میدونی اوج خفگی کجاست؟ همون جایی که کلی حرف داری و به شدت ناراحتی و خیلی چیزا رو اعصابت میرن ولی سکوت میکنی، به آخرین درجهی نا امیدی و ناراحتی میرسی ولی ترجیح میدی که هیچی نگی، فقط بیتفاوت یه گوشه بشینی ببینی چی میشه، هر چه بادا باد.
من معتاد سیگار نیستم معتاد فکرایی ام ک موقع سیگار کشیدن میاد تو سرم، همون فکرایی که باعث میشه پُکی که ب سیگار میزنم تا چند سانت از سیگارو بسوزونه، همون فکرایی که تموم نمیشه همونایی که باعث میشه یه پاکت سیگارو تو یروز یا حتی تو نیم روز...
-𝙈𝘼𝙉𝙃𝙊𝙍-
من معتاد سیگار نیستم معتاد فکرایی ام ک موقع سیگار کشیدن میاد تو سرم، همون فکرایی که باعث میشه پُکی ک
همونایی که وقتی سیگار اول تموم شد، همونی که تا فیلتر سیگارو سوزوندم باعث شد دومیو شروع کنم
همونایی که باعث شد لباسم بوی بد سیگارو بگیره،
لباسی که با بوی عطر تنم ترکیب بود الان با تلخی سیگار..
من واقعا خوشحال نیستم، اما ناراحتم نیستم، میتونم کل روزو بخندمو شوخی کنم با آدمای اطرافم ولی شب که میشه نمیدونم چه احساسی دارم.
به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و روز و روزگارِ ما چگونه مُرد و پیکرِ رویا باختهی ما در کدام درّه یا پستو پرت شد، رها شد و لگد شد..
من هیچوقت نمیتونم از مشکلاتی که درونم حس میکنم حرف بزنم فقط میفهمم یه چیزی داره از درون منو اذیت میکنه و هر لحظه بیشتر منو غرق خودش میکنه، من از درونم از جایی که نه درک میشه و نه دیده میشه دارم با یه هیولا میجنگم و از بیرون لبخند میزنم و مثل یه آدم نرمال رفتار میکنم.
خستم، از جنگیدن با هیولای درونم، عمیقا خستم..
عادت کردن به تنهایی خیلی عجیبه، گاهی دلت میخواد روزمرگیاتو واسه یکی تعریف کنی و یکی کنارت باشه، اما به همون اندازه دوس داری از آدما فاصله بگیری، چون حس میکنی هیچ نقطه مشترکی با هیچکس نداری.
گاهی وقتا حالت بده،
اما نمیدونی چرا هر چی با خودت فکر میکنی که چرا الان انقدر بی حوصله و کلافهای، هیچی یادت نمیاد هیچ چیزی نمیتونه توجیهت کنه که بابا الان مگه چیزی شده که اینجوری رفتی تو خودت اما بازم به همون روال پیش میری..
همیشه دلم میخواست وقتی سرمو میذارم رو بالشت بدون فکر کردن، مدتها زل زدن به سقف و دیوار و اذیت شدن راحت خوابم ببره ولی هیچوقت نشده،
یعنی نتونستم..
بعضی روزام هیچ اتفاقی نیوفتاده، ولی دلت میخواد غمگین باشی، دلت میخواد کمتر حرف بزنی، بیشتر خیره بشی، کمتر بیرون بری، بیشتر تنهایی وقت بگذرونی، تا خود صبح رو یه موسیقی غمگین قفلی بزنی و به رفتن کسی که شاید هیچوقت تو زندگیت نبوده فکر کنی و ریز ریز اشک بریزی، بعضی روزا انگار آدم وظیفه خودش میدونه تموم غم دنیا رو به دوش بکشه، در کل که چه موجودِ عجیبیه این آدمیزاد..
موقع عصبانیت حواستون باشه با کی و چجوری دارید حرف میزنید، همهچیز حل میشه و حالتون خوب میشه اما یه حرفایی، یه لحنایی هیچوقت از دل طرف مقابل پاک نمیشه.