eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
@mahruyan123456 (مهتاب) پدر مرا بخشید قلب مهربانش ذره ای از من کینه به دل نگرفته بود . شرمم میشد در چشمانش نگاه کنم . با چه عشقی سرم را بالا گرفت و گفت : دختر که از باباش خجالت نمیکشه . مقصر خودم بودم پس دلخوری از تو ندارم . از بزرگواری اش بود که گستاخی مرا به رویم نیاورد . قرار بر این شد که باز هم خانه ی عمه بمانم و هر از گاهی برای دیدن پدر به خانه بروم . اصلا دلخوشی از آن عمارت منحوس نداشتم . امروز پنج شنبه بود و اواخر اردیبهشت ماه هوا رفته رفته رو به گرمی می رفت . قرار بود بروم سری به پدر و مادرم بزنم . انقدر به عمه اصرار کردم که راضی شد خودم تنها بروم . لباس های مشکی ام را پوشیدم. مقنعه ام را تا حد ممکن جلو آوردم. ابرو هایم زیر ابری مقنعه پنهان شد . چه لذتی داشت این حجاب . حجاب زهرایی حالا انقدر ماهر نشده بودم که بتوانم چادر بپوشم و خودم را جمع و جور کنم . دسته ی کیفم را روی شانه ام انداخته و از عمه خداحافظی کردم . مسیر طولانی بود و آفتاب گرم و سوزان. دست بلند کرده و پیکان سبزی جلوی پایم نگه داشت . سرم را از شیشه کمی داخل بردم و گفتم : آقا بهشت زهرا میرین ؟ -- بیا بالا آبجی . در را باز کردم و صندلی عقب نشستم زن میانسالی هم مسافرش بود . لبخند دلنشینی بر لب داشت .از آن چهره های نورانی . -- بهشت زهرا میری دخترم؟ -- بله حاج خانم . سری تکان داد و گفت : اول و اخر همه باید یه روزی بریم اونجا خونه ی ابدی . یکی دیر میره یکی زود . یکی با عزت میره پیش خدا یکی با هزار ضجر و بیماری . من هم میرم اونجا .سر خاک پسرم . -- خدا رحمتشون کنه . -- خدا رفتگان همه رو بیامرزه ؛ اما شهدا آمرزیده شده اند . یک هفته است پسرم شهید شده .تو عملیات بیت المقدس. چه روحیه و ایمان قوی دارد؛ از فرزند شهیدش می گوید با چه افتخاری چشمانش ازخوشحالی برق می زند و می گوید : اگر هر چند تا پسر دیگه هم داشتم می فرستادم جبهه . اما چه کنم که دستم خالیه و همین یک پسر رو داشتم و شرمنده ی اباعبدالله. ان شاالله امام حسین علی اکبرم رو از من قبول کنه و روز قیامت شفاعتم رو کنه ... **** چند شاخه گل از دست فروشی که در ورودی بهشت زهرا ایستاده بود خریدم . دستی به مقنعه ام کشیدم تا مطمئن شوم مویی بیرون نیامده . فاتحه ای زیر لب برای همه ی اسیران خاک خواندم . کمی جلوتر رفتم که سه جوان را دیدم که کنار قبری نشسته بودند . قدم هایم را جلو برداشتم ضربان قلبم به هزار رسید . برگشت به طرفم نگاهمان در هم تلاقی شد . ریشش بلند تر شده موهایش نامرتب است . چشمانش بی فروغ شده . سرش را به نشانه ی سلام تکان داد .جلوتر رفتم و سلام دادم ‌. احساس می کردم خوش ندارد بیشتر بمانم .در حضور دوستانش . -- علی آقا اینجا اومدین چیکار؟ یکی از همان ها که قد کوتاه و کمی تپلی داشت دستی به ریشش کشید و گفت : شما کی هستین ؟ با سید علی چه نسبتی دارین ؟ جا خوردم از لحن جدی و کوبنده اش . علی به آرامی خطاب به رفیقش گفت : آشنا هستن . رو کرد به من و سرش را پایین گرفت صدایش می لرزید : امروز صبح آقا جون عمرش رو داد به شما . ای داد بر من کی از دنیا رفته بود این پیر مرد دوست داشتنی .چطور دلش آمد علی را تنها بگذارد . چه مساوی شدیم حالا هر دو بچه یتیم هستیم .بی هیچ برتری و ارجعیتی بر دیگری . تسلیت گفتم .ماندن جایز نبود .... ادامه دارد .... ✍نویسنده: ح* ر ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456 🍃