نزدیک است
روزی که باز
کعبه تَرک میخورد
و
مادرِ هستی
تو را به
آغوشِ جهان بازمیگرداند
آن روز همان روزیست
که تکیه بر
کعبه میزنی
و در
اذانِ صلاه صبح
ما از ذوق
گریه میکنیم
بر زمزمهء
اَشهَدُ اَنَّ عَلیاً وَلی الله...
اندکی صبر سحر نزدیک است
ابناءالحیدر
اونایی که توییت میزدن: "بچههای سیستان خودمون اجازه نمیده ذهنم بره سمت غزه" چرا الان در برابر شهادت مادر و کودک زاهدانی لالمونی گرفتن؟
کتابهایی که دوست دارم بخونم:
_صبح شام | انتشارات سوره مهر| روایت ایرانی از بحران سوریه از خاطرات شهید دکتر حسین امیرعبداللهیان
_بزرگترین زندان زمین | انتشارات کتابستان معرفت| نوشته ایلان و ترجمهٔ مهدی خانعلیزاده
_نبرد مخفی علیه ایران (نیم قرن تا ناکامی)| انتشارات دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران| نوشته رونن برگمن
#کتاب_خوب_را_خوب_بخوانیم
#مرگ_بر_اسرائیل
اللَّهُمَّ وَ اهْزِمْ جُنْدَهُ ، وَ أَبْطِلْ كَيْدَهُ وَ اهْدِمْ كَهْفَهُ ، وَ أَرْغِمْ أَنْفَهُ
خدایا! لشکر شیطان را شکست ده و نیرنگش را باطل ساز و پناهگاهش را ویران کن و بینیاش را به خاک بمال.
دعای ۱۷ صحیفه سجادیه
هدایت شده از خط روایت
ا﷽
روایتی از #مقاومت
🔻سکوت یا قهر
پرده اول.
زنی دستان تمام سپاهش را گرفتهاست و در میزند.
در اول؛ حق میگوید و سکوت میشنود.
در دوم؛ قولهای فراموش شده را یادشان میآورد و سکوت میشنود.
در سوم؛ میگوید و سکوت.
در چهارم؛ میگوید و سکوت.
کات.
پردهی دوم.
زن، دستان سپاه دو نفرهاش را میگیرد. گوشهای از صحرا بیت الاحزان درست میکند. زیر سایهای مینشیند و از ظلم ِسکوت زار میزند.
در پناه سکوتی به وسعت یک شهر، بیتالاحزان خراب میشود. چشمها بستهاند. مردم شهر دلشان دنبال زندگی معمولی است. گریههای زن صحنههای دلخراشی یادشان میآورد که حالشان را بد میکند. دنبال فراموشیاند. باید یادشان برود نامردی کردهاند. اعتراض میکنند: «ای بابا! سرمان رفت! به زهرا بگو یا صبح گریه کند یا شب.»
کات.
پردهی سوم.
تشنگی بیداد میکند. مردی آخرین مرد سپاهش را روی دست میگیرد.
سی هزار نفر سکوت میکنند تا آرامش حرملهای نخراشد و تیر بخورد به هدف.
یکی آب میریزد زمین. داد میزند: «آب را به جانور میدهیم به شما نه!»
نفس از کسی در نمیآید. کسی نمیگوید: «حالا گیریم بچه آب بخورد، زور شمشیر گرفتن که پیدا نمیکند. بله؟»
لابد وسط سکوتشان شعار «نه کربلا، نه مکه، جانم فدای کوفه» توی سرشان وول میخورد.
یکهو سه تیر انگار باهم تیکآف میکنند. هوا هو میکشد و تیر به جای سیهزار نفر داد میزند. گلبرگ گلی به خون مینشیند.
دشت از نالهی تیر خلاص میشود. آنها که نیمچه وجدانی دارند چشمشان را میبندند که خاطر مبارکشان مکدر نشود. روحیهی لطیفشان خراش برندارد. سلامت روانشان آسیب نبیند.
کات.
پردهی چهارم.
