eitaa logo
کانال متن روضه مجمع الذاکرین اهل بیت علیه السلام🎤
48هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
3.8هزار ویدیو
389 فایل
﷽ 💚مقدمتان را به کانال ✅ پرمحتوا ✅ و ارزشمند مجمع الذاکرین گرامی میداریم💚 @majmazakerinee مدیریت👇 @khadeemeh110 تبلیغات پزشکی نداریم❌ https://eitaa.com/joinchat/272171029Cdda5575628 لینک گروه 👆 https://rubika.ir/maajmaozakerine کانال ما درروبیکا👆
مشاهده در ایتا
دانلود
📋 ترسی از فقر ندارند گدایان کریم (ع) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ترسی از فقر ندارند گدایان کریم دست خالی نروند از در احسان کریم حاجت خواسته را چند برابر داده است طیب الله به این لطف دو چندان کریم کاظمینی نشدیم و دلمان هم پر بود بار بستیم سوی شاه خراسان کریم بی نیاز از همه ام تا که رضا را دارم به قسم‌های خداوند به قرآن کریم طلب رزق نکردیم ز دربار کسی نان هر سفره حرام است مگر نان کریم هر کسی وقت مناجات ضریحی دارد دست ما نیز رسیده است به دامان کریم نا امیدم مکنید از کرمش فرض کنید باز بدکاره‌ای امشب شده مهمان کریم "آخه تو زندان زن بدکاره رو فرستادن؛ میخوان اذیت کنن آقا رو آزار بدن. زن بدکاره رو فرستادن بره برقصه جلو آقا. همچین که وارد زندان شد؛ دید آقا به حال سجده است. اصن توجه نمیکنه. یهو این زن بدکاره هم تکون خورد  به سجده افتاد. هی می‌گفت آقا من غلط کردم! امشب میشه یه تکونی‌ام به من بدی؟" گر چه خوب است شود شیعه بلا گردانش سپر درد و بلای همه شد جان کریم ظاهرش فقر ولی باطن او عین غناست ترسی از فقر ندارند گدایان کریم مثل یک تکه عبا روی زمین است تنش آن قدر حال ندارد که نیفتد بدنش جابه‌جا گر نشود سلسله، بد می‌چسبد آن چنانی که محال است دگر وا شدنش نفسش وقت مناجات چه اعجازی داشت زن بدکاره به یک باره عوض شد سخنش آه مانند گلیمی چقدر پا خورده بی‌سبب نیست اگر پاره شده پیرهنش از کلیم اللَّهی حضرت ما کم نشود گر چه هر دفعه بیاید بزند بر دهنش به رگ غیرت این مرد فقط دست مزن بعد از آن هر چه که خواهی بزنی اش ، بزنش بستنش نیز برایش به خدا فایده داشت مدد سلسله‌ها بود نمی‌ریخت تنش با چنین وضع کفن کردن او پس سخت است آه! آه! از پسرش آه... به وقت کفنش مثل گودال دچار کمی جا شده بود فرقش این بود فقط سایه ی بالا سر داشت زحمت چکمه ی سنگین کسی را نکشید یعنی پامال نشد تا نفس آخر داشت السلام ای بدن بی کفن کرببلا سوره ی یوسف بی پیرهن کرببلا ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️
📋 خونی شده بال و پرت ای همسر زهرا / *بخش دوم* (ع) (س) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ خونی شده بال و پرت ای همسر زهرا فرق تو شکسته ست شبیه پر زهرا تشبیه عجیبی ست مراعات قریبی ست سجاده‌ی خونی تو و بستر زهرا امروز سرت تیغ نمیخورد ، اگر که… دیروز نمیخورد به آن در سر زهرا داغ جگرت روضه‌ی مکشوف مدینه ست از آتش و از شعله و از معجر زهرا یک زخم تو را از نفس انداخت سه روزه ای وای! نود روز چه شد پیکر زهرا اما نمک روضه حسین است یقینأ چشم تر تو شاهد و چشم تر زهرا ای شمر! تو بیرون