eitaa logo
گاهی وقت‌ها
4.1هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.7هزار ویدیو
86 فایل
گاه‌نوشت‌های «نظیفه سادات مؤذّن» سطح چهار (دکترا) حکمت متعالیه از جامعةالزهرا، مدرّس فلسفه، نویسنده و پژوهشگر.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼🍂 فرزندی از پدر قیمت زندگی را پرسید. پدر سنگى زیبا به او داد و گفت: ببر بازار، ببین مردم این سنگ زیبا را چند می‌خرند؟ اگر قیمت را پرسیدند، هیچ نگو، فقط دو انگشتت را ببر بالا. پسر، سنگ را به بازار برد. مردم سنگ را دیدند و قیمت پرسیدند. پسر، دو انگشتش را بالا آورد؛ گفتند دو هزار تومان! نزد پدرش بازگشت و ماجرا را گفت. پدر به او گفت: این بار برو به بازار عتیقه‌فروشان. آنجا وقتی کودک دو انگشتش را بالا برد، عتیقه‌فروش گفت: دویست هزار تومان! پسر نزد پدر بازگشت و ماجرا را تعریف کرد. پدر به او گفت: این بار به بازار جواهرفروشان و نزد فلان گوهرشناس برو. وقتی دو انگشتش را بالا برد، آن گوهرشناس گفت: دو میلیون تومان! وقتی پسر برگشت، پدر گفت: فرزندم! حالا فهمیدی که قیمت زندگی چند است؟ "مهم این است که گوهر وجودت را کجا و به چه کسی بفروشی" 🌼🍂 @mangenechi
🌼🌿 لندن زندگی می‌کرد. می‌گفت: یک روز از تاکسی که پیاده شدم و کرایه را دادم، متوجه شدم راننده بقیه پول را که برگردانده، ۲۰ پنی اضافه‌تر داده است. می‌گفت: «چند دقیقه‌ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنی اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر آن وسوسه پیروز شدم و بیست پنی را پس دادم و گفتم: آقا این را زیاد دادی.» به مقصد که رسیدیم و پیاده شدم، راننده سرش را بیرون آورد و گفت: «آقا از شما ممنونم.» پرسیدم: «بابت چی؟» گفت: «می‌خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم. اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنی را پس دادید بیایم. بنابراین، فردا می‌آیم!» تعریف می‌کرد: «تمام وجودم دگرگون شد! حالی شبیه غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم، در حالی که داشتم تمام را به بیست پنی می‌فروختم!» 🌼🌿 @mangenechi
🌸🍃 دخترکی دو سیب در دست داشت. مادرش گفت: یکی از سیب‌هات رو به من می‌دی؟ دخترک به هر کدام از سیب‌ها گازی زد و لحظه‌ای مکث کرد. لبخند روی لبان مادر خشکید! کاملا پیدا بود که چقدر از دخترکش نا امید شده! اما دخترک یکی از سیب‌های گاززده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی شیرین‌تره. 😃☺️ مادر خشکش زد! 🔹 هر قدر هم که با تجربه باشید، قضاوت خود را به تأخیر بیندازید. شاید توضیحی وجود داشته باشد. ☺️ 🌸🍃 @mangenechi
هدایت شده از مسیرِ تو...
