضر نیستم که دیگه تن به ازدواج باهاش بدم .
من جز رسول کسی دیگه ای رو نمیخوام طهورا.
--درست میشه عزیزم ، منتهی یکم باید سختی بکشید دیگه .
وقتی بعد سختی بهم برسید اون رسیدنتون بهم از عسل هم شیرین تره .
--دلت خوشه ها ! پیمان هم ول کنه ...
زندایی کوتاه بیا نیست .
میگه الهام یکبار ازدواج کرده و از این حرفا...
--این افکار پوسیده رو بریز دور.
اولا که ازدواج کردی جرم که نکردی .حق زندگی داری .
بسپار به خدا ، اگر مال هم باشین همه چیز درست میشه.
--توکل به خدا .
"وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا"
و بر خدا توکل کن همین بس که خداوند وکیل (نگهبان ) توست . (احزاب۳)
#رمانزیباعاشقانهیمذهبیطهورا
@mahruyan123456 🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوچهار:
مادر با چشم و ابرو بهم فهماند که آماده ی رفتن شویم .
کنارش ایستادم و آهسته در گوشش گفتم: بریم مامان ، من آماده ام .
خاله ملیحه که روبرویمان ایستاده بود متوجه شد و گفت: کجا می خواین برید ؟ تا الان روضه بود نتونستم اصلا بهتون برسم .
امشب رسم مهمون داری رو خوب جا نیاوردم .
بنشینید ترو خدا .
مادر در حالی که چادرش را سر می کرد بهش گفت: نه ملیحه جون ، این چه حرفیه قبولتون باشه.
اجرتون با امام حسین .
اخمی ساختگی کرد و با ناراحتی گفت: انشالله خدا از صاحب نذری قبول کنه .
نذر امیر حسینم هست .
نگاهی به من انداخت و روبه مادر ادامه داد : دعا کنید مشکلش حل بشه .
گره به کارش افتاده .
خودش که انگار نه انگار ...
اما من ، مادرم نمیتونم خیالم راحت باشه.
غوغایی در دلم بر پا شده بود.
نگرانش شدم .
کاش در لفافه سخن نمی گفت و واضح حرفش را میزد .
نمی دونست که دارم از درون داغون میشم .
هر چند می دونستم که حرفم خریدار نداره و دعای من مورد استجابت نیست اما از ته دلم براش دعا کردم .
--طهورا شماره ی آژانس رو بگیر تا بریم .
چشمی گفتم و مشغول گرفتن شماره شدم که دستش رو روی گوشیم گذاشت و با مهربونی بهم زل زد و گفت : تو مرام ما نیست بگذاریم مهمون با آژانس بره .
پس امیر حسین اینجا چیکاره است !!
--اخه خاله نمیخوایم دیگه زحمت بیفتن .
لبخندی روی صورتش نشست و گفت : این چه حرفیه وجود شما رحمته عزیزم .
مادر خودش رو جمع و جور کرد و به نشونه اعتراض گفت : نه اینطوری نمیشه.
ملیحه جون ما همیشه زحمتمون گردن شماست دیگه بیشتر از این نگذار شرمنده ی شما بشیم .
دست مادر رو آروم تو دستش فشار داد : ترو خدا انقد غریبی نکنید .
پسر منم مثل پسر خودت بدون .
نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد : دعا کن یه عروس خوب گیرم بیاد .
ان شاالله همین برای من کافیه .
--زنده باشه، ان شاالله که گیرش میاد .
خودش کم چیزی نیست .ماشالله خیلی آقاست.
الهام توی آشپز خونه بود و مشغول شستن ظرف ها .
سرم رو از کنار اُپن به داخل بردم و بهش گفتم: خسته نباشی، خدا قوت بانو .
با دست خیسش دستی به موهای ریخته روی پیشانی اش کشید و گفت : دلم یک دل سیر خواب میخواد.
ولی فک کنم تا دو روز باید ظرف بشورم .
مادرش کنارم ایستاد و دستش رو شونه ام گذاشت و در حالی که میخندید گفت : کم غر بزن دخترکم، در عوض همه ی ثواب ها رو خودت میبری .
دروغ میگم طهورا جون !
--نه کاملا درست میگین .کاش من هم میتونستم کمکش کنم .
--اونم به وقتش عزیزم ، توام جای خودت ثواب بردی .
--خب حالا که دیگه زحمت مون هم گردن شما افتاد پس بیزحمت بهش بگید برسونه ما رو ملیحه خانم .
--خواهش میکنم ، بفرمائید بریم داخل حیاط هست .
سوز سرمای پاییز به استخوانم رسوخ کرد و درد بدی توی پام پیچید و از درد به خودم میپیچیدم و صدای آخ گفتنم توجه بقیه را جلب کرد .
