همیشه کنجکاو بودم، بدونم مردم ژاپن چه احساسی به بمباران اتمی آمریکا بر سر دو شهرِ هیروشیما و ناکازاکی دارند.
چند وقت پیش کتاب "ساداکو و هزار درنای کاغذی" رو خوندم.
قصهی دختری که هنگام بمباران هیروشیما دو ساله بود.
لحظهی اصابت بمب، از پنجرهی خونه به بیرون پرت شد و مادرش که با وحشت به سراغش رفته بود اونو سالم میبینه. اما ساداکو در معرض تشعشعات قرار گرفته بود و باعث شد مبتلا به لوسمی یا همون سرطان خون شه.
ساداکو تو مدرسه دوندهی خوبی بود. آرزوش این بود که معلم ورزش شه. اما کم کم نشانههای بیماری در بدنش ظاهر شد و آرزوش هیچ وقت محقق نشد.
با خوندنش خیلی غمگین شدم و
بیشتر از اون متعجب که چرا هیچ حرفی از آمریکا به میون نیومده؟
برام خیلی عجیب بود که چرا هیچ حرفی از عامل اصلی این جنایت زده نشد.
تصمیم گرفتم "کاهن معبد جینجا" رو بخونم.
نه به خاطر شنیدن از طبیعت زیبای ژاپن، چشمبادامیهاش، اوشین، هانیکو، تلفن پاناسونیک، شکوفههای گیلاس، سنجابهای پرنده، رباتهای انساننما و... که به خاطر حس مردمی که ۱۴۰ هزار نفر از عزیزانشون رو از دست دادند.
آقای یامینپور برای شرکت در مراسمی که به منظور سالگرد بمباران هیروشیما و ناکازاکی ترتیب داده شده، راهی سفر ژاپن شد و من شروع کردم به خوندن سفرنامهشون.
دنبال این بودم که بیشتر بدونم. اما اون چیزی که دنبالش بودم رو پیدا نکردم. ژاپنیها خشم و کینه رو تو پوششی از خویشتنداری و سکوت پنهان کردن و حتی تو مراسم بزرگ سالروز فاجعه هم فقط یک کلمه رو مدام تکرار میکنند: صلح. متاسفانه باید بگم انتخاب ژاپن صلح از موضع ذلته. بیشتر ژاپنیها معتقدند بمب اتم بود که تونست جلوی جنگ و خونریزی بیشتر رو بگیره.
درصورتی که بعد از این فاجعه اتمی مشخص شد که بدون این اتفاق هم جنگ به پایان میرسید...
بگذریم
من کتاب رو دوست داشتم. علیرغم اینکه بسیاری از سطور فقط دیدگاه نویسنده رو در بر داشت.
پسرم هشت نه ماهه بود. وقتی میخندید اول مرواریدهای توی دهانش پیدا میشد. چهارتا دندان ریز و کوچک. دوتا پایینِ فک و دوتا بالا. دندان سمت راستِ بالا هنوز خوب درنیامده بود و دلمان قنج میزد از دیدن این کج و معوجیها.
یکروز وسط تاتی تاتیهای شل و ولش خورد زمین. زبانش ماند بین دندانها. نمیدانیم چطور خودمان را رساندیم بیمارستان.
شوکه بودم. فقط شوهرم را میدیدم که تمام لباسِ آبیاش لک خون دارد. یک کاغذ توی دستش دارد و از این سر راهروی بیمارستانِ بوعلی میدود به آن سرش.
علی توی بغلم خواب بود. دهانش نیمهباز. رد خون خشک شده تا زیر چانهاش کشیده بود. تا روی روسری سفیدم. روی صندلی فلزیِ اورژانس نشسته بودم و نبودم.
شوهرم آمد خواست بغلش کند نگذاشتم. صورت خونیاش را بوسیدم و گفتم خدایا بچمو نجات بده.
امشب یک فیلم دیدم. زنی که فرزندش را به آغوش کشیده بود. سرتا پا غرق خون. با چشمهایی که تمام غمهای عالم را داشت. سینهکش آفتاب، خاکی و خونین، با تمام رمقی که در جانش نبود، میدوید و میگفت: یا الله.
مردی آمد بچه را بغل کند نگذاشت. وسط راه افتاد زمین. با بچهی بیجان در بغلش. یا الله...
اللَّهُمَّ لَا أَشْكُو إِلَى أَحَدٍ سِوَاكَ ، وَ لَا أَسْتَعِينُ بِحَاكِمٍ غَيْرِكَ ، حَاشَاكَ
از امروز استادم، دورهی رایـــگان نوشــتن در زمانهٔ بحــــران شروع کرده.
اگه به نوشتن علاقمندید این دوره رو از دست ندید.
https://eitaa.com/mabnaschoole/7164
جهاد با نفس، راس همه جهادهاست؛ منتها اشتباه نشود! جهاد با نفس ضد جهاد با دشمن خدا نیست؛ در راهِ جهاد با دشمن خدا است.
با نفسِ خودت جهاد کن تا نفست دیگر اینقدر به زمین نیفتد، بعد آن وقت برو به سوی خدا، برو در راه خدا؛
فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ.
_همرزمان حسین |ص۲۳۷
من اخبار را دنبال نکردم. دلم نمیآمد پیگیر تایید و رد اخبارِ تروری باشم که از شیر مردِ چفیهپوش حماس میگفت. امشب سد مقاومتم شکست و پیامهای نخوانده کانالهای خبریام رسید به پست مهدی مولایی که گفته بود:
"دیدید آقای ابوعبیده؟ بالاخره شما هم رفتید. و دیگر کسی نبود که با رویی چفیهپوش مقابل دوربین خبر شهادتتان را بخواند و انگشت بلند کند و وعده انتقام دهد. سید نصرالله اگر تصویر مقاومت بود و آقای سنوار سایه مقاومت، شما را همه میدانند که صدای رسای مقاومت بودید."
شهادت حق شما بود. ولی اجازه بدهید امشب کنار تمام مردم صبور غزه برای شما زار بزنم.
#غزه
#ابوعبیده
شب امامت آقا و مولای ما صاحب الزمانه
التماس دعا دارم ازتون
بیایم از ته دل برای غزه و مردم صبور و مقاومش دعا کنیم.