برو از مقتل آقا بیرون برو ای فتنه زِ دور و بر زهرا بالای همان تل بنشین یا برو خیمه گودال شلوغ است … نیا دختر زهرا *شاعر: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📋 (ع) / *بخش سوم متن* (س) (س) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ همچین که بی‌بی زینب کبری اومد غذایی بده به امیرالمومنین (ع)، به ابن ملجم گفت: ایشالله بابام خوب میشه توأم رسوا میشی. ابن ملجم یه نیش‌خندی زد، گفت: من می‌دونم چی کار کردم؛ اینقدر به این شمشیر زهر دادم که کار بابات یکسره بشه، تموم بشه... انقدر بی‌بی گریه کرد، همچین که گفت دیگه بابات موندنی نیست... (میدونی یاد چی افتادم؟!) یاد اون روزی که زنای مدینه اومدن عیادت مادرش، از در که میخواستن بیرون برن، زینب گوش میداد چی دارن به همدیگه میگن. دید هی دارن بهم میگن زهرا دیگه زنده نمی‌مونه. اینقدر گریه کرد، ناله زد، مادر مادر گفت... اینجا هیچکس نذاشت این خانم چیزی ببینه. فقط بهش گفتن دیگه بابات زنده نمی‌مونه، بهم ریخت، گریه می‌کرد. دلا بسوزه برا اون لحظه‌ای که بالای تل ایستاده، داره نگاه می‌کنه... یه عده دور حسینش‌و گرفتن، گردوخاکا بالا رفت، دیگه چیزی ندیده. اما یه مرتبه از تل سریع اومد سمت گودال، یه نگاه به این بدن کرد؛ "هَذَا حُسَيْنٌ بِالْعَرَاء مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ مُقَطَّعُ اَلْأَعْضَاءِ..." یه کاری کرده دوست و دشمن گریه کردن؛ دست برد زیر این بدن، بدن‌و بلند کرد اینقدر بدن کوچیک شده بود، نحیف شده بود، بدن و به سمت آسمان بلند کرد: ای خدا این قربانی رو از ما قبول کن. همچین که بدن‌و زمین گذاشت یه مرتبه همه دیدن خم شد این لباش و گذاشت به رگهای بریده‌ی حسین. دیگه قامت زینب راست نشد... حسین..‌. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📋شرم دارم که بگویم سخن از تشنه لبی / *بخش اول صوت* (ع) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینقدر گریه میکرد، نوشتن چهل سال گریه می‌کرد؛ هرچی جلوش میذاشتن گریه می‌کرد. غذا می‌آوردن گریه می‌کرد می‌گفت بابام و گرسنه کشتند. آب می‌آوردن گریه میکرد، نگاه به دوستاش میکرد گریه می‌کرد. دختر میدید گریه می‌کرد، جوون میدید گریه می‌کرد؛ شیرخواره میدید گریه می‌کرد... اگه میدید یه قصابی داره وسط بازار، گوسفندی رو سر می‌بُرّه گریه می‌کرد. می‌اومد جلو می‌گفت:« آقا ببینم به این مذبوح آب دادید یا نه؟!» _عرضه داشت آقاجان مگه میشه ذبحی رو آبش ندی؟! خود شماها به ما یاد دادید اول آبش بدیدم. گفت:« آره من یه عده مسلمون رو سراغ دارم؛ اینا به ظاهر مسلمون بودند. اما کربلا هرچی بابام داد میزد می‌گفت جگرم... "شرم دارم که بگویم سخن از تشنه لبی تشنه آن بود که می‌گفت به لشکر جگرم" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📋 (ص) / *بخش اول صوت* (س) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیغمبر توو حالت احتضاره، بی‌بی تو عالم انقدر بی‌تابی می‌کرد، گریه می‌کرد؛ اینقدر ناله میزد. هی صدا میزد: « بابا بچه بودم مادرم رو از دست دادم، حالا دارم تورو از دست میدم، دیگه