با تو هستم با تو آقای ظریف
ای وزیر جاهل و خیلی ضعیف
ای تو پیش دشمنان خوار و خفیف
نیستی انگشت قاسم را حریف
می روی این سو و آن سو دست به ڪیف
نیست اما حاصل ڪارت ردیف
در سیاست خام هستی و نحیف
غافلی از دشمن مست و ڪثیف
گیج هستی در سیاست ای ظریف
آب را برعڪس می ریزی ز قیف
ظاهرت مانند خرمای قطیف
ڪارهایت مثل چرڪ بین لیف
بر خلاف باور دین حنیف
خصم را پنداشتی پاڪ و نظیف
گرچه باشد خصم گاهی هم لطیف
می زند از پشت خنجر یا ڪه سیف
در سیاست آنڪه می باشد شریف
پس زبانش را بچرخاند عفیف
#شاعر
#ڪـــــربلایـي_امـیݩ
#حضرت_زینب
بسکه در کوی و گذر وقتِ تماشا ریختند
کودکانت بر زمین از ضربِ پاها ریختند
عدهای شاگردهایم عدهای دیگر کنیز
کوچه کوچه پیشِ پایم نان و خرما ریختند
در شلوغیِ مسیرِ کاخ هِی روی خاک
دختران از هول دادنهای آنها ریختند
بارها ما بر زمین خوردیم از ما رد شدند
مثلِ آنروزی که با در رویِ زهرا ریختند
نیزه داران موقع اُطراق هرجایی که شد
اینهمه سر را به روی هم همانجا ریختند
آتشِ خیمه ، کشیدنهای تا کوفه چه کرد
گیسوان بچهها یا سوخته یا ریختند
بی هوا بر ناقهها زد تا که از آن ارتفاع
دخترانت پشتِ هم در بینِ صحرا ریختند*
مردمانی که درِ این خانه میخوردند نان
کُنجِ زندان با قُل و زنجیر ما را ریختند
با لب و دندانِ تو با چوب بازی کرد و زد
آه دندانهای تو آنقدر زد تا ریختند
خوب پیدا هست از بویی که دارد موی تو
در تنورِ روشنی دیشب سرت را ریختند
*حرام زادهای بنام سهیل ابن عُرَیف تا دروازه کوفه با سیخی که در دست داشت برناقهها میزد تا کودکان از آنها بیافتند(تذکره الشهدا ودیگرمقاتل)
#شاعر
#ڪــــــــــربلایـي_امـیݩ
۲۱بهمن۱۴۰۰