eitaa logo
مکروبه🇮🇷
2هزار دنبال‌کننده
421 عکس
45 ویدیو
1 فایل
ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. نقد و پیشنهاد: https://daigo.ir/secret/7988081305 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
ارتداد تاسیان تمام شد. رسانه زورش را زد تا دوباره یک جمله بیفتد روی زبان هم سن و سال‌های من. "نان پدرانمان کم بود که انقلاب کردند؟" شاه کراواتش کج بود. چشم‌هایِ ریز‌ش ریزتر. پیشانی‌اش چین خورد و در جواب به زن خبرنگار گفت: "تاریخ همه چیز را مشخص می‌کند." می‌روم قسمت کامنت‌ها، بعضی‌ها قربان بغض کلام اعلی‌حضرت رفتند. بعضی‌ها هم پدرانشان را که انقلاب کردند، به باد انتقاد گرفتند. همیشه رسانه آدم را وادار می‌کند به این فکر کند که اگر انقلاب نمی‌شد چه می‌شد؟ ایران می‌شد یک کره جنوبی یا ژاپن اسلامی؟ یا می‌رسید به وضعیت مصر؟ ارتداد آمد و درست از همین زاویه نوشت. ده روز از دوازده بهمن گذشت، از برگشتن امام. هر شب بوی اسپند و عود کوچه‌ها را معطر می‌کرد. اما صبح روز بیست و دو بهمن، خبر رسید که امام را شبانه از مدرسه رفاه ربودند و ترور کردند. دوباره حکومت نظامی سرگرفته شد. خیابان‌ها پر شد از صدای قراول رفتن‌ و کشیدن گلنگدن‌های ژ۳‌. صدای درد از بدن‌هایی که گلوله‌ به آن می‌نشست، در صدای جیر جیر پوتین‌های خشک سربازها گم می‌شد. خبر سنگین‌ بود. شوکه کننده. نه فقط برای آدم‌های ارتدادِ یامین پور که برای من هم. سر می‌خورم روی کاناپه. طعم تلخی در دهانم می‌پیچد. حلقم خشک می‌شود. کتاب را توی دلم جمع می‌کنم. هیچ وقت از این زاویه نگاه نکرده بودم. یونس می‌گوید: "شوک عمق ریشه‌های اندیشه را نشان می‌دهد. شوک، شک می‌آفریند، گل آلود می‌کند و چرت آرام روزمره را با کابوسی وحشت‌زا می‌گسلد. شوک شک می‌آفریند و شکیبایی می‌سوزاند." کتاب را طی دو روز تمام می‌کنم. متفاوت‌ترین کتابی که تا به حال خواندم. می‌توانم ده‌ها جمله‌اش را با عنوانِ "بهترین جمله‌ی کتاب از نظر من" توی صفحه‌ام منتشر کنم. صد شکر نهضتی که خمینی آغاز کرد پایان ندارد. ✍🏻 زهراسادات رضایی
پسرم بیست و دو ماهشه، وقتی موهای فرفریش رو نوازش می‌کنم، وقتی می‌بوسمش و تو بغلم فشارش می‌دم تا روز دامادیش رو هم تصور می‌کنم. روزی که جوانه، رشیده، قد و قامتی به هم زده که برای بوسیدن صورت ماهش باید روی پنجه‌ی دو پاهام بلند شم. هربار که براش آرزو می‌کنم که جوانی باشه که به وقت پر کشیدن، بابایِ علی جوان کربلا در آغوش بگیردش، هربار که علی کوچکم رو به علی جوان حسین می‌سپارم اشکم می‌چکه و خدا می‌دونه که این آرزو چنگ میزنه به قلبم. اولین بار که درگاه این خانه بوسیدنی‌است رو می‌خوندم، اولین بار که زندگی مادر سه شهید رو ورق می‌زدم؛ فقط تا شنیدن شهادت داوود رو دوام آوردم. مادری که جوانش رو، سرور جوانان بهشت در آغوش کشید‌. مادری که آرزوی من رو زندگی کرد. کتاب رو بستم. قلبم طاقت نیاورد‌. اشک ریختم و زار زدم و دیگه نخوندم. کتاب امانت بود. هربار خوندنش را حواله کردم به بعد و بعد بهانه آوردم دیر شده. رسم امانت نیست. پسش دادم به صاحبش. اما می‌دونی یه وقت‌هایی اونجوری که تو میخوای پیش نمیره. خدا به من نشون داد که همراهی هر امام حقی مستلزم رنجه و تو می‌توانی این رنج رو تحمل کنی؟ وقتِ عمل آیا تو شبیه حرف‌هایت هستی یا نه؟ کتاب به من برگشت. خیلی اتفاقی. یکی از دوستانم برای معرفی کتاب مادران شهدا ازم خواست از تکه‌های کتاب عکس بگیرم و من دوباره کتاب رو امانت گرفتم‌. نرفتم سراغش و هم‌چنان نخوندم. اما امشب، وقتی که شب سیاهه‌ی چادرش رو انداخت روی آسمون خونه‌ی‌ما و همه به خواب رفتند من چشمم افتاد به اسم یک مادر شهید و سه پسر رعنایی که تقدیم خدا کرد و رویم نشد بگویم من دلش را ندارم که بخوانم. من هنوز آماده نیستم. من امشب میهمان این خانه بودم و درگاه این خانه بوسیدنی‌ست.