مادرم به صورتش زد و گفت: وای خدا مرگم بده ، چی شد ؟! طهورا چت شد یهو !
لبم رو به دندون گرفته و محکم فشارش میدادم و مزه خون توی دهانم رو حس میکردم .
از درد شدیدی که توی پام مثل مار می پیچید متوجه اطرافم و افرادی که دورم جمع شده بودند نبودم .
تنها وقتی به خودم اومدم که دو چشم ملتهب و نگران بهم چشم دوخته بود و داشت فشارم رو می گرفت .
آروم لب هاش رو روی هم فشرد و در همون حال که بهم نگاه می کرد گفت : فشارت یکم پایینه .
امشب استراحت کافی نداشتید واسه همین درد دارید .
سرش رو بالا کرد و به مادرش گفت : مامان یه مُسکن بیار لطفا .
مامان کنارم بود و با دلواپسی صورتم رو وارسی می کرد و می گفت : حالا چی میشه آقای دکتر ؟ آخه این چه بلایی بود سرمون اومد ؟!
--نگران نباشید خانم تابش ان شاالله که چیزی نیست .
یکم استراحت بیشتر لازم هست تا بهبودی کامل رو حاصل کنن .
*****
(امیر حسین )
مشغول شستن دیگ نذری بودم که با صدای ناله ای که از پشت سرم اومد به عقب نگاه کردم و در کمال ناباوری دیدم که صورتش از درد جمع شده و به خودش می پیچه .
نگران شدم و با خودم گفتم شاید که پاش جایی خورده باشه !
اما وقتی که دیدمش متوجه شدم که خستگی از چشماش میباره .
تو دلم الهام و مادر رو شماتت می کردم که چرا این بنده خدا رو با این وضع مجبور کردن و آوردنش اینجا !
حس میکردم ازم خجالت می کشه .
یه شرم خاصی توی نگاهش بود .
امشب اولین بار بود که اینطور بعد دو سال انقد دل نگران یک نفر شدم ...
دست و پام، تکون می خورد .
حال عجیبی بهم دست داده بود .
کلافه و سر در گم با افکارم و حس های مختلفی که در وجودم زبانه می کشید کلنجار می رفتم ...
ادامه دارد ...
#رمانزیباعاشقانهیمذهبیطهورا
#طهورا
به قلم ✍دلآرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه
گمانم به توبود اما باز هم خودم رو گول میزدم.
روز عروسی وقتی اومدی دیدم که با حسرت بهش نگاه می کردی .
زن باشی و نفهمی نگاه هم جنس خودت رو ...
با دیدنت کمال الدین اتاق رو ترک کرد .
همیشه با وجود تو یه ترس توی دلم بود .
زیبا و دلفریب بودی ...
همون طور شد که می ترسیدم .
از هر چه بدم اومد سرم اومد .
اما دیگه چه فایده ! این حرفا هیچ دردی رو دوا نمی کنه کتایون ...
کمال الدین اگه باهام خوب شده دلش میسوزه واسم .
میدونه که زمین گیر شدم .
از نگاهش میخونم که عذاب وجدان داره .
اما من هنوز هم احمقم که دوستش دارم .
با پشت دستش اشک های روی صورتش رو پاک کرد و به پسرش چشم دوخت .
با حسرت نگاهش می کرد .
و آهسته می گفت : الهی مادر فدای صورت ماهت بشه .
سهم من از مادری فقط شده یک نگاه از دور .
رو کرد به من و گفت : هرگز درک نمیکنی که حالم چیه ! هر روز آرزوی مرگ می کنم .
دلم میخواد زودتر از این زندگی یا بهتره بگم جهنم خلاص بشم .
دیگه زیبایی برام نمونده !
تنها چیزی که داشتم همون موهام بود .
میدونست که دستام جون نداره شونه اش بزنم ...
می دیدم که با اکراه اینکار رو میکنه .
برای همین قیچی گذاشتم و کوتاهش کردم .
حالا دیگه این همسر رو نمیخوام .
دیگه همون یک شب در میون که سهم منه !
که میدونم زوری هست رو هم نمیخوام .
مادری که نتونه بچه اش رو بغل کنه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره ...
اما کتایون حلالت نمیکنم ...
ضربه بزرگی به روح و زنانه گی ام زدی .
برو با شوهرت خوش باش !
ادامه دارد ...
#رمانزیباعاشقانهیمذهبیطهورا
#طهورا
به قلم ✍دل آرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوشش:
دفتر را بستم و روی سینه ام گذاشتمش .
بی هوا دلم گرفته بود .
برای خانجون ...
برای افسانه ی بیچاره ! با آنکه که اخلاق درستی نداشت اما هر کسی هم جای او بود چنین رفتاری را می کرد چه بسا بدتر از او .
کتایونی که از همان جوانی اش زنی صبور و خود ساخته بود .
کسی که یک گوشش در بود و یکی هم دروازه ...
