#همسرداری
🍃🌸🍃
"تفاوتهای کلامی زنان و مردان!"
وقتی خانمی تحت فشاره، حرف زدن با شوهرش را موهبتی بزرگ میدونه. ولی اگر مردی تحت فشار و استرس باشه، حرف زدنِ زنش را دخالت میدونه...!
این برداشتهای مختلف، به خاطر انعکاس ساختارهای مغزی متفاوت اونهاست. اینکه متوجه این تفاوت بشین، فشار را از وجود شما و شریک زندگیتون بر طرف میکنه و باعث میشه که دیگه طرف مقابلتون را مورد انتقاد و قضاوت قرار ندید!
🍃🌸🍃
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
ملکه باش✨
#رمان #مبارزه_با_دشمنان_خدا #قسمت_بیست_و_سوم بعد از دو سال برگشتم کشورم،خدا چشم ها و گوش های همه ر
#رمان
#مبارزه_با_دشمنان_خدا
#قسمت_بیست_و_چهارم
یک بار دیگه توسل کردم و بسم الله گفتم، و شروع کردم به پرسیدن سوال، سوالات رو یکی
پس از دیگری از کتب معروف اهل سنت می پرسیدم،طوری که پاسخ هر سوال، تاییدیه ولایت
حضرت علی و تصدیق اهل بیت بود و با استفاده از علم منطق و فلسفه، اون رو بین تناقض
های گفته های خودش گیر می انداختم.
جو سنگینی بر سالن حاکم شده بود، هر لحظه ضربان قلبم شدیدتر می شد تا جایی که حس
می کردم قلبم توی شقیقه هام میزنه، یک اشتباه به قیمت جان خودم یا حقانیت شیعه و اهل
بیت پیامبر تمام می شد.
کم کم، داشت خشم بر اون مبلغ وهابی غلبه می کرد، در اوج بحث کنترلش رو از دست داد و
فریاد زد:
_ خفه شو کافر نجس، یعنی ام المومنین عایشه، دختر حضرت ابوبکر به اسلام خیانت
کرده و حقانیت با علی است؟؟
تا این کلام از دهانش خارج شد، من هم فریاد زدم:
_دهان نجست رو ببند، به همسر پیامبر
تهمت خیانت میزنی؟تمام کلمات من از کتب علمای بزرگ اهل سنت بود،کافر نجس هم
تویی که به همسر پیامبر تهمت میزنی!
با گفتن این جملات من، مبلغ وهابی به لکنت افتاد و داد زد:
_من کی به ام المومنین تهمت
خیانت زدم؟؟
جمله اش هنوز تمام نشده بود؛ دوباره فریاد زدم:
_همین الان جلوی این همه انسان گفتی همسر پیامبر یه خائنه!
بعد هم رو به جمع کردم و گفتم:
_مگر شما نشنیدید که گفت ام المومنین بعد از پیامبر بر علی،
خلیفه زمان شورش کرده و مگر نه اینکه حسین بن علی رو به جرم شورش بر خلیفه کشتند؟
پس یا شورش بر خلیفه خیانت محسوب میشه که در این صورت، تو به ام المومنین تهمت خیانت
زدی یا حق با علی و خاندان علی است!
از ترس نفس و زبانش بند آمده بود، یا باید روی منبر به حقانیت امام علی و فرزندانش شهادت می داد،
یا تایید می کرد که عایشه بر خلیفه شورش و خیانت کرده بود!
قبل از اینکه به خودش بیاد، دوباره با صدای بلند فریاد زدم:
_بگیرید و این کافر نجس رو از خانه
خدا بیرون کنید.
و به سمت منبر حمله کردم، یقه اش رو گرفتم و اون رو از بالای منبر به
پایین کشیدم و محکم توی گوشش زدم...
🔴 #اینرمانواقعیاست
#ادامه_دارد...
به قَلَــــم
شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
ملکه باش✨
#رمان #مبارزه_با_دشمنان_خدا #قسمت_بیست_و_چهارم یک بار دیگه توسل کردم و بسم الله گفتم، و شروع کردم
#رمان
#مبارزه_با_دشمنان_خدا
#قسمت_بیست_و_پنجم
جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، ملتهب شدند و به سمت اون وهابی
حمله کردند و الله اکبر گویان از مسجد بیرونش کردند .
جماعت هنوز از التهاب و هیجانی که بهشون وارد کرده بودم؛ آرام نشده بودند، رفتم سمت منبر، چند لحظه چشم هام رو بستم، دوباره بسم الله گفتم و توسل کردم و برای اولین بار از پله
های منبر بالا رفتم.
_بسم الله الرحمن الرحیم، سلام و درود خدا بر جویندگان و پیروان حقیقت، سلام و درود خدا
بر مجاهدان و سربازان راه حق،سلام و درود خدا بر پیامبری که تا آخرین لحظات عمر مبارکش،
هرگز از فرمان الهی کوتاهی نکرد، سلام و درود خدا بر صراط مستقیم و تک تک پیروان و ادامه
دهندگان، و اما بعد...
