#جلسه_خواستگاری
یه بار یکی از بستگان؛ دختر خانومی از دوستاشون رو به مادر گرام معرفی کردن برای خواستگاری؛ قرار شد فامیل محترم با خانواده دختر تماس هماهنگ کنه و بعدش مادر گرام باهاشون تماس بگیرن؛
بعد از هماهنگی فامیل محترم با مادر گرام تماس گرفتن و گفتن که جلسه اول دختر و پسر برن بیرون همدیگه رو ببینن؛
من که بدجوری خورد تو ذوقم؛ آخه اینم شد خواستگاری؛ خواستگاری که فقط دیدن دختر نیست؛ اصلا میریم خواستگاری که با خانواده دختر، سبک زندگیشون، نحوه رفتارشون با هم، میزان صمیمیت و احترامشون به هم، نحوه پذیرایشون، کدبانو بودن دختر، تمیز ومرتب بودنشون، قاب عکساشون، اتاق دختر، رنگ اتاقا، وسایل تزئینی خونشون، نحوه لباس پوشیدنشون توی خونه، مهمان نوازیشون و خیلی چیزای آشنا بشیم.
آخه این خواستگاری چه فایده ای داره؛ اولش یه خورده ناز کردم و گفتم این چه وضعشه؛ من اصلا نمیامو از این لوس بازیا؛
بعد به اصرار مادر گرام که فلانی با خانوادشون هماهنگ کرده و باید زنگ بزنیمو قول داده و خانواده دختر منتظرنو؛ از این حرفا بالاخره با خانواده دختر تماس گرفت و قرار شد بنده فردا سرکار خانوم رو ببرم رستوران واسه ناهار؛
من که از همون اول امیدی به این مراسم نداشتم و به عنوان یه تجربه جدید بهش نگاه می کردم.
حال شرحی که از سرکار خانوم به من گفته بودن:
سرکار خانوم دوسال از من کوچکتر بود؛ هم رشته ای بودیم؛ اونم مثل من نرم افزار می خوند البته توی یه دانشگاه دیگه؛ باباش تو کار لوازم یدکی خودرو بود؛ مادرش مدیر مدرسه بود: خیلی هم از قیافش ،،،
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
ادامه 👇
مادرش مدیر مدرسه بود: خیلی هم از قیافش تعریف می کردن ...
تو این مورد دیگه لازم نبود راجع به رشتش از قبل تحقیق کنم؛ کلی اطلاعات داشتم که به موقعش رو کنم. پس نگرانی راجع به این موضوع نداشتم.
همون شب تو اینترنت یه رستوران خوب نزدیک خونشون پیدا کردم؛ (یه دونه هم زاپاس پیدا کرده بودم)؛ مسیر خونشون تا رستوران رو چک کردم تا موقع پیدا کردن رستوران گیج بازی در نیاریم.
فردا صبح یه صبحونه مفصل خوردم تا تو رستوران گشنه بازی در نیارم، آخه ما تو خوابگاه چند نفریتو یه ماهیتابه غذا می خوردیم. و سرعتمون هم تو خوردن بالا بود. حالا باید سر ناهار کلی کلاس میزاشتم. و خیلی آروم غذا می خوردم.
شب قبل غذا و پیش غذا و سالاد و دسر و نوشیدنی های رستوران رو تو اینترنت چک کرده بودم؛
آماده آماده بودم؛
قبل از ظهر ماشین داداش گرام رو قرض کردم (که یه خورده کلاس کار بره بالاتر) سر راه دسته گل مخصوص جلسه اول رو از گل فروشی همیشگی گرفتم؛ لباسای مخصوص جلسه اول خواستگاریمو پوشیدمو رفتم دم خونشون؛
دم در پارک کردم با خودم گفتم گل رو ببرم دم در خونشون یا تو ماشین بهش بدم؟
اگه می بردم دم خونشون امکان داشت مامانشم بیاد پایین و تو رو در بایستی مجبور بشم گل رو بدم مادرش.
ولی اگه تو ماشین می موند می تونستم بدم به خودش ولی دست خالی هم تابلو بود برم دم خونشون؛
تو این فکرا بودم که دیدم هی پرده یکی از واحد کنار میره و یه نفر بیرونو نگاه می کنه و میره و دوباره همین کار تکرار میشه ...
