✨با مهمونات راحتی؟
🍃یونس سر زده آمد خانهمان. چون چيزي در خانه نبود مادر رفت و شيريني خريد. لب به آنها نزد.
گفت: «من نمیخورم تا يادتان باشد خودتان را براي من به زحمت نيندازيد و هر چه توي خانه بود، همان را بياوريد. »
📚مثل مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي ،ص ۳۲
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✨حواله ماشین
☘حواله ماشين را كه به او دادند، نپذيرفت. با خودم گفتم چقدر وضعش خوب است كه ماشين برايش بي ارزش است!
🌸وقتي رفتم توي خانه اش، يك اتاق كاهگلي بود و يك اتاق نيمه كاره.
📚مثل مالك، چاپ اول، ۱۳۸۵، چاپ الهادي، ص۶۴
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✨خطر پذیری
🍃حاج یونس را دیدم که از وسط عراقي ها با بيسيم چي اش مي آمد. گفتم: «قبله كدام طرف است.» گفت: «همين طور كه نشستي مستقيم.»
🌾بعد از عمليات گله كردم؛ اين طوري كه مي روي توي دشمن ، ممكن است اسير شوي! گفت: «آدم بايد مرد عمل باشد نه شعار. كسي كه بخواهد فرماندهي كند و نيرو حرفش را بپذيرد، بايد خودش عمل كند. »
📚مثل مالك، صفحه ۴۳
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨زخمی نه شهید
🍃داشت فاطمه را مي بوسيد، تا من را ديد رنگش عوض شد. گفت: «حاجي زخمي شده آوردندش كرمان.» گفتم: «پس حاجي شهيد شده.» گفت: «نه! علي شفيعي شهيد شده.»
💠گفتم: «حاجي هم شهيد شده؟» گفت: «نه علي يزداني شهيد شده.» گفته بود: «اگر كسي آمد، گفت: «زخمي شدهام و من را آورده اند كرمان، شما بدانيد شهيد شدهام.»
📚مثل مالک ، ص۷۱
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨ مثل امام حسین علیه السلام
🍃گفت: «من كه شهيد شدم، بايد از روي پا بشناسيدم.دوست دارم مثل امام حسين عليه السلام شهيد شوم.»
🌾روي تابوت را كه كنار زدم، جاي سر پاهايش بود.
📚 مثل مالك،ص۸۰
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨ راضی هستی؟
🍃گفت: «از من راضي هستي يا نه؟… آن دنيا يقه ام را نگيري؟»
🌾گفتم: «من حلالت كردم از تو راضيام.» گفت: « اگر از ته دل اين را گفتي،آن دنيا شفاعتت را ميكنم.»
📚مثل مالک،ص ۷۰
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨مادرم مثل مادرت
💠كنار ماشين كه رسيد گفت: «جورابم را جا گذاشته ام.» رفت داخل خانه و من را صدا زد. وقتي رفتم داخل، گفت: «با من مشكلي نداري؟»
🌾گفتم: «نه.» گفت: «مادر من مثل مادر خودت است. من اين دفعه بر نمي گردم و شهيد مي شوم.» جورابش را از جيبش در آورد و پوشید.
📚کتاب مثل مالک۷۲
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir
✨وظیفه شناس
🌾سه روز بود نخوابيده بود. روز چهارم گفت: «من چند دقيقه مي خوابم، اگر كسي كارم داشت خبرم كن. چند دقيقه بعد از خواب پريد و گفت: «انگار زياد خوابيدم،چرا بيدارم نكردي؟»
📚مثل مالک، ص۵۹
#سیره_شهدا
#شهید_زنگیآبادی
عکسنوشته حسنا
🆔 @masare_ir