eitaa logo
مسار
332 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
709 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✨دختر دوستی 👧 شهید عباس بابایی بچه دختر را خیلی دوست داشت. می گفت: دختر دولت و رحمت برای خانه می آورد. 🌟موقع وضع حمل، من قزوین بودم و او دزفول. تلفنی مژده تولد اولین بچه مان را به او دادم. وقتی فهمیده بود بچه دختر است، پای تلفن سجده شکر کرده بود. 🌱وقتی آمد بیمارستان بودم. یک کاغد نوشته، بالای سر “سلما” گذاشت که لطفا مرا نبوسید. خودش هم آن قدر دیوانه اش بود که دلش نمی آمد ببوسدش. 📚آسمان؛ بابائی به روایت همسر شهید، علی مرج، ص ۲۶ 🆔 @tanha_rahe_narafte
✨آیا حواسمان به نداشته‌های دیگران هست؟ 🌸(شهید عباس بابایی)از سر کار که آمد، کارتن بسته تلویزیون رنگی وسط اتاق بود و بچه ها لحظه شماری می کردند که پدر بازش کند. اهدایی یکی از مقامات بود. ☘رسیده نرسیده نشست با بچه ها به بازی. گرما گرم بازی که بودند بهشان گفت: بچه ها! الان بچه هایی هستند که نه پدر دارند نه تلویزیون رنگی. شما که پدر دارید بگذارید تلویزیون را بدهیم به آنها. 🌟ساعتی بعد صدای خنده و بازی بچه ها با پدر و تلویزیون سیاه سفید شان در هم آمیخته بود. 📚آسمان؛ بابائی به روایت همسر شهید، علی مرج،ص۳۲ 🆔 @tanha_rahe_narafte
✨ پارتی بازی ممنوع ☘محل کارم تا خانه ۲۰ کیلومتر فاصله داشت؛ آن هم در ترافیک تهران. 🌿می‌گفتم: عباس! تو را به خدا کاری کن که حداقل محل کارم نزدیک تر بیاید تا از مشکلاتم کم تر شود. 🌷می‌گفت: اگر چنین کاری هم از دستم بر آید، نمی‌کنم. آن هایی که پارتی ندارند چه کنند؟ 🌟می‌گفتم: آنها حداقل شوهری بالای سر خود دارند و بچه های شان دست محبت پدری را بالای سرشان احساس می‌کنند. 🌱می‌گفت: نمی‌شود. من باید سختی بکشم شما هم همین طور. 🌻ما هم با او سختی می‌کشیدیم. سختی شیرین. 📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، علی مرج، ص۳۶ 🆔 @tanha_rahe_narafte
✨زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده! 💠شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشين مي كرد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسش، باعث مي شد كه ما در راه بندهاي مناطق عمليات با مشكل مواجه شويم؛ زيرا معمولاً نام يك سرهنگ شكل و شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي كند، كه چنين شمايلي در شهيد بابايي وجود نداشت. یک روز ازش پرسیدم: «چرا شما سرتان را هميشه ماشين مي كنيد، آخه حيف نيست، ناسلامتي شما جوانید!». 🔺او سكوت كرد و چيزي نگفت. آن روز گذشت. در يكي از روزها كه در منطقه عملياتي بوديم، پس از نماز صبح جلو آينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهايم. با توجه به بلند بودن موهايم اين عمل مدّتي طول كشيد؛ تا اينكه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد، ديدم شهيد بابايي از جايي كه خوابيده بود نيم خيز شده و به من نگاه مي كرد. 🔹من شانه داخل جيبم گذاشتم بابايي روي به من كرد و گفت: «مي خواهم يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟ من الان يك ربع تمام است كه مي بينم جلو آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست مي كني. مي داني كه زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده؟ غرور اين موها، تو را در جلو آينه نگه داشته و فكر مي كني كه اگر موهايت را به طرف چپ شانه كني، خوش تيپ تر خواهي شد و يا بالعكس؛ ولي من سرم را از ته تراشيده و يك قيافه معمولي به خود گرفته‌ام؛ قيافه معمولي هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند. از صحبتهاي او دريافتم كه چقدر با نفسش مبارزه كرده. 🌾راوی: سرهنگ خليل صرّاف 📚پرواز تا بی نهایت؛ یادنامه شهید عباس بابایی، ص۲۱۲-۲۱۱ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir
✨انگار توی بهشتیم 🔹عباس چند روز بود که نخوابیده بود. به زنش قول داده بود که عید قربان عرفات باشد. چند کار نیمه تمام داشت. امضای وام خلبانی که باید تهران می رفت. سری هم به پدر و مادرش در قزوین زد. و سر ظهر پایگاه تبریز بود. 🔺از مأموریت که بر می گشت، کوه های بلند و سبزی دشت، عجب چشمش را گرفته بود. به کمک خلبان گفت: «آن پائین را نگاه کن. انگار توی بهشتیم». ناگاه در کابین خلبان صدایی پیچید. پدافندی شلیک کرده بود. گلوله ای به دست مرد خورده بود و تا گردنش آمده بود. حالا دیگر باد بود که از پنجره کابین خلبان، با پاشیدن خونش خبر شهادتش را می داد. جسدش را که از هواپیما پیاده می کردند، مؤذن آخرین جمله ها اذان را می گفت. او به بهشت رسیده بود. 📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: ۱۳۹۱- سیزدهم؛ صفحه ۴۶-۴۴ عکس نوشته حسنا 🆔 @masare_ir
✨زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده! 💠شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشين مي كرد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسش، باعث مي شد كه ما در راه بندهاي مناطق عمليات با مشكل مواجه شويم؛ زيرا معمولاً نام يك سرهنگ شكل و شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي كند، كه چنين شمايلي در شهيد بابايي وجود نداشت. یک روز ازش پرسیدم: «چرا شما سرتان را هميشه ماشين مي كنيد، آخه حيف نيست، ناسلامتي شما جوانید!». 🔺او سكوت كرد و چيزي نگفت. آن روز گذشت. در يكي از روزها كه در منطقه عملياتي بوديم، پس از نماز صبح جلو آينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهايم. با توجه به بلند بودن موهايم اين عمل مدّتي طول كشيد؛ تا اينكه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد، ديدم شهيد بابايي از جايي كه خوابيده بود نيم خيز شده و به من نگاه مي كرد. 🔹من شانه داخل جيبم گذاشتم بابايي روي به من كرد و گفت: «مي خواهم يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟ من الان يك ربع تمام است كه مي بينم جلو آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست مي كني. مي داني كه زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده؟ غرور اين موها، تو را در جلو آينه نگه داشته و فكر مي كني كه اگر موهايت را به طرف چپ شانه كني، خوش تيپ تر خواهي شد و يا بالعكس؛ ولي من سرم را از ته تراشيده و يك قيافه معمولي به خود گرفته‌ام؛ قيافه معمولي هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند. از صحبتهاي او دريافتم كه چقدر با نفسش مبارزه كرده. 🌾راوی: سرهنگ خليل صرّاف 📚پرواز تا بی نهایت؛ یادنامه شهید عباس بابایی، ص۲۱۲-۲۱۱ عکس‌نوشته حسنا 🆔 @masare_ir