〰➿📚🪴➿➿〰
#گزیده_کتاب
برشی از کتاب #مهمانگاه
نشان مسلمانی به مادرم رسید. کتیبههای محتشم، چند دست استکان و نعلبکی گل سرخ و قوریهای بزرگ هیئتی. ما برج نشین شده بودیم و روضهی خانگیمان دیگر به روضهی خانهی آباجان یا هیئت کوچک مجتمع مسکونیمان در آن محلهی قدیمی شباهتی نداشت اما مادرم همچنان روضه را برگزار میکرد. روضهی کوچک خانگیمان داشت به ده سالگی میرسید که قطع شد. چندتا از همسایهها رضایت نداشتند. شکایت برده بودند پیش مدیر ساختمان که برگزاری چنین مراسمی شان برج و قیمت واحدهایش را میآورد پایین. با این که مامان شارژ بیشتری میپرداخت و مدام حواسش بود که کفشها و رفتوآمدها همسایهها را آزار ندهند بالاخره تسلیم شد. گفت:«خدا را خوش نمیآید حق الناس است.. خدا کند صاحب خانهی بزرگ تری شوم که حیاط داشته باشد. روضه ها را میبرم آنجا.»
من که ازدواج کردم مامان یکی از کتیبهها را داد به من. نگفت که برو توی خانهات روضه بگیر. اما دست به دست شدن کتیبه معنایی داشت؛ حالا تو ادامه دهنده این میراث زنانهای.
#محرم
#کآشوب
〰➿📚🪴➿➿〰
@mangenechi
〰➿📚🪴➿➿〰