که این قضیه همیشه یه راهیه تا زنگ خونشون
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
رو تشخیص بدی به هر صورت گل رو گذاشتم تو ماشینو رفتم دم در خونشون و زنگ رو زدم همونطور که حدس می زدم مادرش حاضر و آماده اومد پایین و تعارف کرد بیام بالا؛
دیروز ما رو راه ندادن خونشون میگن برین بیرون همو ببینین الان میگه بفرمایید بالا در خدمت باشیم؛ (آخه آدم دردشو به کی بگه!!!)
تا بالاخره مادرش دوباره زنگ آیفون رو زد و اجازه رو صادر کرد تا سرکار خانوم تشریف فرما بشن.
سرکار خانوم با ناز و کرشمه از پله ها اومدن پایین؛ دختر خانوم یه مانتوی سفید با آستین های تقریبا کوتاه (تا النگو ها و دستبنداش کامل به چشم بیاد)؛ یه شلوار لی آبی؛ با یه روسری رنگارنگ که اونم شل بسته بود تا گوشواره های دویست گرمیشو، گردنبدش کامل تو چشم باشه (البته همین جا یه نکته رو بگم به جون خودم چشم چرون نیستما!! ولی تو خواستگاری باید طرف رو خوب نگاه کرد!!)
با خودم گفتم اونم یکی مثل خودت؛ خودت ماشین یکی دیگه قرض گرفتی باهاش کلاس بزاری؛ اونم هرچی طلا داشته انداخته باهاش برات کلاس بزاره؛ پس آن چنان فرقی با هم ندارین؛
ولی اون یه اشتباه استراتژیک کرده بود؛ باید اون طلا ها رو جلوی چند خانوم از خانواده پسر رو می کرد نه جلوی خود پسر؛
با هم سلام علیک کردیم و راهنماییش کردم طرف ماشین اونم یه جور وانمود می کرد که مثلا نمی دونه کدوم ماشینه (اونی که از پنجره هی دید می زد هم عمه نازنینم بود!)
بالاخره در ماشین رو برای پرنسس باز کردم و و خودمم سوار ماشین شدم.گل تقدیم کردم؛ به نظر می رسید انتظار گل رو نداشت؛ ذوق زده شد و گفت چه گل قشنگی
ادامه دارد.
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
سلام خوبید
یادمه
اخرین خواستگاری که داشتم تقریبا ی ماه پیش بود
اول مادر و خالش اومدن خیلی از منو خانوادم خوششون اومده بود و خیلی اصرار داشتن ک ما مایل نبودیم اول خودمون بیایم خواستیم پسرمون بیاریم اما گفته اول شما برین باهاشون صحبت کنین
جلسه بعد پسرشون اوردن تو اتاق صحبت کردیم شرطم گفتم گفت مشکلی ندارم دوسه بار گفت جلسه بعد کجا صحبت کنیم خیلی اصرار داشت بریم بیرون منم گفتم هرچی بزرگترا بگن درکل خانواده هامون مشکل نداشتن برا بیرون رفتن وقتی از اتاق اومدیم بیرون مادرش پرسید نظرمو منم هیچی نگفتم خجالت کشیدم از پسرش پرسید گفته بود خوبه اما چند جلسه صحبت کنیم بعد هم جعبه شیرینی رو باز کردن مادرش شماره گرفت که قرار بعدی کجا باشه اما الان با گذشت ۱ ماه زنگ نزدن برا جلسه بعدی
هنو برام سواله خیلی دوس دارم علتشو بدونم اگر پسند نمیکردن مشتاق نبودن برام مهم نبود اما ....
