eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
💗| #رمان_مسیحا ✨| #پارت_دویست_هفتاد_چهار طلا در آشپزخانہ است. :_عہ سلام آقا... انگشت اشارهام ر
💗| ✨| :+معلومہ ڪہ دارهـ.... پول توے حساب یہ ڪارمند،یہ باغبون،یہ پزشڪ،یہ وڪیل،یہ حسابدار ڪہ همشون شرافتمندانہ زندگے مےڪنن با پول توے حساب اون نزولخور،یڪیہ ؟ معلومہ ڪہ نیست... مےدونین سیدالشہدا تو روز عاشورا بعد اون همہ صحبت،وقتے سپاِه شام هلهلہ ڪردن،فرمودند:" صداے من را نمےشنوید چون شڪمهایتان از لقمہے حرام انباشتہ شده" زندگے آینده ے یڪ نسل بہ این،لقمہ ها بستگے داره... سڪوت مےڪنم. مثل همیشہ در برابر استدلال هایش ڪم مےآورم. ڪمے ڪہ مےگذرد،مےگویم :_من یہ ڪار بدے ڪردم نیڪے...منو ببخش با نگرانے مےپرسد:چے شده ؟؟ :_واسہ بقیہے پول،مجبور شدم ماشین رو بفروشم..ببخشید باید قبل از فروختن،باهات مشورت مےڪردمـ :+پسرعمو ماشین خودتون رو فروختین... :_نہ دیگہ.. خودت گفتے..دیگہ من و تو نداریم جیبمون مشترڪہ،بہ هرحال شریڪیم و همسایہ! قول میدم بہترشو بخرم.. لبخند مےزند. طلا،چند تقہ بہ در شیشہاے بالڪن مےزند و با سینے چاے و شیرینے وارد مےشود. نیڪے با خنده مےگوید :خیر باشہ طلا خانم،شیرینے از ڪجا؟ طلا سینے را روےـمیز مےگذارد:آقا خریدن... نیڪے با تعجب نگاهم مےڪند. فنجانم را برمےدارم و مےگویم:واسہ اون قضیہ نیس،شیرینے شراڪتمونہ... لبخند مےزند و دلم مےلرزد. یڪ چیز را خیلے خوب فہمیدهام. این احساس شیرین،این لرزش گاه و بےگاه قلبم،این دلضعفہهایم براے خندههایش، همہے اینهارا در تمام عمرم فقط یڪ بار تجربہ خواهم ڪرد،آن هم ڪنار نیڪے.. حیف است... نمےتوانم از دست بدهمش.. ِل باید...باید ما من باشے،براے همیشہ.... *نیکی* طلا،دیسه پلو را روے میز،ڪنار ظرف خورشت مےگذارد و مےپرسد:ڪارے با من ندارین خانم؟ لبخند مےزنم:نہ طلا خانم،اسباب زحمتت شد،شرمنده.. طلا با لبخندے بہ طرف آشپزخانہ مےرود. مسیح،بشقابمـ را از مقابلم برمےدارد و برایم برنج مےریزد. صداے زنگ موبایلم مےآید. "ببخشید" مےگویم و بہ طرف اتاق مےروم. ڪمے نگرانم،از تلفنهاے این موقع، خاطرهےخوبے ندارم. ناشناس است،با پیششمارهے تہران. بہ طرف میز مےروم. :_ناآشناست،جواب بدم؟ مسیح با تعجب نگاهم مےڪند. :+از من مےپرسے؟ سر تڪان مےدهم. :_مےشہ شما جواب بدین؟ مسیح لبخند گرمے مےزند،لبخندے ڪہ قلبمـ را بہ آتش مےڪشد. شبیہ پسربچہها مےشود وقت خندیدن. پسربچہهاے شلوغے ڪہ دوست دارے دستت را بین ـموهایشان بڪنے و بہم بریزے تارهاے آشفتہے شبرنگشان را... زنگخوردن دوباره ے موبایل افڪارم را بہم مےریزد. مستأصل،گوشے را بہ طرف مسیح مےگیرم. ✍🏻نویسنده: @mahruyan123456 🍃