🌙مَہ رویـــٰــان
💗| #رمان_مسیحـا ✨| #پارت_چهارصد_هشتاد_هشت مسیح که هست؛خیالم از همه چیز راحت است. بودنش،نه که رفت
💗| #رمان_مسیحـا
✨| #پارت_چهارصد_هشتاد_نه
:+خدا رحمتشون کنه.غم آخرتون باشه.
به گفتن اولین واژه ای که به ذهنم می رسد اکتفا می کنم.
:_ممنون
سرش را بالا می آورد.
نگاهم نمی کند؛به جایی پشت سرم خیره شده.
:+برای یه سفرکاری اومدم تهران.خواستم بیام منزل برای عرض تسلیت؛ولی گفتم شاید مادر،ناراحت بشن.
شماره ردیف رو از وحید گرفتم که بیام یه فاتحه ای بخونم.
از خوش اقبالیم بود که اینجا زیارتتون کردم.
در دل می گویم:و مطمئنا از بخت بد من
به یقه ی پیراهن سرمه ای راه راهش خیره می شوم.
من هم نگاهش نمی کنم.
:_لطف کردین...دسته گلی که روز اول فرستاده بودین هم به دستمون رسید.شرمندمون کردین.ان شاءالله تو شادی هاتون
جبران کنیم.
خسته شده ام از این همه تعارف.
کاش زودتر برود.
حضورش،یادآور خاطرات خوبی نیست.
مسیح..
کاش اینجا بودی.
دلم امنیت حضورش را طلب می کند.
سیاوش این پا و آن پا می کند
:+خب من دیگه برم با اجازتون
:_لطف کردین تشریف آوردین.
+:اختیار دارین انجام وظیفه بود.امیدوارم غم آخرتون باشه.خب دیگه....خدانگه دار
می خواهد برود که صدایش می زنم.
:_آقاسیاوش؟
برمی گردد.
بازهم نگاهم نمی کند.
چشمانش پشت سرم را می کاوند.
:_حلالش کنین.
نگاهش روی عکس بابا می لغزد و بالا می آید.
به اندازم هزارم ثانیه روی چشمانم توقف می کند و سریع پایین می افتد.
درست مثل بار اولی که دیدمش.
با همان سرعت؛اما کمی غمگین.
اگر بابا را نبخشد،...؟
اشک های معترض ، پشت پلک هایم تحصن کرده اند و اجازه ی انقلاب می خواهند.
لب هایم می لرزند.
سرم را تکان می دهم تا جلوی سقوط اشک هایم را بگیرم.
:_خواهش می کنم حلالش کنین.بابام؛...
چشمانم می سوزند.
:_بابام در حق شما بدی کردن.اما تصمیم نهایی رو خودم گرفتم.
می دونم یادآوری اون روزا اصلا قشنگ نیست.هممون روزای بدی رو گذروندیم.
اما الان حاضرم التماستون کنم،به پاتون بیافتم تا بابام رو ببخشین..
نگاه سردش را به کفش هایش دوخته.
چند لحظه سکوت می کند.
حق دارد.
یاد آن روز می افتم که بابا یقه ی کتش را گرفت و به دیوار حیاط کوبید...
گل هایی که زیر دست و پا له شد.
حق دارد.
سرم را پایین می اندازم و ناامید،کفش های خاکیم را نگاه می کنم.
:+حلال کردم.
✍🏻نویسنده:
#فاطمهنظری
@mahruyan123456