eitaa logo
-𝙈𝘼𝙉𝙃𝙊𝙍-
108 دنبال‌کننده
5 عکس
8 ویدیو
0 فایل
همون منحورِ سابق..
مشاهده در ایتا
دانلود
‌بعضی شبا زیادی شبن، اونقدر که دلشوره و دلهره و دلتنگی همه‌ی دنیا یهو میریزه توی دل آدم و نه میشه بخوابی و نه میشه بیدار بمونی، فقط میشه زل بزنی به شب و منتظر بشی تا بگذره.
ولی من هرشب دارم مچ خودمو درحال گریه کردن برای چیزی که هزاربار گفتم مهم نیست میگیرم.
با من از لجبازى حرف نزن، من بچه بودم قطب هاى همسان آهن ربا رو به زور به هم ميچسبوندم.
احساس خوبی ندارم، دیگه نمیتونم احساساتمو احساس کنم، اون چیزایی که میتونستن خوشحالم کنن دیگه خوشحالم نمیکنن، چیزایی که منو به شوق و ذوق میاوردن دیگه هیجان زدم نمیکنن، چیزایی که حالمو خوب میکردن دیگه تاثیری روم ندارن؛ نمیدونم چمه فقط اینو میدونم که دارم از درون نابود میشم.
میدونی اوج خفگی کجاست؟ همون جایی که کلی حرف داری و به شدت ناراحتی و خیلی چیزا رو اعصابت میرن ولی سکوت میکنی، به آخرین درجه‌ی نا امیدی و ناراحتی میرسی ولی ترجیح میدی که هیچی نگی، فقط بی‌تفاوت یه گوشه بشینی ببینی چی میشه، هر چه بادا باد.
من معتاد سیگار نیستم معتاد فکرایی ام ک موقع سیگار کشیدن میاد تو سرم، همون فکرایی که باعث میشه پُکی که ب سیگار میزنم تا چند سانت از سیگارو بسوزونه، همون فکرایی که تموم نمیشه همونایی که باعث میشه یه پاکت سیگارو تو یروز یا حتی تو نیم روز...
-𝙈𝘼𝙉𝙃𝙊𝙍-
من معتاد سیگار نیستم معتاد فکرایی ام ک موقع سیگار کشیدن میاد تو سرم، همون فکرایی که باعث میشه پُکی ک
همونایی که وقتی سیگار اول تموم شد، همونی که تا فیلتر سیگارو سوزوندم باعث شد دومیو‌ شروع کنم همونایی که باعث شد لباسم بوی بد سیگارو بگیره، لباسی که با بوی عطر تنم ترکیب بود الان با تلخی سیگار..
من واقعا خوشحال نیستم، اما ناراحتم نیستم، میتونم کل روزو بخندمو شوخی کنم با آدمای اطرافم ولی شب که میشه نمیدونم چه احساسی دارم.
به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و روز و روزگارِ ما چگونه مُرد و پیکرِ رویا باخته‌ی ما در کدام درّه یا پستو پرت شد، رها شد و لگد شد..
من هیچوقت نمی‌تونم از مشکلاتی که درونم حس می‌کنم حرف بزنم فقط میفهمم یه چیزی داره از درون منو اذیت میکنه و هر لحظه بیشتر منو غرق خودش می‌کنه، من از درونم از جایی که نه درک می‌شه و نه دیده میشه دارم با یه هیولا میجنگم و از بیرون لبخند می‌زنم و مثل یه آدم نرمال رفتار می‌کنم. خستم، از جنگیدن با هیولای درونم، عمیقا خستم..
‌عادت کردن به تنهایی خیلی عجیبه، ‌گاهی دلت میخواد روزمرگیاتو واسه یکی تعریف کنی و یکی کنارت باشه، اما به همون اندازه دوس داری از آدما فاصله بگیری، چون حس میکنی هیچ نقطه مشترکی با هیچکس نداری.