چند پاسخ 👇
🪷تحقیق اومدن؟ شاید مشکلی پیش اومده براشون شاید همسایه های فضول حرف در آوردن
باید میگفتن چرا نمیخوان
🪷خیلی عجیبه غیر طبیعی نیست؟
🪷سوره ناس بخون با حدیث کسا یا آیه الکرسی
همیشه بخون انشاالله که درست میشه
اما خودشون تورو از دست میدن
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری♡
قسمت اول
مسعود سال ۱۳۷۱به دنیا آمده، فقه و حقوق میخواند و خوب به یاد میآورد که از اولین روزهای ورود به سن 18 سالگی عزمش را جزم کرده که برای بقیه زندگی خود همسری انتخاب کند. وقتی خواستهاش را به خانواده در میان میگذارد با مخالفت شدید آنها روبرو شده و کسی حاضر نمیشود برایش آستین بالا بزند. در این باره میگوید: «وارد دانشگاه که شدم تصمیم گرفتم دختری را برای خودم انتخاب کنم. یکی از همکلاسیهایم دختر خانمی را به نام آزاده به من معرفی کرد که اهل کردستان بود.»
تصمیم گرفتم درباره آینده با او صحبت کنم؛ اما او من را به برادرش ارجاع داد. هیچ وقت روزی که با برادرش هم کلام شدم را فراموش نمیکنم، خیلی محکم به من جواب منفی دادند؛ البته حق هم داشتند؛ دانشجو بودم؛ پول نداشتم و در ضمن سربازی هم نرفته بودم
البته ازدواج زودهنگام در خانواده ابراهیمی خیلی هم اتفاق عجیبی نیست، به گفته مسعود، برادرش هم به سن بیست سالگی نرسیده به خانه بخت میرود و حالا هم زندگی خوبی دارد، اما موضوع برادرش کمی با او متفاوت است؛ خلاصه این آقای داماد آنقدر جواب رد میشنود که به قول خودش «از رو میرود»؛ در این بین خانواده مسعود هم که موافق ازدواج زودهنگام او نبودند کمکی به او نمیکنند. در نهایت این جوان دل شکسته راهی کربلا میشود. سفری که درباره آن میگوید: «حال و روز خوبی نداشتم، از یک طرف به همه حق میدادم که با تصمیم من مخالفت کنند اما از طرف دیگر دلباخته شده بودم... یادم میآید حتی یک بار به پدر آزاده زنگ زدم تا....
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
قسمت دوم
خلاصه آقا داماد از کربلا بر میگردد و مدام بر خواستهاش پافشاری میکند. بالاخره آذرماه خانواده عروس خانم قبول میکنند که ملاقاتی با مسعود داشته باشند. «باور کردنش برایم سخت بود؛ یک باره برادر آزاده با من تماس گرفت و گفت که فردا برای دیدن و پرس و جو دربارهام به تهران میآیند. در این میان راضی کردن مادرم هم داستانی بود برای خودش. مطمئن بودم رضایت نمیدهد. راستش امام جماعت مسجد را هم واسطه کرده بودم و در کمال ناباوری اثری در مادرم نداشت؛ با ترس و لرز با او تماس گرفتم و موضوع را گفتم و جالب اینکه مادرم استقبال کرد. آن زمان بنیاد فرهنگی پژوهشهای کار میکردم و خانواده آزاده همان جا به دیدن آمدند. از آن تاریخ یک ماه نگذشت که من و آزاده محرم شدیم. باور کردنش هم سخت بود بعد از یک سال تلاش در عرض سه هفته دختری را که عاشقش شده بودم به دست آوردم و 29 بهمن سال گذشته بود که برای خواستگاری آزاده راهی بیجار شدم.»داستان خواستگاری که به میان میآید بحث پول هم مطرح میشود و این داماد آهی در بساط ندارد. «همه پولی که داشتم یک میلیون تومان بود. مادرم هم در حد 14 یا 15 هزار تومان به من کمک کرد و پول یک جعبه شیرینی را داد. از یک طرف خوشحال بودم و از طرف دیگر وضعیت اقتصادی بدجوری به من فشار میآورد. راستش وقتی به خواستگاری رفتیم متوجه شدم آنها رسمی به نام سیاهه نویسی دارند. طبق این رسم خانواده عروس شرایطی را برای خانواده داماد در برگه ای درج میکردند. رسم آنها مهریه به سال تولد عروس خانم و خرید...
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
هم اتومبیل عمویم را قرض کردم و با 15 هزار تومان آن را گل زدم. 150 هزار تومان هم هزینه سفره عقدمان شد. من هم خرید زیادی نداشتم. یک حلقه نقره 40 هزار تومانی خریدم، کت و شلوار ساده، فکر کنم همه خریدم به 300 هزار تومان هم نرسید.»
