میدونم ولی نمیدونم. میدونم که باید چیکار کنم ولی نمیدونم چرا انجام نمیدم. ما از اولش اینجوری برنامهریزی نکرده بودیم، از اولِ اولش قرار نبود اینجوری بگذره. قرار نبود همهچیز انقدر سرد باشه، قرار نبود همهچیز انقدر دلگیر باشه یا حتی قرار نبود همهچیز انقدر بیاهمیت باشه یا من بیاهمیت باشم. قرار بود جالب باشه ولی نبود. نگاه کردیم و دیدیم هی داریم غبطه میخوریم. غبطه. همش یه خوابه آقای معروفی، در واقعیت ما به چیز هیچکس نیستیم. آره -چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟-
من موندم و هزاران هزار برگه های نوشته و نانوشته. هزاران پیام تایپ شده و نشده. هزاران کانال زده و نزده. کم کم دارم غرق میشم. داری چیکار میکنی با خودت؟
غمیغمناك.
این مدت کلا خیلی سرم شلوغه و درگیرم. درگیر درس نیستم ها، راستش نمیدونم درگیر چیام. فقط یه تمایل خیل
جدی اسمش چیه؟ هیچوقت نفهمیدم.