ریشهها کتابی نیست که بخوای برای سرگرمی بخونیش. بیشتر از اونکه یه رمان یا بیوگرافی باشه، تاریخه ؛ تاریخِ ظلم و ستمِ بیرحمانهی استعمارگرانِ غربی. همونهایی که برای ساختنِ آمریکا—سرزمینی که از سرخپوستها دزدیدند—انسانهای بیگناه رو از آفریقا ربودند، از خونه و خانواده و آرزوهاشون جدا کردند و با کشتی به آمریکا آوردند تا نیرویِ کارِ رایگانشون باشند.
این کتاب روایتِ رنجِ هفت نسل بردگیه. با خوندنش، ذاتِ واقعی استعمار عیان میشه. نقابِ آدم گوگولیهایی که خودشون رو متمدن معرفی میکنند میافته؛
تمدنی که بوی خونِ سرخپوستها و رنج بردگیِ سیاهپوستها رو میده. ریشهها به تو یادآوری میکنه که این سیستم نمرده، فقط لباسش عوض شده. هنوز هم وقتی به دنیا نگاه میکنی، بوی تعفنِ نژادپرستی میآد و بوی خونهایی که در سکوتِ خبری ریخته میشه.
ما پرچم خونینِ حق طلبی مولایمان علی را به دوش میکشیم، بیآنکه او را دیده باشیم. ما سلمان پارسی و بلال حبشی را از اعماق قلبمان میستاییم گرچه هرگز ایشان را ندیدهایم. شرطِ اعتقاد به رهبری، دیدن شخص رهبر نیست، بلکه دیدن نتایج اعمال اوست؛ شرط پیوستن به یک نهضت، ملاقات با سران آن نهضت نیست، بل برداشتن محصولِ مبارزهی افراد آن نهضت است.
آقای ما حسین، برای این حسین نشده است که ما او را دیدهایم، دستش را بوسیدهایم، در آغوشش گرفتهایم، خاک پایش را سرمه چشمهایمان کردهایم... نه... ما حسین(ع) را دوست داریم به خاطر آنکه با نام او عطر نجابت در فضا پراکنده میشود؛ عطرِ ایمان، عطرِ مقاومت در برابر ظلم_ از این سو تا آنسوی جهان، از زمین تا ستارگان...
_برجادههای آبی سرخ | کتاب سوم
مکروبه🇮🇷
ما پرچم خونینِ حق طلبی مولایمان علی را به دوش میکشیم، بیآنکه او را دیده باشیم. ما سلمان پارسی و ب
عجب قلمی
خدایت بیامرزد نادر ابراهیمی
+چرا انقدر کتابهای عجیب میخونی؟
_شاید میخوام دستم رو دراز کنم و از پشت دیوارهای بلند تاریخ، دستِ آدمهایی رو که علیه ظلم جنگیدن رو بگیرم. محکمِ محکم. این باعث میشه احساس نکنم تو این راه تنهام، تا یادم بمونه همیشه سیاهی بود اما ورقههای تاریخ از نور آدمهای آزاده روشنه و ما وارث تمام آدمهایی هستیم که عطرِ نجابت، عطر ایمان و مبارزه با سیاهی رو تو این دنیا پخش کردن.
تجربهی مادریِ من با طوفان الاقصی عجین شده. پسرم با طوفان الاقصی همسنه و من هر لحظهی مواجهم با یک نوزاد، با بچهای که با یک صدای کوچیک و حتی یک تقه به در میپره و قلبش مثل گنجشک به تپش میافته؛ خودم رو توی غزه مییافتم.
من مادریام با مقایسه گذشت. با مقایسهی جمیع احوالاتم با یک مادر روی ویرانههای غزه، دیر البلح، جبالیا، خان یونس...
حتی حالا که سه سال گذشته... واقعیت اینه که هیچ وقت زندگی جهان به قبل از هفت اکتبر برنمیگرده. نه زندگیِ جهان و نه زندگی من. من هیچ وقت هبه، روح الروح، طارق، خالد نبهان، رانیا ابوانزا، انس شریف، صالح جعفراوی، یحیی سنوار... رو فراموش نمیکنم...
امشب خوانش کتاب سوم بر جادههای آبی سرخ تمام شد.
دلم میخواد برای حسن ختام، به نیت تمام شهدا، مخصوصا شهید تنگسیری، این جمله رو تو کانالم ثبت کنم:
و این جادههای دریایی🌊
جادههای آبی به رنگ آسمانِ پاک جنوب را، در صورت ضرورت، با قطره قطره خون پاک خود، سرخِ سرخ خواهیم کرد و بر این جادههای آبیِ سرخ، باز هم کشتیهایمان را خواهیم راند، تا این جادههای خونین همچون یادگاری از ایمان ما، استقلال طلبی ما و آزادی خواهی ما برای فرزندانمان باقی بماند.