کسی برام نمیمونه، کسی نیست ازم حمایت کنه، پشتمو داشته باشه، تکیه‌گاهم باشه...» برای همین این قدر بی‌تابی می‌کرد. پیغمبر صداش کرد بیا دخترم کار باهات دارم، چشمان گریانه اما تا رد میشه دیدن پیغمبر داره میخنده بعدها ازش سوال کردن چی گفت پیغمبر درِ گوشت: فرمودند بابام گفت: « زود به من ملحق میشی» زیاد فراق من و تو طول نمیکشه... یک جایی روضه پیغمبر و روضه امام حسن مشترک میشه... پیغمبر وقتی به دخترش گفت خوشحال شد گفت: حالا مهدی جان تو هم بیا با تو هم کار دارم امیرالمومنین هم گریه می کرد چون میدونه که اگه پیغمبر بره دیگه کسی نمیمونه با بودن پیغمبر چیکار میکردند اگه پیغمبر خدا نباشه که دیگه هیچی... علی جان بیا کار باهات دارم همه رو بیرون کرد، خصوصی فقط خودت باید بشنوی گوشت رو بیار جلو دهنم؛ جونم آقا، شروع کرد با علی حرف بزنه امیرالمومنین هی سر تکون میداد میگفت: باشه آقا چشم هرچی شما بگین رو چشام اگه تو اینجوری میخوای باشه، دین خدا اینجوری میخواد باشه خدا راضی باشه. هرچی پیغمبر گفت، علی هی باشه آقا چشم هی دست به سینه میذاشت چشم آقا چشم، یه مرتبه همه دیدند علی برافروخته شد؛ صورتش سرخ شد؛ چشما هم همینطور مثل ابر بهاری داره می‌باره آقا یعنی اینجا هم صبر کنم...؟! آخه همچین که ابی عبدالله خودش رو انداخت رو سینه‌ی پیغمبر، امیرالمومنین دستش رو گرفت عزیز دلم الان پیغمبر توو حالتی نیست که سینه‌ش سنگین باشه، آخه خود پیغمبر فرموده محتضر سینه‌ش سنگین نباشه اما پیغمبر فرمود: علی جان بزار حسین رو سینه‌م باشه، حسین که رو سینه‌م باشه راحت‌تر جون میدم... قربون اون آقایی که تا چشماش رو باز کرد، والشِمرُ و جالِسٌ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️
📋در این سفر یک اشتباه کردم / *بخش دوم صوت* (ع) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صدا زد زینبم تشتی برام آماده کن. بی‌بی سریع دوید تشتی آماده کرد، "آی قربونت برم بی بی جان" تشت رو که گذاشت جلوی امام حسن داخل تشت رو نگاه کرد، دید پاره‌های جگر داداششه... این لبای خونی رو نگاه میکرد گریه کرد... این تشت خونی رو نگاه میکرد گریه میکرد... ابی عبدالله و عباس اومدن اول کاری که کردن زیر بغلای زینب رو گرفتن، چه خبره زینب لب خونی دیده؟! چه خبره زینب تشت خونی دیده؟! اما رفقا گریه‌کنا نوکرا، یه جایی رو من سراغ دارم هیچ‌کس نبود زینب رو کمک کنه، یه مرتبه دیدن همچین که تشت رو وارد کردن اون نانجیب چوب رو برداشت، هی به این لب‌ها میزد؛ یه مرتبه زینب پا شد؛ گریبان چاک کرد «در این سفر یک اشتباه کردم تو چوب خوردی من نگاه کردم» "یا حسن" ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️
