و متنفرم از اینکه ینفر بهم بگه میگذره و تموم میشه. آره تموم میشه. معلومه تموم میشه. ولی من، اعصابم، روانم، روحم، جسمم، چشمام، به همون تنظیمات کارخونه هم برمیگرده؟
غمیغمناك.
همیشه در کنج و حاشیهٔ وجودم یک افسردگی کوچک زندگی میکرد. کوچک بود، به صورت استعدادی نهفته. بعد از و
برنگشت بچه ها. من برنگشتم. من بعد از تموم شدن امتحانای دهم برنگشتم. من بعد از تموم شدن امتحانای یازدهم برنگشتم. و مطمئنم بعد از این هم برنمیگردم. تازه شرایط بدتر هم میشه، فقط صبر کنید تا چند ماه دیگه بهتون بگم. بدتر میشه. قرار نیست برگردم به سن طلاییِ ۱۵ سالگی. هیچوقت. بدتر میشه.
بعد از بیست دقیقه صدایی که ضبط کردم فهمیدم چقدر بهتر از نوشتن میتونه منظور رو برسونه و چقدر احساس سبکی بعدش بهتره. امیدوارم چندسال دیگه وقتی به این صدای ضبط شده برمیخورم، چندشم بشه و خجالت بکشم. خجالت بکشم که بهخاطر چنین موضوعی ذهنم درگیر بوده.
به منِ اینجوری نگاه نکنید. به منِ الان نگاه نکنید. من در برهه کنونی وقتی حالم بده هیچ کاری جز درسخوندن نمیتونم بکنم ولی وقتی تموم بشه، وقتی همه اینا تموم بشه، میدونم برای بهتر شدن حالم باید چیکار کنم و بهتون قول میدم که اسم اینجا "شادیشادناك" خواهد شد. فقط اگر بمونید اینجا و لف ندین.