دیگر توان ایستادن نداشتم همانجا روی زمین نشستم . چشم هایم گرم شد و قطرات اشک پهنای چهره ام را خیس کرد. بغضی به سینه ام چنگ انداخته بود و از درون می سوزاند و روی صورتم می غلتید... احساس مادری را داشتم که دست و پا زدن فرزندش را در بستر بیماری میبیند و جز صبر کردن و سوختن و گریستن کاری از او برنمی آید. چشمانم را بستم و در ذهنم به خیل جمعیت پیرامونم فکر کردم. جماعتی همه طالب دین و دینداری و با ظاهری مذهبی خانمهای بدون چادر انگشت شمار بودند و چه سیل جمعیتی بود آنجا! کنار حرم بانو در روز میلاد بانو روزی که به نام "دختر" نام گذاری شده بود با اصرار دخترم در مراسم شرکت کرده بودم فکر نمی کردم اینجا، در قم، کنار حرم حضرت معصومه در برنامه ای که با نام قرآنی مزین شده است این حجم از دوگانگی ، این حجم از دنیا زدگی را ببینم! به یاد حرف استادم افتادم روزی که داشت سرکلاس شبهه را برایمان تعریف می کرد: هر گاه باطلی در کنار حقی قرار گیرد، نتیجه ای شبهه ناک به دست می آید که هر کسی نمی تواند غلط بودن آن را درک کند. صدای آهنگ تندی که همراه آن نام امیرالمؤمنین برده میشد ، پخش شد برای بار چندم... بلند شدم خوب به جمعیت نگاه کردم افرادی با اشتیاق کف می زدند و با هر ریتم آهنگ به هوا می پریدند خانم میان سالی آستین های چادرش را در هوا می چرخاند و روی پاهایش قرار نداشت چند نفر اطراف من کسی رابا انگشت نشان می دادند و پچ پچ کنان از خنده ریسه رفته بودند برگشتم و نگاه کردم، آقای فیلم برداری که روی یک سطح بلند ایستاده بود، بی اختیار خودش را تکان می داد و رفته رفته حرکاتش به رقص مبدل شد... به دختران حاضر در جمع نگریستم به دختران نوجوان خودم که چشمهایشان از هیجان برق می زد، و به نسل بی پناه و تازه ای فکر کردم که پیچیده در شبهات ، با انبوهی از تعارضات و در گوناگونی نظرات، بناست طعم جدیدی از دینداری را تجربه کنند... و به مجریان این طرح ها اندیشیدم که آگاهانه و مغرضانه و شاید جاهلانه نفهمیدند با عبور از خط قرمزهای دین نمی توان جوانان را به دین جلب کرد! و به آنان که به بهانه جذب جوانان به مجالس مذهبی اینگونه دین را با ظواهر دنیا لکه دار کردند! چگونه من مادر با دغدغه های دینداری می توانم به دخترم یاد بدهم که حجاب صرف پوشش نیست، که حجاب پوششی آمیخته از حیا ، سرشار از سادگی و بدون هیچ مظهر آراستگی است... چگونه باید به او بفهمانم که آستین های چیندار و تور دار زیبا که از خودت هم دلبری می کند نمی تواند حجاب واقعی باشد که حجاب یعنی به گونه ای باشی که جلب نظر نکنی نه اینکه آنقدر زیبا و خوشرنگ بپوشی که پوششت بشود منبع نظر و لذت! یادم افتاد چند ماه قبل وقتی برای عارضه ای نیاز به جراحی پیدا کردم تا دم اتاق عمل با چادر بودم پرستار گفت چادرت را در بیاور به دور و برم نگاه کردم پر از مرد بود مردهایی که یا بیمار بودند یا پرستار چه لزومی داشت اینها مرا بدون پوشش و حجاب ببینید؟ اضطراب در وجودم پیچید ... پرستار که متوجه شده بود به من شنلی داد تا دورم بپیچم و تا ورود به اتاق عمل محفوظ بمانم، و با لبخندی معنادار به پرستار دیگری که با تعجب مرا می نگریست گفت: " ایشون خیلی مقید به حجاب است... از نسلی است که در حال انقراض است" به راستی، چگونه باید به نسل جوان فهماند: تویی که خودت را عاشق اهل بیت می دانی و سینه چاک این خاندان، آوردن نام اهل بیت و مدح آنان با موسیقی های تند حرام در تعارض است! چگونه می توان ذائقه تغییریافته این نسل را اصلاح کرد؟! خواننده (مداح) روی سن رفت و حاضرین از شدت شعف جیغ و هورا کشیدند! احساس مادری را داشتم که دست و پا زدن فرزندش را در بستر بیماری میبیند و جز صبر کردن و سوختن و گریستن کاری از او برنمی آید. صدای همهمه مردم در صدای گوشم گم شد: "... و نسلی که در حال انقراض است" @saaraann
🌼🍂 ‏پادشاهی نیمه‌شب خواب دید که زندانی‌اش بیگناه است؛ پس بیدار شد و همان نیمه‌شب آزادش کرد و گفت: از من حاجتی بخواه. درویش گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه‌شب تو را بیدار می‌کند تا مرا از زندان رها کند، نامردی‌ست که از دیگری حاجت بخواهم. 🌼🍂 @mangenechi
💠 عطوفت‌های ثقیل! 💠 از بچگی دلم برای رفتگرها و کارگرها می‌سوخت. مخصوصاً اگر پیر بودند. الان هم وقتی و یا کارگری در محل ببینم اگر تابستان باشد شربت و اگر زمستان باشد چای برایش می‌برم. شعف چشمانشان موقع دیدن سینی برایم بی‌نهایت شیرین است. پاییز هم که می‌شود تازه یادش می‌افتد زمین‌ها را نکنده. حالا محل شده قرق کارگرها. پریروز که از سر کار برمی‌گشتم، مشغول استراحت بودند. از دور که دیدمشان تصمیم گرفتم با سینی شادشان کنم؛ اما جلوتر که رفتم دو جوان را دیدم که تکتّف* کرده، رو به قبله ایستاده‌اند و نماز می‌خوانند و کارگرهای جوان ایرانی خوابیده ادایشان را در می‌آوردند و هرهر می خندند. 😐😡 بابا همیشه می گوید: دین ما دین است. باید با عاصیان با برخورد کرد. ☺️ اما گاهی عاصیان انقدر لج آدم را در می‌آورند که دلت نمی‌خواهد حتی یک جرعه آب مهمانشان کنی. 😖 اما با تمام این احوال دندان صبر بر جگر می‌فشارم و سینی شربت را می‌دهم دست همان جوان ایرانی! * تکتّف: روش خواندن اهل سنّت با دستان روی‌هم‌گذاشته. 🔗 @mangenechi
🌼🍂 آرایشگاه مردونه داشت. آدم خوبی بود، با خُلق و خوی مذهبی. ایام محرّم هم گاهی تو مغازه‌ش مداحی می‌گذاشت. با مشتری هم خوب حساب می‌کرد تا کسی ناراضی از مغازه‌ش بیرون نره. منم گاهی برای اصلاح می‌رفتم پیش ایشون. خیلی آدم خوبی بود؛ فقط از یه مسأله‌ای ناراحت بودم: اینکه چرا ایشون با این همه خوبی، موقع نماز ظهر و عصر، مغازه‌ش بازه؟! درصورتی که بغلِ مغازه‌ش هم نماز جماعت بود اما ایشون مغازه رو نمی‌بست!❗️ یه روز کاغذ قلم برداشتم و بدون نام و نشون، خوبیاش رو شمردم و ازش بابت همه‌ی اون خوبی‌ها تشکر کردم و آخرش هم نوشتم: «اما حیف! شما که انقدر خوب هستید که حتی در محرم و صفر، داخل مغازه مداحی می‌ذارید، شما که امام حسین رو این همه دوست دارید، ای کاش مثل امام حسین هم وقت نماز، مغازه‌تون رو می‌بستید و نماز رو به جماعت می‌خواندید》❗️ یادم می‌یاد که نامه‌م دو سه خط بیشتر نشد. سر صبح که هنوز نیومده بود، یواشکی نامه رو انداختم داخل مغازه. چند روز بعد که از اونجا رد می‌شدم و اتفاقاً موقع اذان ظهر بود، دیدم در مغازه‌ش بسته است. یه کاغذ زده و نوشته : " به علت اقامه‌ی نماز جماعت، دقایقی تعطیل است "😍👌 🌼🍂 @mangenechi