بین همه این خرجها میماند محل برگزاری جشن عقد کنان که به پیشنهاد پدر آزاده مراسم را در خانه آنها میگیرند، آن هم با جوجه کباب و سه نوع میوه ضمن آنکه نیمی از این هزینهها را نیز پدر آزاده تقبل میکند.
این زوج تصمیم میگیرند هزینه عروسی را خرج سفر کنند. به این ترتیب برای خودشان یک بلیط به کربلا میخرند؛ قبل از سفر شام مختصری به مهمانشان می دهند که تعداد زیادی هم نیستند و راهی کربلا میشوند. البته قبل از آن مسعود ماجرای دزدیده شدن پاسپورتش را دو روز قبل از سفر میگوید و تلاشی که برای پیدا کردنش میکند. سفر آنها یک هفتهای طول میکشد و بعد از آن راهی خانه ای میشوند که مسعود در پرند اجاره کرده است و به این ترتیب زندگی مشترک خود را در خانهای ساده شروع میکنند.
مسعود در جای جای مصاحبهاش تاکید میکند که «نباید خیلی سخت گرفت؛ البته آنهایی که دستشان به دهانشان میرسد میتوانند با شکوه بیشتر این مراسم ماندگار را برگزار کنند اما کم نیستند زوجهایی که فقط برای مادیات زندگی خود را خراب میکنند.» او اکنون در حالی که یک سال از زندگی مشترکش میگذر درآمد زیادی ندارد اما به آیندهای امیدوار است و برنامههای زیادی برای آن دارد.
🌸 قسمت چهارم و پایانی
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
🌸قسمت_دوم
تا هیچیک از دو طرف علاف نشن
سعی کردم علی رغم اینکه ظاهر مذهبی خودم را حفظ می کنم ، برای خواستگاری خیلی خیلی شیک پوش برم جلو ، چون شنیده بودم که نگاه اول خیلی مهمه و اینکه اولین نگاهی که رباب عزیزم و خانوادش به من می کنند و تصویری که از من توی ذهنشون شکل می گیره برام مهم بود .
خودم که کت و شلوار خوبی نداشتم، یکی داشتم از اون قدیما ، از طرفی به جز مواقع خاص کت و شلوار نمی پوشم برای همین صرف نمی کرد به خاطر یک مراسم برم پول کت و شلوار بدم و البته اضافه کنم نیت کرده بودم حالا که کاری ندارم از همین حالا قانع باشم و قناعت را تمرین کنم و برای این تصمیم اراده قوی کرده بودم ، روی این حساب به جای خرید کت و شلوار از پسر عمه ام که سال گذشته داماد شده بود ، برای اون شب کت و شلوارش را امانت گرفتم و یک لباس خیلی تمیز و خوشگل مادرم اصرار داشت کت و شلوار بخرم ولی من به سختی ایشون را راضی کردم
خلاصه بدون خرج زیاد و تنها با ۷۰۰ تومن خودم فقط یک جوراب سفید خریدم لباس خواستگاری من تهیه شد.
نذر و نیاز کرده بودم ، متوسل شده بودم و اینک جمعه شب رسید
چون واقعا همسرم را از امام زمان خواسته بودم و توکلم به خدا بود ، شب خواستگاری اصلا ترس نداشتم ولی دروغ چرا نگران بودم خب گمونم طبیعی باشه
زنگ خونه به صدا درآمد . و در باز شد.
پدر رباب عزیزم اومدن به استقبال و نشستیم روی مبل و اول کار پذیرایی شدیم.
من هم بدون اینکه دست و پام را گم کنم با اعتماد به نفس و خیلی مردونه و با وقار نشسته بودم و البته ...
