اول_ اردوگاه نخیله، لبریز از جمعیتی عظیم و صفوفی بیانتها بود و شمشیرهایی که آسمان میرفت و نیزههایی که از هلهله جنبیدن میگرفت. لشکری که با دیدنش گمان میبردی که میشود درخت بنیامیه را از ریشه کند.
اما پچپچها شروع شد. یکباره همهچیز تغییر کرد. انگار سپاهیان مثل اجسامی با غل و زنجیر به زمین بسته شدند. سپاهی که رجز میخواند برای بنیامیه ناگهان دچار رخوت شد و عزمی برای اطاعت و حرکت در خودش نمیدید.
یک شعر، مثل یک آفت افتاد به جان سپاه. مثل یک بیماری واگیر دار دهان به دهان چرخید و تمام سپاه را آلوده کرد.
یک شعر!!!
امیرالمؤمنین فرماندهی قبیلهی کنده و ربیعه را به حسان بن مخذوج داده بودند و اون شعر که در سپاه دست به دست شد این بود:
ریاست اشعث را به پسر مخذوج دادند
این ننگی است که فرات پاک کردنش نتواند
اگر کندیان به مخذوج تن دهند خود را خوار کردند و....
و این شعر به ظاهر ساده، دو قبیله را انداخت به جان هم. قبیله کنده که اشعثبنکندی را شایسته فرماندهی میدانستند و قبیله ربیعه که ابنمخذوج از آنان بود.
و اما اشعث چه کرد این وسط، بله متاسفانه کاری نکرد که بلوا بخوابه. و سپاه با شورش کندیان در آستانه فروپاشی قرار گرفت.
وَ دنیا خاک بر سر شد. از وقتی که دیگر نفسهای علی قطع شد. از وقتی که حسین(ع) با چشمهایِ اشکبار گل پر پر شدهاش را به آغوش کشید. «فَوَضَعَ خَدَّهُ عَلی خَدِّهِ» صورت بر چهره خونآلودش گذاشت و گفت: «علَیَ الدُّنیا بَعْدَکَ الْعَفا»
بعد از تو، خاک بر سر این دنیا.
مکروبه🇮🇷
جانم به قربانت یا قَمرَ العَشيرة
و گویی برای خداوند در هر عصر، ولی و رهبری است که در تقابل چکیدهٔ اشرار و حرامزادگان زمانه خود، در شب عاشورا ایستادهقامت و استوار، پرصلابت و جسورانه، گویی که تنها بازمانده از سلسله حقطلبان و راهبران حق است، میان اصحاب خویش جلوس کند. و برای او امتی باشد که در هر شب عاشورا فریاد کنند که «والله اگر همگی به قتل برسیم و سوزانده شویم و در هوا منتشر شویم و هزاربار اینگونه شویم، تو را ترک نخواهیم کرد». و چه درست گفته بود آوینی؛ که واقعیت را اگر بخواهید، روز عاشورا هنوز به شب نرسیده!
_مهدی مولایی
#اللهم_احفظ_قائدنا
#لبیک_یا_حسین
#پیروزی_حق_حتمی_است
یا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلی جَمیعِ اَهْل ِالاِْسْلام