eitaa logo
مسار
332 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
709 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✨شوق آموختن 🍃از سال دوم دبیرستان که رفتیم رشته ریاضی، درس‌های حفظی مان خوب نبود؛ اما در درس ‌های فکری و ابتکاری همیشه نمره اول کلاس بودیم. صبح که می‌آمدیم مدرسه یک مسئله سخت را می گذاشتیم وسط. هر کسی زود تر به جواب می‌رسید، برنده بود. مصطفی کیف می کرد وقتی یک مسئله را از دو راه حل می‌کرد. ☘️از آن بچه های شب امتحانی بود. کنکور را هم همین طور خواند. از سر امتحان کنکور که آمد گفت: «رتبه ام سه رقمی می‌شود آن هم فقط مهندسی شیمی شریف.» همین هم شد. رتبه ۷۲۹ مهندسی شیمی شریف. 📚 یادگاران، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،خاطره شماره ۳ و ۸ 🆔 @masare_ir
✨گریه در خلوت خود 🌾تابستان سال سوم دبیرستان، صبح های سه‌شنبه می‌رفتیم مسجد مهدیه همدان، زیارت عاشورا. خیلی گریه می‌کردیم. اگر یک روز کم گریه می‌کردیم، تا فردا غصه دار بودیم. ✨مصطفی بعضی وقت ها می گفت: «تو نمی‌گذاری من گریه ام بگیرد. بیا از هم جدا بنشینیم.» می رفت گوشه ای برای خودش نمکی گریه می‌کرد. 📚کتاب یادگاران، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره۵ 🆔 @masare_ir
✨اعتماد به نفس 🍃اعتماد به نفس عجیبی داشت. یک گروه درست کرده بودیم. می‌خواستیم در بسیج دانشگاه کار علمی کنیم. قرار شد هر کس توانست از یک سازمان پروژه بگیرد، بیاورد گروه. 🌾مصطفی دوستی داشت که شده بود مشاور فرمانده مهمات سازی. هماهنگ کرد و پیش فرمانده رفتیم. هر چه را که فرمانده می‌گفت ساخته‌ایم، مصطفی هم می‌گفت: «ما هم می توانیم بسازیم.» 💫اسلحه ای ساخته بودند که ماشه‌اش مشکل داشت. روی رگبار که می‌گذاشتند، داغ می‌کرد و از کار می‌افتاد. دنبال این بودند با یک آلیاژ سبک پلیمری که مقاومت حرارتی‌اش بالا باشد، برایش ماشه بسازند. مصطفی سریع گفت: «آقا ما می‌سازیم.» فرمانده کپ کرده بود. 📚کتاب یادگاران، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره ۱۵ 🆔 @masare_ir
✨موشک دست ساز 🌷 شهید مصطفی احمدی روشن 🍃گروهی پنج نفره بودیم. می‌خواستیم طرح ساخت موشکی را آماده کنیم که هر کسی بتواند از روی کاتالوگ آن را بسازد؛ آن هم در عرض دو ساعت با لوازم آشپزخانه و دم دستی. 🌾مصطفی روی موتور موشک کار می کرد. تخصص من سوخت بود و سه نفر دیگر هم کارهای کامپیوتری و الکترونیکی‌اش را انجام می‌دادند. 🍃روزی چهار پنج ساعت کار می‌کردیم و همان‌جا توی دانشگاه می‌خوابیدیم. آن قدر سرمان گرم بود که یادمان رفت دم سال تحویل برویم خانه. فرمول نازل موشک را پیدا نمی‌کردیم. داشتیم ناامید می شدیم. مصطفی آن قدر این در و آن در زد تا بالاخره از استادهای دانشکده فرمولش را گرفت. ☘شش ماه نشد که موشک را ساختیم. همه چیز همان طوری بود که سفارش داده بودند. بردیم جاده قم تستش کردیم. جواب داد. فیلم هم گرفتیم. خبر که می رسید فلسطینی‌ها موشک زده‌اند به شهرک های اسرائیلی ، مصطفی روی پایش بند نبود. 📚کتاب یادگاران، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره ۱۶ 🆔 @masare_ir
✨دغدغه‌های شهید مصطفی احمدی روشن 🍃 اردوی جنوب رفته بودیم. همه بچه ها داخل سوله خواب بودند ولی مصطفی داشت سؤال پیچم می‌کرد. 🌾از اول اردو بند کرده بود که الان وظیفه ما چیست؟ چطور می‌شود فضای جنگ را در زندگی الان‌مان بیاوریم و مثل همان موقع زندگی کنیم؟ اصلاً آن موقع شما چه کار می‌کردید؟ بچه‌های شما چه کار می‌کردند که شهید می شدند؟ ☘من خوابم گرفته بود ولی مصطفی ول کن نبود. خیلی دغدغه داشت. 📚کتاب یادگاران، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره ۱۰ 🆔 @masare_ir
✨دست به خیر بودن 🌾نیمه شب بود که از حرم امام رضا علیه السلام بیرون آمدیم. هوا عجیب سرد بود. پیرمردی که به سمت حرم در حرکت بود، از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. مصطفی شال گردن خود را باز کرد و انداخت دور گردن پیرمرد: «حاج آقا! التماس دعا.» 📚کتاب یادگاران، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره ۱۱ 🆔 @masare_ir
✨و ما ادراک ما نطنز!؛ خاطره ای از شهید احمدی روشن 🔺رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوشوقت. بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم. ▪️مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزدیکه؟ ▫️حاج آقا گفت:«تا شما توی نطنز چه کار کنید». 🔹 مصطفی گفت:«یعنی ظهور ربط به این داره که ما اونجا چه کار می کنیم؟». حاج آقا گفت: «آره، بالأخره ارتباط داره. شما برید نطنز کار کنید، کوتاه نیاید. یه ثانیه رو هم از دست ندید. با چراغ خدا برید سر کار با چراغ خدا هم برگردید». 🔺بهانه زیاد بود برای این که کار را ول کنیم و برویم، ولی مصطفی خواب و خوراک نداشت. حاج آقا گفته بود رهبر چقدر پیگیر بحث هسته ای است. ورد زبانش شده بود باید کاری کنیم از دغدغه های آقا کم بشه. 📚کتاب یادگاران ، جلد ۲۲؛ کتاب احمدی روشن، نویسنده: مرتضی قاضی،ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: چاپ نهم- ۱۳۹۳؛ خاطره شماره ۶۷ عکس نوشته حسنا 🆔 @masare_ir