یا رسول‌ الله اننا للموت سنبقی معک
🎢بریم ژاپن؟
همیشه کنجکاو بودم، بدونم مردم ژاپن چه احساسی به بمباران اتمی آمریکا بر سر دو شهرِ هیروشیما و ناکازاکی دارند. چند وقت پیش کتاب "ساداکو و هزار درنای کاغذی" رو خوندم. قصه‌ی دختری که هنگام بمباران هیروشیما دو ساله بود. لحظه‌ی اصابت بمب، از پنجره‌ی خونه به بیرون پرت شد و مادرش که با وحشت به سراغش رفته بود اونو سالم می‌بینه. اما ساداکو در معرض تشعشعات قرار گرفته بود و باعث شد مبتلا به لوسمی یا همون سرطان خون شه. ساداکو تو مدرسه دونده‌ی خوبی بود. آرزوش این بود که معلم ورزش شه. اما کم کم نشانه‌های بیماری در بدنش ظاهر شد و آرزوش هیچ وقت محقق نشد. با خوندنش خیلی غمگین شدم و بیشتر از اون متعجب که چرا هیچ حرفی از آمریکا به میون نیومده‌؟ برام خیلی عجیب بود که چرا هیچ حرفی از عامل اصلی این جنایت زده نشد‌. تصمیم گرفتم "کاهن معبد جینجا" رو بخونم. نه به خاطر شنیدن از طبیعت زیبای ژاپن، چشم‌بادامی‌هاش، اوشین، هانیکو، تلفن پاناسونیک، شکوفه‌های گیلاس، سنجاب‌های پرنده، ربات‌های انسان‌نما و... که به خاطر حس مردمی که ۱۴۰ هزار نفر از عزیزانشون رو از دست دادند. آقای یامین‌پور برای شرکت در مراسمی که به منظور سالگرد بمباران هیروشیما و ناکازاکی ترتیب داده شده، راهی سفر ژاپن شد‌ و من شروع کردم به خوندن سفرنامه‌شون. دنبال این بودم که بیشتر بدونم. اما اون چیزی که دنبالش بودم رو پیدا نکردم. ژاپنی‌ها خشم و کینه رو تو پوششی از خویشتن‌داری و سکوت پنهان کردن و حتی تو مراسم بزرگ سالروز فاجعه هم فقط یک کلمه رو مدام تکرار می‌کنند: صلح. متاسفانه باید بگم انتخاب ژاپن صلح از موضع ذلته. بیشتر ژاپنی‌ها معتقدند بمب اتم بود که تونست جلوی جنگ و خون‌ریزی بیشتر رو بگیره‌. درصورتی که بعد از این فاجعه اتمی مشخص شد که بدون این اتفاق هم جنگ به پایان می‌رسید... بگذریم من کتاب رو دوست داشتم. علی‌رغم اینکه بسیاری از سطور فقط دیدگاه نویسنده رو در بر داشت.
مگر نه اینکه همان طفلِ غزه طفل من است چرا سکوت کنم سینه‌ام پر از سخن است...
پسرم هشت نه ماهه بود. وقتی می‌خندید اول مروارید‌های توی دهانش پیدا می‌شد. چهارتا دندان ریز و کوچک. دوتا پایینِ فک و دوتا بالا. دندان سمت راستِ بالا هنوز خوب درنیامده بود و دلمان قنج می‌زد از دیدن این کج و معوجی‌ها. یک‌روز وسط تاتی تاتی‌های شل و ولش خورد زمین. زبانش ماند بین دندان‌ها. نمی‌دانیم چطور خودمان را رساندیم بیمارستان. شوکه بودم. فقط شوهرم را می‌دیدم که تمام لباسِ آبی‌اش لک خون دارد. یک کاغذ توی دستش دارد و از این سر راهروی بیمارستانِ بوعلی‌ می‌دود به آن سرش. علی توی بغلم خواب بود. دهانش نیمه‌باز. رد خون خشک شده تا زیر چانه‌اش کشیده بود. تا روی روسری سفیدم. روی صندلی فلزیِ اورژانس نشسته بودم و نبودم. شوهرم آمد خواست بغلش کند نگذاشتم. صورت خونی‌اش را بوسیدم و گفتم خدایا بچمو نجات بده. امشب یک فیلم دیدم. زنی که فرزندش را به آغوش کشیده بود. سرتا پا غرق خون. با چشم‌هایی که تمام غم‌های عالم را داشت. سینه‌کش آفتاب، خاکی و خونین، با تمام رمقی که در جانش نبود، می‌دوید و می‌گفت: یا‌ الله. مردی آمد بچه را بغل کند نگذاشت. وسط راه افتاد زمین‌. با بچه‌ی بی‌جان در بغلش. یا الله... اللَّهُمَّ لَا أَشْكُو إِلَى أَحَدٍ سِوَاكَ ، وَ لَا أَسْتَعِينُ بِحَاكِمٍ غَيْرِكَ ، حَاشَاكَ
از امروز استادم، دوره‌ی رایـــگان نوشــتن در زمانهٔ بحــــران شروع کرده. اگه به نوشتن علاقمندید این دوره رو از دست ندید. https://eitaa.com/mabnaschoole/7164