#امام_حسین_ع_شب_عاشورا
#حضرت_زینب_س_شب_عاشورا
#زبان_حال_حضرت_زینب_س
نشستهام به غم دلبری که فردا نیست
پرم شکسته ز داغ پری که فردا نیست
بیا دوباره سرت را به دامنم بگذار...
بگو چکار کنم با سری که فردا نیست؟!
دوباره حرف بزن تا کمی سبک بشوم
عزیز تشنهی من! منبری که فردا نیست
رباب و نجمه و من هر سه پیشمرگ توأیم
خود تو باخبری لشکری که فردا نیست
سپرده زیر گلوی تو را ببوسم من
به خواهرت گفته! مادری که فردا نیست...
پس از تو همسخن شمر میشوم آری...
به غیر شمر، کس دیگری که فردا نیست
النگویی که خریدی برای من بردار
میان خیمه زر و زیوری که فردا نیست
فدای بند به بند تن مبارک تو
امان ز ده اسب و پیکری که فردا نیست
#سیدپوریا_هاشمی
#حضرت_زینب_س_شب_عاشورا
الهی زخم باغت را نبینم
خموشی چراغت را نبینم
اگرخواهی نمیرد زینب تو
دعاکن تاکه داغت را نبینم
#سیدهاشم_وفایی
#حضرت_زینب_س_شب_عاشورا
الهی زخم باغت را نبینم
خموشی چراغت را نبینم
اگر خواهی نمیرد زینب تو
دعاکن تاکه داغت را نبینم
#سیدهاشم_وفایی
#حضرت_زینب_س_شب_عاشورا
#اصحاب_امام_حسین_ع
#شب_عاشورا
نافعابنهلال نیمهی شب
بر در خیمهگاه زینب بود
داخل خیمه چشم اربابش
بازهم بر نگاه زینب بود
عشق در سینهاش تموج داشت
غرق نورِ حسین آئینه
با ادب ایستاده عابد شب
سر به زیر است، دست بر سینه
نافع از دور میشنید آه و
گریه و التهابِ زینب را
جگرش پاره پاره شد تا که
میشنید اضطراب زینب را
دل من سوخت ای تک و تنها
ظهر فردا چکار خواهی کرد؟
آخرش هم که خواهر خود را
به فراقت دچار خواهی کرد
رفت نافع به خیمهگاهِ حبیب
با دو چشمی که دید گریان است
ریخت خاکی به سر، حبیبِ حرم
دخترِ مرتضی پریشان است
خون به رگهای پیرمرد آمد
گفت برخیز نوبتِ ما شد
جان ما هدیهی بنیهاشم
مثل شیرِ نری مهیا شد
همه اصحاب را صَلا دادند
رو به شیران و این دلیران کرد
حلقهی یاوران که کامل شد
تیغ خود را حبیب عریان کرد
حلقه گشتند یاوران باهم
عابس و جون و سالم و جندب
مُنْجِح و حنظله، سعید و سوید
وهب و عمرو و قارب و شوذب
همه رفته با خروش و شکوه
همه بر گِردِ خیمهی زینب
مثل صخره شبیه قلهیکوه
همه بر گردِ خیمهی زینب
آمدیم ای عقلیهی عالم
تا دلت زخم این و آن نخورد
به تو سوگند تا که ما هستیم
آب هم در دلت تکان نخورد
یک به یک لب به لب رجز خواندند
شیرهای قبیله رو به حرم
تیغ چرخان و نعرهی لبیک
رو به سوی عقیله رو به حرم
آنچه پیداتر است در این بِین
رگ پیشانی علمدار است
وای بر حال آنهمه لشکر
که رجزخوانیِ علمدار است
لشکرِ شمر را بهم زده است
آنکه تا صبحدم قدم زده است
شُکر عباس هست و یاوران اما
طور دیگر خدا رقم زده است
کم کم از شیرها همه رفتند
یک به یک کم شدند پای حسین
همه در پیش فاطمه خونین
همه درهم شدند پای حسین
ساعتی بعد بین علقمه هم
وای بر من پناه زینب رفت
تکیهگاه حسین اُفتادو
بین خون تکیهگاه زینب رفت
دستها را به روی سر بگذاشت
آنچه میدید بر سرش آمد
دید از روی تل به قربانگاه
پدر و جد و مادرش آمد
تکیه بر نیمه نیزهای داده
شاهِ بی یار از این و آن میخورد
نامشان را که یک به یک میبُرد
تنِ یاران همه تکان میخورد
جمع نامحرمان همه جمع است
خواهری میدوید در گودال
قبل از آنیکه زینبش برسد
شمر آمد پرید در گودال...
#حسن_لطفی