سالن تقریبا ساکت و آرام شده بود اما هنوز قلب من، میان شقیقه هایم می تپید.
****
برگشتم خونه،هنوز پام رو تو نگذاشته بودم که پدرم محکم زد توی گوشم و با عصبانیت سرم
داد زد:
_شیر مادرت، حلال بود. منم به تو لقمه حلال دادم، حالا پسرمن که درس دین می خونه،
توی گوش عالم دین خدا می زنه؟
بعد هم رو به آسمان بلند گفت:
_خدایا! منو ببخش،فکر
می کردم توی تربیت بچه هام کوتاهی نکردم، این نتیجه غرور منه.
در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رفت داخل و روی مبل نشست.
بدون اینکه چیزی
بگم، سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل،چند لحظه صبر کردم، رفتم سمت پدرم و کنار
مبل، پایین پاش نشستم.
خم شدم و دستی که باهاش توی صورتم زده بود رو بوسیدم،هنوز نگاهش مملو از خشم و
ناراحتی بود، همون طور که سرم پایین بود گفتم:
_دستی که به خاطر خدا بلند میشه رو بایدبوسید، نمی دونم چی به شما گفتن ولی منم به خاطر خدا توی گوشش زدم، اون عالم نبود
آدم فاسقی بود که داشت جوان ها رو گمراه می کرد.
_مگه تو چقدر درس خوندی که ادعا می کنی از یه عالم بیشتر می فهمی؟
با ناراحتی اینو گفت و رفت توی اتاق.
هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم
سراسیمه اومد و بهم خبر داد که:
_علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم....
🔴 #اینرمانواقعیاست
#ادامه_دارد...
به قَلَــــم
شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
ملکه باش✨
#رمان #مبارزه_با_دشمنان_خدا #قسمت_بیست_و_پنجم جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، م
#رمان
#مبارزه_با_دشمنان_خدا
#قسمت_بیست_و_ششم
هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم سراسیمه اومد و بهم خبر داد که:
_علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم.
با خنده گفتم:
_خوب بزارن. هر سوالی کردن توکل بر خدا.
اینو که گفتم با عصبانیت گفت:
_می فهمی چی میگی؟ بزرگ ترین علمای کشور جلوت می ایستن ،فکر کردی از پسشون برمیای؟
اگه یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه یا سر سوزنی بهت شک کنن، حکم مرگت رو صادر می کنن.
ولو شدم روی تخت،می دونستم علمم در حدی نیست که از پس افرادی که برادرم اسم شون
رو برده بود؛ بر بیام.
چشم هام رو بستم و گفتم:
_خدایا! شرمنده ام. عمر دوباره به من بخشیدی اما من هنوز قدمی
برنداشتم،راضیم به رضای تو.
خوشحال بودم که این بار توی بستر بیماری نمی مردم.
****
زمان و مکان جلسه رو اعلام کردن، جلسه توی یه شهر دیگه بود و هیچ کسی از خانواده و
آشنایان حق همراهی من رو نداشت، راهی جز شرکت کردن توی جلسه نمونده بود.
از برادرم خواستم چیزی به کسی نگه، غسل شهادت کردم،لباس سفید پوشیدم ،دست پدر
و مادرم رو بوسیدم و راهی شدم.
ساعت 9 صبح به شهری که گفتن رسیدم، دنبال آدرس راه افتادم، از هر کسی که سوال می
کردم یه راهی رو نشونم می داد، گم شده بودم.
نماز ظهر رو هم کنار خیابون خوندم، این
سرگردانی تا نزدیک غروب آفتاب ادامه پیدا کرد.
خسته و کوفته، دیگه حس نداشتم روی پام بایستم، نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
کی باور می کرد، من یه روز تمام، دنبال یه آدرس، کل شهر رو گشته باشم؟ نرفتنم به
معنای شکست و پذیرش تهمت ها بود اما چاره ای جز برگشتن نبود.
توی حال و هوای خودم بودم و داشتم با خدا حرف می زدم که یهو یه جوان، کمی از خودم بزرگ
تر به سمتم دوید و دست و شونه ام رو بوسید، حسابی تعجب کردم،
با اشتیاق فراوانی گفت:
_ من از طلبه های مدرسه هستم و توی جلسه امروز هم بودم، تعریف
شما رو زیاد شنیده بودم اما توی جلسه امروز نفسم بند اومد،جواب هاتون فوق العاده بود.
اصلا فکرش رو هم نمی کردم کسی در سن و سال شما به چنین مرتبه ای از علوم دینی رسیده باشه....
🔴 #اینرمانواقعیاست
#ادامه_دارد...