🔹🍂 پیرمرد ۹۳ ساله‌ی ایتالیایی برای مشکلات تنفسی یک روز در بیمارستان بستری شد. هنگام مرخص شدن، کارمند بیمارستان، صورت‌حساب را پانصد یورو اعلام کرد. پیرمرد با صدای بلند گریه کرد! کارکنان، دستپاچه شدند و برای دلداری پیرمرد گفتند: نگران هزینه نباشید؛ با خیریه صحبت می‌کنیم و کمک می‌کنیم! پیرمرد گفت: برای هزینه گریه نمی‌کنم. من توانایی دارم کل بیمارستان را بخرم! موضوعی به ذهنم رسید که آشفته‌ام کرد و مرا به گریه انداخت: یک عمر رایگان نفس کشیدم؛ اما برای یک روز باید به خاطر دستگاه تنفسی، پانصد یورو بدهم! خداوند بزرگ، این خدمت بی‌نظیر را به من ارائه کرده و من هیچ وقت هزینه‌اش را ندادم! کمترین کار، این بود که شکر و عبادت به درگاهش بجا بیاورم؛ ولی من غفلت کردم و حالا در سن ۹۳ سالگی متوجه این موضوع شدم! چرا شاکر نبودم؟! چقدر شُکر به خدایم بدهکارم! 🔹🍂 @mangenechi
🌸🍃 دخترکی دو سیب در دست داشت. مادرش گفت: یکی از سیب‌هات رو به من می‌دی؟ دخترک به هر کدام از سیب‌ها گازی زد و لحظه‌ای مکث کرد. لبخند روی لبان مادر خشکید! کاملا پیدا بود که چقدر از دخترکش نا امید شده! اما دخترک یکی از سیب‌های گاززده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی شیرین‌تره. 😃☺️ مادر خشکش زد! 🔹 هر قدر هم که با تجربه باشید، قضاوت خود را به تأخیر بیندازید. شاید توضیحی وجود داشته باشد. ☺️ 🌸🍃 @mangenechi
▪️ زندانی‌اش کردند چون عشق حسن بن علی عسکری (ع) در دل داشت. آزاد که شد، کارش را از دست داده بود. همسرش کیسه‌ی خالی گندم را نشانش داد: 《گندم نداریم؛ نان نداریم؛ بچه‌ها گرسنه‌اند.》 خواست نامه‌ای به امام عسکری (ع) بنویسد و کمک بخواهد؛ اما همانند بار قبل خجالت کشید. صبح در خانه‌اش به صدا درآمد. ابراهیم بود. از دوستان وفادارش. کیسه‌ای به او داد: 《از سامرا می‌آیم. این کیسه را امام عسکری(ع) داد. نامه‌ای هم داخل آن است.》 بند کیسه را باز کرد. پر از سکه‌های طلا بود. در نامه نوشته بود: 《ای ابوهاشم! هرگاه نیازمند شدی، خجالت نکش. از من بخواه که به خواست خدا هر چه بخواهی، به آن می‌رسی》 📚 قصه‌های مهربانی؛ مجیدملامحمدی؛ ص۱۰ ┅⊰༻▪️༺⊱┅ (ع) ╔═.▪️༺.══╗ @mangenechi ╚══.▪️༺.═╝
▪️ زندانی‌اش کردند چون عشق حسن بن علی عسکری (ع) در دل داشت. آزاد که شد، کارش را از دست داده بود. همسرش کیسه‌ی خالی گندم را نشانش داد: 《گندم نداریم؛ نان نداریم؛ بچه‌ها گرسنه‌اند.》 خواست نامه‌ای به امام عسکری (ع) بنویسد و کمک بخواهد؛ اما همانند بار قبل خجالت کشید. صبح در خانه‌اش به صدا درآمد. ابراهیم بود. از دوستان وفادارش. کیسه‌ای به او داد: 《از سامرا می‌آیم. این کیسه را امام عسکری(ع) داد. نامه‌ای هم داخل آن است.》 بند کیسه را باز کرد. پر از سکه‌های طلا بود. در نامه نوشته بود: 《ای ابوهاشم! هرگاه نیازمند شدی، خجالت نکش. از من بخواه که به خواست خدا هر چه بخواهی، به آن می‌رسی》 📚 قصه‌های مهربانی؛ مجیدملامحمدی؛ ص۱۰ ┅⊰༻▪️༺⊱┅ (ع) ╔═.▪️༺.══╗ @mangenechi ╚══.▪️༺.═╝
. شخصی به حکیمی گفت: خبر داری که فلانی پشت سرت فلان حرف‌ها گفته؟ حکیم گفت: او تیری را به سویم پرتاب کرد که به من نرسید. تو چرا آن را برداشتی و در قلبم فروکردی؟! 🔸🍃 @mangenechi