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#جلسه_خواستگاری
#قسمت_سوم
و البته یک تبسم دائمی داشتم ، چون نمی خواستم چهرم عبوس نشون داده بشه حرفای زیادی زده شد
اما خلاصه و مهمترین حرفایی که بین دو خانواده مطرح شد اینا بود :
اول، از خودم سوال کردند و اعتقادات مذهبی من
دوم، بهشون خیلی صریح گفتم که ۲ ترم مانده دانشگاهم تمام شود و البته اواخر این ترم هستم و تا یک ماه دیگه ترم آخرم شروع می شه و گفتم سربازی نرفتم ولی مرد کار هستم و حاضرم برای زندگیم کار کنم و اونقدر جربزه و جنم دارم که بتونم روی پای خودم بایستم. و خلاصه قاطعانه حرفام را زدم.
البته امید و وعده الکی ندادم ، نگفتم زندگی آنچناننی فراهم می کنم و . . . بلکه اتفاقا بر عکس سعی کردم حقیقت را بگم ، چون اگر قبول نکنند خیلی بهتر از اینه که قبول کنند و بعد هر روز توی زندگی مشترک بهم ایراد بگیرند. حتی بهشون گفتم با شرایطی که دارم درسته مطمئنم کار گیر میارم ولی مسلم هست که اول زندگیم سخت و با فشار هست
پدرشون اولش گفت که چون کار ندارم و سربازی نرفتم خیلی مشکله ولی خدایی پدرشون خیلی شخصیت مذهبی و فهمیده ای بود ، ایشون گفت من خودم هم پسر دارم آخه یک برادر خانم کوچیکتر از خودم دارم که مجرده و لذا می دونم فردا که پسر خودمم می ره خواستگاری نمی تونه همه شرایط ایده آل را داشته باشه و اگه خانواده های دختر سخت گیری کنند ، اکثر پسر های جامعه توی فساد می افتند و خدا هم راضی نیست ، برای همین علی جان نمی خوام بهت سخت بگیرم، اگر جنم داشته باشی می تونی کار کنی و تو هنوز جوونی ولی بدون من هم دخترم و پاره تنم ...
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
#داستان
#جلسه_خواستگاری
قسمت هشتم
این عبارت را با خودم و توی دل خودم مرور می کنم
جالب اینه بعد از اتمام غذا و اینکه ظرف ها را شستم آخه جمعه ها ازش خواستم تا من ظرف ها را بشورم رو کرده به من می گه علی من نون و محبت امروز از نون و کباب اون هفته بیشتر بهم چسبید
راستی فکر نکنید حال نداشته که غذای خوشمزه درست کنه. آخه مواد غذایی زیادی نبود توی خونه
هیچ وقت به خاطر نداشته هام حتی با اخم و حالت صورتش هم ایراد نگرفته
سعی کرده با همین وضع مالیم بتونه مدیریت کنه.
بهم می گه علی آقا من می بینم تو داری همه سعی خودت را می کنی پس ازت راضی نیستم اگه تو دلت غصه بخوری که چرا نمی تونی برام زیاد خرج کنی، باور کن اگه محبت واسم خرج کنی از هرچیزی بیشتر منو راضی می کنه.
چه کنم خدایا ؟ دستم زیاد باز نیست و خرج ها سنگین
در ضمن جمعه اون هفته یک کوچولو با هم قهر بودیم ، آخه من نه تنها نتونستم براش کباب بخرم بلکه مواد زیادی هم تو یخچال نبود، یکم دلم غصه داشت . اما نمی دونم چه سری هست که رباب عزیزم می تونه دقیقا چهره منو ترجمه کنه خودمم گاهاُ تعجب می کنم و هرچه سعی کنم تابلو نکنم اما باز می فهمه تو دلم چی می گذره ، برای همین فهمید ناراحتم و گفت علی چرا ناراحتی ؟ مگه بهت نگفتم دوست ندارم به خاطر وضع اقتصادی غم داشته باشی ؟ من از تو راضی نیستم که اینجوری می کنی چون باور کن تو که غم بخوری منم دلم خالی میشه
خلاصه یک کوچولو قهر کرد
البته قهر های من و رباب عزیزم خیلی خنده داره مثلا با من قهره درحالیکه برام چای میاره..