به قَلَــــم
شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
ملکه باش✨
#رمان #مبارزه_با_دشمنان_خدا #قسمت_بیست_و_ششم هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که ب
#رمان
#مبارزه_با_دشمنان_خدا
#قسمت_بیست_و_هفتم (پایانی)
مغزم هنگ کرده بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه. کدوم جلسه؟ من که تمام امروز داشتم توی
خیابون ها گیج می خوردم،گفتم:
_ برادر قطعا بنده رو اشتباه گرفتید.
و اومدم برم که گفت:
_مگه شما آقای ... نیستید که چند روز پیش توی گوش اون مبلغ زدید؟ من، امروز چند قدمی
جایگاه شما، نشسته بودم، اجازه می دید شاگرد شما بشم؟؟
**
وقتی رسیدم خونه دیدم یه عده ای دم در اجتماع کرده بودن، تا منو دیدن با اشتیاق اومدن
سمتم،یه عده خم می شدن دستم رو ببوسن،یه عده هم شونه ام رو می بوسیدن، هنوز
گیج بودم:
_ خدایا! اینجا چه خبره؟؟
به هر زحمتی بود رفتم داخل،کل خانواده اومده بودن، پدرم هم یه گوشه نشسته بود با
چشم های پر اشک، سرش رو پایین انداخته بود، تا چشم خواهرزاده ام بهم افتاد؛ با ذوق صدا
کرد:
_ دایی جون اومد، دایی جون اومد.
حالت همه عجیب بود،پدرم از جا بلند شد و در حالی که دونه های اشک یکی پس از دیگری
از چشم هاش جاری بود و الحمدلله می گفت؛ اومد سمتم و پیشونیم رو بوسید .
مادرم و بقیه هم هر کدوم یه طور عجیبی بودن تا اینکه برادرم سکوت رو شکست:
_ از بس نگرانت بودم نتونستم نیام، یواشکی اومدم داخل جلسه و رفتم یه گوشه، فقط خدا می دونه
چه حالی داشتم تا اینکه از دور دیدمت وارد شدی، وقتی هم که رفتی پشت بلندگو داشتم
سکته می کردم.
تا اینکه سوال و جواب ها شروع شد، اصلا باورم نمی شد چنین عالم بزرگی
شده باشی.
بعد هم رو به بقیه ادامه داد:
_خدا شاهده چنان جواب اونها رو محکم و قوی می داد که زبان
شون بند اومده بود، چنان با قرآن و حدیث، حرف می زد که نتیجه هم این شد که حکم عدم کفایت اون مبلغ وهابی رو اعلام کردن.
برادرم پشت سر هم تعریف می کرد و من فقط به زحمت خودم رو کنترل می کردم، از جمع
عذرخواهی کردم. خستگی رو بهانه کردم و رفتم توی اتاق، هنوز گیج و مبهوت بودم و درک شرایط برام سخت بود.
اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد و مدام این آیه قرآن در سرم تکرار می شد.
«شما در راه خدا حرکت کنید، ما از فضل خود شما را حمایت می کنیم.»
اللهم لک الحمد و الحمدلله رب العالمین.
#پایان رمان
رمان در اینجا پایان پیدا می کند.
🔴 #اینرمانواقعیاست
به قَلَــــم
شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
#فرزندآوری
🔹 فرزند بیشتر ، زندگی شادتر
🔹فرزند بیشتر ،روزی بیشتر
🔹فرزند بیشتر ،امنیت بیشتر
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
#فرزندآوری
🔹 اتل متل توتوله
🔹 تنهایی هم ناجوره
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ عاشقان حضرت مهدی به گوش⭕️
👈بزرگترین اجتماع جانبرکفان حضرت مهدی(عج)
🤚این بار عاشقان حضرت مهدی(عج) شگفتیساز میشوند
✌️همراه با بزرگترین همخوانی سرود «#سلام_فرمانده»
✊اتفاق بزرگی که پوزه دشمنان را به خاک خواهد مالید
❌برای ثبت نام در گردهمایی عشاق حضرت صاحب(عج) عدد ۱ را به #سامانه_پیامکی «۳٠٠٠۲۱۲» ارسال کنید
🕔 زمان: پنج شنبه، پنجم خرداد ماه، ساعت۱۷
⬅️مکان: بزرگترین مکان گردهمایی ایران، استادیوم آزادی تهران🇮🇷
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
50.mp3
2.8M
🔸 نقش #نماز با معرفت، در يأس زدايي (درمان#افسردگي)، اميد بخشي، و نيز تقويت دو بال خوف و رجا براي پرواز معنوي
🎤 #ابوالفضل_ساجدي
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
باید جوری زندگی کرد
که
جلوی در خونت هم
دَر #شهادت به روت باز بشه😭💔
#شهید_صیاد_خدایی🕊
#ملکه_باش
🌸@malakeh_bash🌸
Eitaa.com/malakeh_bash
••┈┈┈••✾••✾••✾••┈┈┈••