🌙مَہ رویـــٰــان
💗| #رمان_مسیحـا ✨| #پارت_چهارصد_هفتاد اینطوری بهتر است. این وابستگی هرچه زودتر کمرنگ بشود،برای هر
💗| #رمان_مسیحـا
✨| #پارت_چهارصد_هفتاد_یک
اما این بار نمی خواهم.
نمیخواهم ظاهرسازی کنم.دوست دارم این دفعه پدر و مادرم بدانند با قلب و روحم چه کردهاند.
هرچند،مقصر اصلی این ماجرا خود منم.
وارد لابی میشوم و به طرف نگهبانی حرکت میکنم.
به پیرمرد خوشروی نگهبان سلام می دهم ،سرم را خم میکنم و میگویم
:_سلام،آریا هستم.لطفا با آقای مسیح آریا تماس بگیرین و بگید که من ساختمون رو ترک کردم.
از هروقت که بخوان میتونن برگردن به این خونه.
نگهبان با تعجب نگاهم میکند.
تاکید میکنم:لطفا همینا رو بهشون بگید و همین الان تماس بگیرین.
دلم نمیخواهد بیشتر از این آواره ی کوچه و خیابان باشد..
نگهبان میگوید:نیازی نیست خانم.نیازی نیست من تماس بگیرم،آقا خودشون حرفاتون رو شنیدن.
یخ زدن خون را درون رگهایم حس میکنم.
به سختی یک تکه چوب خشک برمیگردم.
با دیدن قامت مردانهاش،تمام سلولهایم میلرزند.
الهی نیکی برای تنهاییت بمیرد!
چقدر آشفته شدهای..
شیشه های سرد چشمانش میترساندم.
نگاهش از روی صورتم میلغزد و به چمدان کوچک کنارم میرسد.
صدای گرفتهاش،تارهای قلبم را به بازی میگیرد
:+داری میری؟
سرم را پایین میاندازم
:_طبق قول و قرارمون...
سرش را تکان میدهد و به خیابان خیره میشود.
از نگاه کردن به چشمانم فراریست.
:+ولی قبلش باید باهم حرف بزنیم
نه!
لطفا نه!
آب دهانم را قورت میدهم
:_دیگه حرفی نمونده.
:+چرا مونده..بیا
و به طرف آسانسور راه میافتد.
نمیدانم کدام کشش اینچنین مرا به سمت او میکشاند.
پاهایم بی اراده شل میشوند و قدمهایم به دنبالش ردیف.
با فاصله کنارش داخل آسانسور میایستم و سرم را پایین میاندازم.
احساس میکنم هوا کم آوردهام.
به محض بازشدن در آسانسور خودم را به بیرون پرت میکنم.
قطعا آرام و محکم کنارش ایستادن،بعد از کار در معدن،سختترین کار دنیاست.
جلوتر از من ، در آپارتمان را باز میکند و کنار می ایستد تا وارد شوم.
پشت سرم می آید و در را محکم میبندد.
در همین چند دقیقه که از رفتن و برگشتنم گذشت،چقدر خانه روشن شده
دیگر سوت و کور و ملال آور نیست.
چادرم را از سرم باز نمیکنم...قرار نیست بمانم.
روی اولین مبل مینشینم و به سختی خودم را کنترل میکنم.
:_خب میشنوم.
کتش را روی مبل میاندازد و روبه رویم مینشیند.
پای چپش را روی پای راست میاندازد و میگوید
:+گفتم دنیارو به پات میریزم.اگه تو این خونه بمونی و تاج سرم بشی..
گفتی نه!
اصرار نکردم،خب طبیعیه..
اون علاقهای که باید ایجاد میشد تو قلب تو به وجود نیومد...انتظار بیخودیه که آدم مزخرفی مثل منو تحمل کنی...
✍🏻نویسنده:
#فاطمهنظری
@mahruyan123456