گرسنگی جای اف۳۵ آدم میکشد. دو میلیارد مسلمان جای اینکه سطل آب بردارند و بریزند و محو کنند، سرشان را کردهاند توی آخور روزمرگی.
بچهای داد میزند: «رسولالله! اینها را روز قیامت شفاعت نکن.»
بچهای اشک میریزد و از آرزویش میگوید: «غذا!»
بچهای سینه جلو میدهد: «گرسنهایم! خجالت بکشیم؟! او که نمیگذارد غذا برسد خجالت بکشد.»
کیلومتر کیلومتر آنطرفتر. بچهای تا خرتناق غذا خورده، روی زمینهایی که پدربزرگهایشان غصب کردهاند، راه حرامزادگی اجدادش را هجی میکند و غذاهای خیراتی ِبچههای غزه را لگدکوب میکند.
دو میلیارد مثلا مسلمان، هفت میلیارد انساننمای مدعی دین ِانسانیت سکوت میکنند.
کات.
پردهی پنجم.
دشت ولولهی آدم است. از آدم تا خاتم همه بیخ هم ایستادهاند. نفس از کسی اما در نمیآید.
خدا سکوت کردهاست. سکوتِ قهر است و حرف و خشم که
وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیم.
#غزه
✍ #نرگس_خالقی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
@vaahe03
مکروبه🇮🇷
_یادداشتی برای کتاب استخوان خوک و دستهای جذامی یکی از ضعفهای من دیالوگ نویسی هست. اصل خواندن این
یادداشتی برای کتاب کور سرخی
کتاب را با صدای خود نویسنده شنیدم
و فکر میکنم فقط همین صدای آمیخته به بغض میتوانست حق واقعیِ درد مشترکِ تمام نُه روایت کور سرخی را به خوبی ادا کند.
چند سال پیش همسایهی افغان داشتیم. اسمش محمد بود. تمام اطلاعاتم از او همان اطلاعات کودکانهی آن روزهاست. مهاجری از کشور همسایه که آمده بود روستای ما و همینجا وصلت کرده بود و یک دختر داشت. بنایی میکرد. دیوار حیاط پشتیِ خانهی ما را یکروزه چید.
کم صحبت بود و چابک. در تمام طول آن یک روز، منِ ده ساله در تکاپوی خاله بازی و گرگم به هوا با خواهرم، هر از چندگاهی به کمچه و ماله و دستهای سیمانیاش نگاه میکردم و
به چشمهایی که با دقت آجر روی آجر تراز میکرد و فقط یک سوال توی ذهنم چرخ میخورد که: چرا انقدر ناراحته؟ چرا انقدر چشمهای ناراحت داره؟
امروز که کور سرخی را تمام کردم، تصویر چشمهای محمد برایم زنده شد. انگار آن دو جفت چشم بادامی و محزون آمد روبه رویم. حالا فقط حزن نبود که ریخته بود توی نگاهش، درد، رنج، دوری از وطن، فرار، هجرت، بغض، مرگ عزیزان، لگد کوب شدن وطن، نجنگیدن.... انگار هزاران کلمه با حجم انبوهی از درد را میشد به وضوح هجی کنی.
به قول خود عالیه عطایی ژنهای حامل درد بیوقفه هم را میجورند و مییابند. بی شک خاورمیانه میتواند قواعد علم ژنتیک را نقض کند. چطور باید به آدمیانی رنجور گفت شما همه باهم نسبت دارید؟ نسبت خونی! شما همه خونتان از یک رنگ است. اهل کجایش مهم نیست!
افغانستان، ایران، عراق، سوریه، پاکستان... همه همخوناید. هیچ آزمایش ژنتیکی نمیتواند به من ثابت کند آنی که در میدانی در لاهور اعدام شده، آنی که در عراق پایش را از دست داده، کسی که در حلب جانش را در دست گرفته، کسانی که در کابل در بمب گذاری تکههاشان آویز در و دیوار شده، برادر و خواهر من نیستند. برگهی ژنتیک رنج همخونانم را تایید خواهد کرد.