📋 (س) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ همه این خانم رو تنها گذاشتن و رفتن، دیگه هیچ‌کسی احوال این خانم رو توو این شهر نمی‌پرسید به جرم این که اومده همسر این یتیم شده با این ثروتش؛ اما همچین که به فاطمه سلام‌الله حامله شد پیغمبر می‌اومد میدید خدیجه خوشحاله داره حرف میزنه؛ _چی شده خانمم؟! عرضه می‌داشت؛ آقاجان! بچه‌ای که در رحم دارم با من حرف میزنه، منو دلداری میده، میگه مادرجان اگر همه تنهات گذاشتند خودم انیس و مونستم. اینجا هی به مادرش دلداری میداد مادر خوشحال میشد. یه وقتم پیغمبر وارد شد دید فاطمه داره گریه می‌کنه: _دخترم چی شده؟! عرضه داشت باباجان بچه‌ای که در رحم دارم داره با من حرف میزنه. پیغمبر فرمود:«خوشحال باش فاطمه جان تو هم که در رحم مادرت بودی حرف می‌زدی و دلداری به مادرت می‌دادی». عرضه داشت باباجان آخه پسرم دلداری به من نمیده، هی زیر لب داره میگه "انا الغریب، انا العطشان...." ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ 👇
(س) /*بخش چهارم صوت* (س) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیغمبر قولی که به خدیجه(س) داده بود رو عملی کرد؛ وقتی میخواست غسل بده، کفن کنه خود پیغمبر عبا رو آورد، این بانو رو داخل عبا گذاشت، تنهایی داخل قبر گذاشت.... (یاد چی افتادی؟!) یه شبی هم امیرالمومنین تنهایی هی دوروبرش رو نگاه میکرد دید محرمی نداره‌‌... "از امانت داری‌ام شرمنده‌ام دخترعمو" همین جور که مستأصل بود، یه مرتبه دید دوتا دست از قبر بیرون اومد؛ امانتم رو تحویلم بده علی جان... همه‌ی اینایی که برات گفتم کفن داشتن... پنج تا کفن فرستادن. پیغمبر، امیرالمؤمنین، فاطمه، حسن؛ همه کفن داشتن. تو این عالم هیچ‌کس بی‌کفن نمونده؛ اما آقای من و تو هم کفن داشته میدونی چی...؟ " کفنی داشت ز خاک و کفنی داشت ز خون تا نگویند شه کرببلا بی‌کفن است استخوانی اگر از سینه‌ی او باقی ماند آن هم از ضرب سم اسب شکن در شکن است " حسین.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(س) (ع) با نوای حاج سیدرضا نریمانی حالت بده شبیه زندگیم یعنی میشه بازم مثِ قدیم دردامونو برای هم بگیم من از حال پریشون حسن حالتو میفهمم من از صدای لرزون حسن حالتو میفهمم من از چشای گریون حسین حالتو میفهمم من از لبای بی‌جون حسین حالتو میفهمم چند ماهه، موهای زینبت شونه نخورده چند ماهه، نفس تو به این خونه نخورده حالم بده شبیه آسمون بارون زده توو چشم هردومون زهرا بیا! کنار من بمون تو از نگاه بی‌قرار من حالمو میفهمی تو از خاکِ رو ذوالفقار من حالمو میفهمی تو از سلام گریه‌دار من حالمو میفهمی تو که رد میشی از کنار من حالمو میفهمی چند ماهه، موهای زینبت شونه نخورده چند ماهه، نفس تو به این خونه نخورده شاعر : ▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
(س) (ع) (ع) با نوای حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نگاهم ماند و از درها نیامد نشانی از کبوترها نیامد زمانی گردِ من پُر بود حالا..‌. یکی از آن برادرها نیامد دلم از تارِ غم شیرازه دارد وجودم دردِ بی‌اندازه دارد لباسِ کهنه‌ات را می‌فشارم لباست بویِ خونِ تازه دارد لبم خشک است آب‌آور کجایی رُبابم مُرد علی‌اصغر کجایی سرم برخاک اُفتاده‌ست عمه عصایِ پیری‌ام اکبر کجایی مگر در شامِ غم خواهر ندارید مگر این گوشه یک دختر ندارید بیایید و ببینم رویتان را... ولی افسوس بر تَن سر ندارید مرا در لحظه‌ی خوشحالی‌اش زد مرا در موقعِ بی‌حالی‌اش زد کسی که تیغِ خود را بر تنت کرد مرا هم با غلافِ خالی‌اش