انقدر دلش بزرگ بود که کینه ای از کسی به دل نگرفته بود .
اما من تمام وجودم را نفرت پر کرده بود .
به پایم که کمی ورم کرده بود خیره شدم .
گچ را باز کرده بود و وقتی که گفتم چرا کبود شده و ورم داره با همون متانت خاص خودش گفت : چون یه مدت بسته بود و توی گچ طبیعی هست تا چند روز !
اما خودمم می دونستم که این سوال ها همش بهانه است تا وقت بخرم و لحظه ای بیشتر کنارش باشم .
صداش رو توی ذهنم ذخیره کنم .
و نگاه پر از حجب و حیاش رو توی ذهنم هک کنم .
غم دلتنگی اش پیچک وار دیواره ی قلبم را مچاله کرده است .
و راه به جایی ندارم .
تنها وجودم او را صدا می زند و طالب اوست .
اویی که ، هنوز هم بعد از گذشت این مدت مستقیم به چشمانم نگاه نکرده !
مخاطب خاص او نیستم و تمام کلماتش را جمع به کار می برد .
یکبار نشده که مرا تو خطاب کند .
اما مجنون تر از حرف ها بودم که بخواهم منطقی فکر کنم و عقلانی پیش بروم .
"عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت و
سکوت را درشب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطرتو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبائیش
و زیبائی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم!"
صدای مادر که از طبقه ی پایین صدایم می زد متوجهم کرد و حتم بردم که حتما کار مهمی داره که اینطور پی در پی و رگباری صدام میزنه .
خودم رو با عجله به پله ها رساندم و از به مادر که منتظر به من چشم دوخته بود نگاه کردم و گفتم : چی شده ؟! مامان کاری داشتید باهام !!
--حتما باید صدات بزنم ؛ دخترم بیا کمک .
بخدا منم دست تنهام .این همه کار ریخته روی سرم .
--چشم مامان جون ، اما شما خودت بهم نگفتی که کار دارید .
خب الان من حی و حاضر در خدمت شما !
چه کاری کنم !
--من که همیشه نباید بهت بگم .
بیا یه دستی به سر و وضع خونه بکش تا منم این لباس رو بدوزم باید غروب تحویلش بدم به مشتری .
نگاهش را از من می دزدید و بهم نگاه نمی کرد و خودش رو با پارچه های دور و اطرافش سر گرم کرده بود .
اما پیدا بود که مادر بی دلیل حرفی نمیزنه .
پله ها را دو تا یکی کرده و رفتم جلوش نشستم و دستم رو روی میز خیاطیش گذاشتم و ازش پرسیدم : مامان !
سرش رو بالا نیاورد و در حالی که عینک دور مشکی اش را به چشم میزد جوابم را داد : جانم بگو .
--باز چی شده ! کی قراره بیاد خونمون نکنه قراره خاله شهین اینا بیان !
مامان گفته باشم ایندفعه دیگه خودم جوابشون رو میدم ها !
اخمی چاشنی صورتش کرد و گفت : وقتی چیزی نمیدونی بیخود قضاوت نکن .
یاد بگیر هر حرفی رو انقد عجولانه به زبون نیاری.
اول اطمینان پیدا کن به چیزی که میخوای بگی بعد به زبون بیار .
بعدشم نه نترس ! اون طور که پدرت باهاشون حرف زد یه جور اتمام حجت بود که دیگه پا پیش نگذارن .
با ذوق کف دستام رو به هم زدم و بشکنی زدم و گفتم : خب خب ، خدا رو شکر ...
الهی من قربون شما و بابا بشم .
از بالای عینک نگاه دقیقی بهم انداخت و بی مقدمه گفت : ملیحه خانم نیم ساعت پیش تماس گرفت گفت میان اینجا .
با شنیدن نام اونها گل از گلم شکفت و بی اختیار خنده ای کردم .
مادر که یه چیزایی فهمیده بود ، زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : برای شام دعوتشون کردم .
درست نیست چند دفعه اومدن به تو سر زدن و ما هم رفتیم .
گفتم بهتره شام دعوتشون کنیم .
حالا تو برو بادمجون ها رو از یخچال در بیار پوست بگیر بگذار تو آب نمک .
میخوام، قیمه بادمجون و زرشک پلو با مرغ درست کنم .
--باشه چشم .به بابا هم بگید میوه و شیرینی بیاره .
--میگمبهش برو زودتر بعدش هم بیا یکم گرد گیری کن جمع و جور بشه .
دستم رو به نشونه ی اطاعت روی سینه ام گذاشتم و گفتم : اوامری دیگه باشه بانو !
خندید و گفت : برو دیگه کم زبون بریز .
ادامه دارد ...
#رمانزیباعاشقانهیمذهبیطهورا
#طهورا
به قلم ✍دلآرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