eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : به چشمای قهوه ایش خیره شدم . چشمانی درشت و خمار... بیخود نبود که پدر دلباخته اش شده بود . هوش از سر آدم میبرد این نگاه دلبرانه . متوجه شد که حواسم به حرفایی که میزنه نیست نیشگون آرامی روی دستم گرفت با حرص گفت : یک ساعته دارم قصه واست میگم ؟! حواست کجاست طهورا ! دستم رو از زیر دستش کشیدم و جای نیشگونش‌ قرمز شده بود در حالی که دستم را مالش میدادم گفتم : مامان چرا اینطوری میکنی ! دستم رو داغون کردی . پشت چشمی نازک کرد و گفت : حقته ، از بس به روت‌ خندیدم پر رو شدی از بچگی نزدمت‌ بهت میدون دادم این شد نتیجه اش ... خوب گوشات رو باز کن طهورا ! امروز باید مثل یه دختر خوب و فهمیده درست رفتار کنی و آبروی منو نبری . خودم را جمع و جور کرده و آهسته گفتم : مامان من نمیتونم قبول کنم . من از اون پسر از خود راضیش بدم‌ میاد . نفس هاش رو حرصی بیرون داد و با لحن تندی گفت : همین که گفتم ، مگه چه عیبی داره ، پسر به اون خوبی و کاری . در ضمن من که نخواستم امروز ترو به عقدش‌ در بیارم ‌. فقط میخوام خوب فکرات‌ رو کنی و درست تصمیم بگیری . دیگه بچه که نیستی باید به فکر آینده ات باشی مادر . با ناراحتی از جلوش بلند شدم و در حالی که به طرف پله ها می رفتم گفتم : آینده یعنی اینکه به اون خواهر زاده ی از آسمون افتاده ات جواب بله بدم . ولی من اینکار رو نمیکنم . اصلا هم دلم نمیخواد ازدواج کنم . حداقل الان نه ... با عجله خودش رو بهم رسوند و بازوم رو محکم با دستش گرفت و به طرف خودش کشید و گفت : یعنی چی الان نه !! مگه چیه! طهورا مشکوک میزنی نکنه پای‌ کسی وسطه ؟! --حرفم همونی‌ هست که گفتم من با بهرام ازدواج نمیکنم . یک کلام ختم کلام ... لحنش را کمی نرم تر کرده و سعی داشت از راه دیگه ای وارد بشه گفت : دخترم ، عزیز دلم بخدا که من جز خوشبختی تو سر سامان گرفتنت‌ هیچی دیگه نمیخوام . من نمی گم حتما باهاش ازدواج کن . فقط میگم وقتی اومدن‌ بهشون احترام بگذار و اون طوری که ازت انتظار دارن رفتار کن‌‌. اصلا برید با هم صحبت کنید شاید مِهرش هم به دلت افتاد . خونسردی ام را حفظ کرده و بدون اینکه جوابش را بدهم به اتاقم رفتم . قیافه اش را که جلوی چشمانم ترسیم می کردم نفرت کل وجودم را پر می کرد . موهای کم پشت و صورت استخوانی سیاه و لاغرش ... هیکلی ریز نقش داشت و قدش کوتاه بود . قیافه و هیکلش را هم که فاکتور بگیرم اخلاق و رفتارش اصلا باب میلم نبود . و دوست داشت زنش همچون کلفت باشد فقط بشورد و بسابد و صدایش هم در نیاید . اسم این بردگی را هم زندگی گذاشته بودند . سرم را روی بالش گذاشتم و چشمانم را بستم تا کمی آرام گیرم و قلب به تپش افتاده ام آرام گیرد . حرف های مادر ذهن پریشانم را بیشتر از قبل آشفته کرده بود . باورم نمیشد تا این حد از خواهر بزرگش حساب ببرد و تنها دخترش را به ازدواج با او وادار کند . اسمش اجبار نبود دلسوزی مادرانه بود اما من که میدانستم این تنها ظاهر قضیه است . خاله ای که همیشه سعی داشت عُقده هایش را سر پوش بگذارد و با فخر فروختن به این و آن کمبود های زندگی اش را جبران کند . دختری که هنوز در آستانه ی بیست و چند سال است اما حرف های بقیه و نیش و کنایه ها رهایش نمی کند و او از سر ناچاری تن به ازدواج با مردی متاهل که پسری سه ساله دارد میدهد و با این کارش میخواهد دهان مردم را ببندد . مردمی ‌کوته بین و حراف که فقط حرف های بیهوده یاد گرفته اند . یاد گرفته اند که پشت سر این و آن بد بگویند . عیب های یکدیگر را فاش کنند و همدیگر را به سخره بگیرند . آری ما دلمان را این گونه آدم ها خوش کرده ایم . برای پسر خوانده اش مادری میکند . نا مادری که بهتر از هزار تا مادر است . بزرگش میکند و حالا هم خواهر زاده اش را برایش لقمه گرفته . تا جایی که یاد داشتم خوبی ازش ندیده بودم از تنها خاله ای که داشتم اما به خاطر مادر که تنها کس و کارش بود حرمتش را نگه می داشتم . و عجیب تر از آن اینکه حرفش برای مادر سند بود . مادر عاقلی که همه او را به هوش و ذکاوت می شناختند اما در برابر خواهرش همچون بره ای مظلوم بود . دیری نگذشت که به اتاقم اومد و با عصبانیت صداش رو بالا برد و گفت : تو که باز گرفتی خوابیدی ! دختر مگه تو حرف حالیت نمیشه . بلند شو ببینم . کلافه سرم رو بلند کردم و با قیافه ای زار و نزار نشستم و در حالی که طره‌ ای از موهایم را به نوک انگشتم تاب میدادم گفتم : چی شده مامان چرا انقد شلوغش میکنی ! ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