زد امیدم رفت تا بازوی تو رفت اباالفضلم چه‌ شد اَبروی تو رفت سرم را ضربِ یک نیزه شکسته همان نیزه که بر پهلویِ تو رفت غمِ دوری چه بی‌رحمِ برادر غمِ ما رو کی می‌فهمه برادر زِ بسکه تیغ از جسمت کشیدم ببین دستم پُر از زخمِ برادر *شاعر: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ع) (ع) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نکشی دست کسی را تو ز دامانت نه! بر نداری نظرت را ز محبانت نه! فرق دارد کرمت با همه، یعنی هرگز نشنید از لب تو این همه مهمانت نه! آن که حتی همه‌ی خلق جوابش کردند نیست نومید ز الطاف فراوانت نه! گر کویر است کویر است ولی هیچکسی دست خالی نرود از در بارانت نه ای که در روضه‌ی تو، حرف امام حسن است نیست در خانه کسی هم نفس جانت نه باز هم شکر خدا روضه‌ی تو مردانست جگر سوخت ولی دامن طفلانت نه سایه کردند به روی بدنت کفترها نیزه کردند مگر بر تنَ عریانت نه گرچه لب تشنه شدی آب ندادند ولی نشکستند به چوبی لب و دندانت نه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ص) / *بخش اول صوت* (س) (ع) با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیغمبر توو حالت احتضاره، بی‌بی تو عالم انقدر بی‌تابی می‌کرد، گریه می‌کرد؛ اینقدر ناله میزد. هی صدا میزد: « بابا بچه بودم مادرم رو از دست دادم، حالا دارم تورو از دست میدم، دیگه کسی برام نمیمونه، کسی نیست ازم حمایت کنه، پشتمو داشته باشه، تکیه‌گاهم باشه...» برای همین این قدر بی‌تابی می‌کرد. پیغمبر صداش کرد بیا دخترم کار باهات دارم، چشمان گریانه اما تا رد میشه دیدن پیغمبر داره میخنده بعدها ازش سوال کردن چی گفت پیغمبر درِ گوشت: فرمودند بابام گفت: « زود به من ملحق میشی» زیاد فراق من و تو طول نمیکشه... یک جایی روضه پیغمبر و روضه امام حسن مشترک میشه... پیغمبر وقتی به دخترش گفت خوشحال شد گفت: حالا مهدی جان تو هم بیا با تو هم کار دارم امیرالمومنین هم گریه می کرد چون میدونه که اگه پیغمبر بره دیگه کسی نمیمونه با بودن پیغمبر چیکار میکردند اگه پیغمبر خدا نباشه که دیگه هیچی... علی جان بیا کار باهات دارم همه رو بیرون کرد، خصوصی فقط خودت باید بشنوی گوشت رو بیار جلو دهنم؛ جونم آقا، شروع کرد با علی حرف بزنه امیرالمومنین هی سر تکون میداد میگفت: باشه آقا چشم هرچی شما بگین رو چشام اگه تو اینجوری میخوای باشه، دین خدا اینجوری میخواد باشه خدا راضی باشه. هرچی پیغمبر گفت، علی هی باشه آقا چشم هی دست به سینه میذاشت چشم آقا چشم، یه مرتبه همه دیدند علی برافروخته شد؛ صورتش سرخ شد؛ چشما هم همینطور مثل ابر بهاری داره می‌باره آقا یعنی اینجا هم صبر کنم...؟! آخه همچین که ابی عبدالله خودش رو انداخت رو سینه‌ی پیغمبر، امیرالمومنین دستش رو گرفت عزیز دلم الان پیغمبر توو حالتی نیست که سینه‌ش سنگین باشه، آخه خود پیغمبر فرموده محتضر سینه‌ش سنگین نباشه اما پیغمبر فرمود: علی جان بزار حسین رو سینه‌م باشه، حسین که رو سینه‌م باشه راحت‌تر جون میدم... قربون اون آقایی که تا چشماش رو باز کرد، والشِمرُ و جالِسٌ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