@mahruyan123456
#عشقی_از_جنس_نور
#پارت_صد_و_پانزدهم
(مهتاب)
پدر مرا بخشید قلب مهربانش ذره ای از من کینه به دل نگرفته بود .
شرمم میشد در چشمانش نگاه کنم .
با چه عشقی سرم را بالا گرفت و گفت : دختر که از باباش خجالت نمیکشه .
مقصر خودم بودم پس دلخوری از تو ندارم .
از بزرگواری اش بود که گستاخی مرا به رویم نیاورد .
قرار بر این شد که باز هم خانه ی عمه بمانم و هر از گاهی برای دیدن پدر به خانه بروم .
اصلا دلخوشی از آن عمارت منحوس نداشتم .
امروز پنج شنبه بود و اواخر اردیبهشت ماه هوا رفته رفته رو به گرمی می رفت .
قرار بود بروم سری به پدر و مادرم بزنم .
انقدر به عمه اصرار کردم که راضی شد خودم تنها بروم .
لباس های مشکی ام را پوشیدم.
مقنعه ام را تا حد ممکن جلو آوردم.
ابرو هایم زیر ابری مقنعه پنهان شد .
چه لذتی داشت این حجاب .
حجاب زهرایی حالا انقدر ماهر نشده بودم که بتوانم چادر بپوشم و خودم را جمع و جور کنم .
دسته ی کیفم را روی شانه ام انداخته و از عمه خداحافظی کردم .
مسیر طولانی بود و آفتاب گرم و سوزان.
دست بلند کرده و پیکان سبزی جلوی پایم نگه داشت .
سرم را از شیشه کمی داخل بردم و گفتم : آقا بهشت زهرا میرین ؟
-- بیا بالا آبجی .
در را باز کردم و صندلی عقب نشستم زن میانسالی هم مسافرش بود .
لبخند دلنشینی بر لب داشت .از آن چهره های نورانی .
-- بهشت زهرا میری دخترم؟
-- بله حاج خانم .
سری تکان داد و گفت : اول و اخر همه باید یه روزی بریم اونجا خونه ی ابدی .
یکی دیر میره یکی زود .
یکی با عزت میره پیش خدا یکی با هزار ضجر و بیماری .
من هم میرم اونجا .سر خاک پسرم .
-- خدا رحمتشون کنه .
-- خدا رفتگان همه رو بیامرزه ؛ اما شهدا آمرزیده شده اند .
یک هفته است پسرم شهید شده .تو عملیات بیت المقدس.
چه روحیه و ایمان قوی دارد؛ از فرزند شهیدش می گوید با چه افتخاری چشمانش ازخوشحالی برق می زند و می گوید : اگر هر چند تا پسر دیگه هم داشتم می فرستادم جبهه .
اما چه کنم که دستم خالیه و همین یک پسر رو داشتم و شرمنده ی اباعبدالله.
ان شاالله امام حسین علی اکبرم رو از من قبول کنه و روز قیامت شفاعتم رو کنه ...
****
چند شاخه گل از دست فروشی که در ورودی بهشت زهرا ایستاده بود خریدم .
دستی به مقنعه ام کشیدم تا مطمئن شوم مویی بیرون نیامده .
فاتحه ای زیر لب برای همه ی اسیران خاک خواندم .
کمی جلوتر رفتم که سه جوان را دیدم که کنار قبری نشسته بودند . قدم هایم را جلو برداشتم ضربان قلبم به هزار رسید .
برگشت به طرفم نگاهمان در هم تلاقی شد .
ریشش بلند تر شده موهایش نامرتب است .
چشمانش بی فروغ شده .
سرش را به نشانه ی سلام تکان داد .جلوتر رفتم و سلام دادم .
احساس می کردم خوش ندارد بیشتر بمانم .در حضور دوستانش .
-- علی آقا اینجا اومدین چیکار؟
یکی از همان ها که قد کوتاه و کمی تپلی داشت دستی به ریشش کشید و گفت : شما کی هستین ؟ با سید علی چه نسبتی دارین ؟
جا خوردم از لحن جدی و کوبنده اش .
علی به آرامی خطاب به رفیقش گفت : آشنا هستن .
رو کرد به من و سرش را پایین گرفت صدایش می لرزید : امروز صبح آقا جون عمرش رو داد به شما .
ای داد بر من کی از دنیا رفته بود این پیر مرد دوست داشتنی .چطور دلش آمد علی را تنها بگذارد .
چه مساوی شدیم حالا هر دو بچه یتیم هستیم .بی هیچ برتری و ارجعیتی بر دیگری .
تسلیت گفتم .ماندن جایز نبود ....
ادامه دارد ....
✍نویسنده:
ح* ر
#دلآرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456 🍃