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
🌼
#داستان
#جلسه_خواستگاری
قسمت نهم
یا مثلا من باهاش قهرم در حالیکه اگر ظهر خوابیده باشه و پتو روی خودش ننداخته باشه من با اینکه می دونم بیداره پتو میارم روش می اندازم قهر هامون خنده داره نه ؟
در مورد کباب جمعه ها توضیح بدم که راستش بسته به بودجه خودم تصمیم می گیرم ، گاها شاید نتونم بخرم ، اغلب می خرم اما نفری یک سیخ و گاها هم که وضعم بهتره نفری دو سیخ
در ضمن یه بار که نفری دو سیخ گرفته بودم ، رباب عزیزم فقط سهم یک سیخش را خورد و گفت علی جان سیر شدم و نمی تونم بخورم ، البته من حدس زدم عمدا دوتا سیخش را نخورده تا به من بفهمونه که همون یک سیخ براش کفایت می کنه تا من با این مسئله که چرا نفری یک سیخ می خرم خجالت نکشم
هدفم از غذای جمعه ها اینه که رباب عزیزم بتونه جمعه ها استراحت کنه و آشپزی نکنه
واقعا اینکه می گن با درآمد کم میشه از هرکسی عاشق تر بود را من به عینه تو زندگی خودم دارم می بینم
این هفته نفری یک سیخ کباب جای شما خیلی خالی
موندم پیش رباب عزیزم و فردای اون روز می بایست به فامیل درجه یک ناهاربدیم.
در تمام ابن مراحل توکلم به خدا بود و همه چیز را سپرده بودم به آقام امام زمان و چون کارم را به کسی سپرده بودم که آقای عالم بود برای همین اصلا نگران نبودم.
فردای روز عقد یعنی موقع ناهار خواهر خانم ها و زن داداش های رباب عزیزم آمدند منزل پدرخانمم و بعدا مادرم خواهرام و زن داداشم و یکی دوتا از اقوام ما برای کمک دادن.
همونطور که گفتم رسم این بود خانواده دختر باید مراسم عقد را برگزار کنه .
ادامه دارد
✍️روزمرِگی_من_و_مامان
🧕https://eitaa.com/joinchat/444596224C4175a724eb
🌼
داستان
#جلسه_خواستگاری
#قسمت دهم
البته تنها مرد حاضر در مراسم طبخ غذا من بودم و داداش کوچیکه و بابای رباب عزیزم چون رباب عزیزم کمی آرایش کرده بود برای همین داداشم و باجناق ها نبودن .
جالبه رباب عزیزم مثلا می رفت اون طرف حیاط آبکش بیاره بعدا صدای من می زد علی آقا بیایید کمک یا مثلا می رفت طرف دیگه حیاط سبد سبزی ها را بیاره می گفت علی آقا بیایید کمک.
خودش هی صدام می زد اما بعدا بلند گفت علی آقا می شه بگید چرا من هرجا می رم شما هم میایید ؟؟
پدر خانمم کلی خندید و من بدبخت داشتم آب می شدم
کلی اذیتم کرد رباب عزیزم . هر وقت این خاطره ها را مرور می کنیم رباب عزیزم می خنده و من می گم تلافی می کنما!! اما هنوز دلم نیومده تلافی کنم! آخه خیلی معصومه و دلم نمیاد تلافی کنم.
خانم ها خونه همسایه و آقایان خونه پدر خانمم ناهار را خوردند و بعدا یک شیرینی و شربت مختصر.
جالب اینجاست که عموی من گفت ای کاش ما هم واسه عروسی پسرعموت خودمون غذا پخته بودیم آخه خیلی غذا خوشمزه شده
همه تعریف کردند. ( باز به پیشنهاد رباب عزیزم سالاد و ماست نداشتیم تا غذا به مختصر ترین حالتش باشه
الگوی حضرت زهرا سلام الله علیها بدجوری توی عمق و ریشه رباب عزیزم نفوذ کرده
شب شد و خواهر زن ها و برادر زن ها تشریف بردند و من و رباب عزیزم طبق معمول قبل از خواب سوره یاسین و ۱۱ بار سوره اخلاص را خوندیم و چون روز خسته کننده ای بود و نتونستیم حدیث کساء را در طول روز بخونیم اون هم خوندیم. البته من خسته بودم و امتناع کردم و گفتم بذارید فردا بخونیم اما ...
ادامه دارد
✍️کانال روزمرگی من و مامان
🧕http://ble.ir/join/ZGFiODBlYz
🌼