eitaa logo
مسار
332 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
710 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✨بلدی قالی ببافی؟ 🌹امروزه با توجه به مشکلات اقتصادی خانواده ها، بانوان محترم نیز دست به کار شده اند و در شغل ها و کارهای متعدد کمک خرج خانواده شده اند. 🌷از جمله این کارها بافتن قالی است که ممکن است عده ای فکر کنند که کار بیخودی است؛ اما باید گفت که بانوان محترم و پرتلاش ایرانی با دستان ظریف خود شاهکار خلق می کنند. 🍃در این باره حدیث ارزشمندی هم از حضرت علی علیه السلام روایت شده است. 🌺 ام حسن نخیعه می گوید: حضرت علی علیه السلام در راه به من برخورد کرد و فرمود: ام حسن، به چه کاری مشغولی؟ گفتم: بافندگی می کنم. امام به من فرمود: بدان که حلال ترین کسب است. 🌟بنابراین نقل، امام با دیدن ام حسن در ابتدا، از شغل او سوال کرد که حاکی از مشروعیت اشتغال برای زنان است و دیگر آنکه وقتی ام حسن در جواب امام عرض کرد: به بافندگی اشتغال دارم و از این راه ارتزاق می کنم، امام نه تنها او را از این حرفه منع نکرد، بلکه با این جمله که «حلال ترین کسب است»، او را بر ادامه اشتغال به این حرفه تشویق کرد. 🌻 بنابراین، اشتغال زنان به حرفه هایی که از نظر اسلام حلال شمرده شده، مجاز، بلکه مطلوب است. 📚پیشین،محمدبن یعقوب کلینی، ج ۵، ص ۱۵۱ 🆔 @tanha_rahe_narafte
✨دوست ندارم جنازه‌ام روی این زمین جایی را بگیرد. 🌷جواد عاشق گمنامی بود و همیشه می‌گفت: دوست ندارم جنازه‌ام روی این زمین جایی را بگیرد. 🌼در تشییع شهدای یکی از عملیات‌ها، رضا اشعری به جواد گفت: جواد یک روز می‌بینمت روی دست مردم. ☘او هم محکم جواب می‌دهد: هیچ وقت نمی‌خواهم جنازه‌ام روی دست مردم بیاید. 🌿توی عملیات بدر خیلی حالش گرفته بود. وقتی حالش را پرسیدم، گفت: رضا یعنی قراره من یه بار دیگه بمونم. 🌷توی همین عملیات کتفش تیر خورد. بچه‌ها خوشحال شدند که با مجروح شدنش بر می‌گردد عقب؛ اما برنگشت. کتفش را خودش پانسمان کرد و توی خط ماند. روز دوم پاتک وقتی که گلوله تانکی کنارش خورد، با سر و روی خونین روی زمین افتاد. 🌱دو نفر امدادگر پیکر نیمه جان جواد را روی برانکارد گذاشتند که برش گردانند عقب، خمپاره‌ای روی پیکرش خورد. همان شد که می‌خواست. پیکرش جایی از زمین را اشغال نکرد و روی دست مردم هم نیامد. سال‌ها بعد تنهاترین چیزی که ازش برگشت جامانده‌های لباسش بود. 🌹راوی: حسین یکتا 📚 مربع های قرمز ؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، نوشته زینب عرفانیان،؛ صفحه ۲۸۶-۲۸۸ 🆔 @masare_ir
✨دوست ندارم جنازه‌ام روی این زمین جایی را بگیرد. 🌷جواد عاشق گمنامی بود و همیشه می‌گفت: دوست ندارم جنازه‌ام روی این زمین جایی را بگیرد. 🌼در تشییع شهدای یکی از عملیات‌ها، رضا اشعری به جواد گفت: جواد یک روز می‌بینمت روی دست مردم. ☘او هم محکم جواب می‌دهد: هیچ وقت نمی‌خواهم جنازه‌ام روی دست مردم بیاید. 🌿توی عملیات بدر خیلی حالش گرفته بود. وقتی حالش را پرسیدم، گفت: رضا یعنی قراره من یه بار دیگه بمونم. 🌷توی همین عملیات کتفش تیر خورد. بچه‌ها خوشحال شدند که با مجروح شدنش بر می‌گردد عقب؛ اما برنگشت. کتفش را خودش پانسمان کرد و توی خط ماند. روز دوم پاتک وقتی که گلوله تانکی کنارش خورد، با سر و روی خونین روی زمین افتاد. 🌱دو نفر امدادگر پیکر نیمه جان جواد را روی برانکارد گذاشتند که برش گردانند عقب، خمپاره‌ای روی پیکرش خورد. همان شد که می‌خواست. پیکرش جایی از زمین را اشغال نکرد و روی دست مردم هم نیامد. سال‌ها بعد تنهاترین چیزی که ازش برگشت جامانده‌های لباسش بود. 🌹راوی: حسین یکتا 📚 مربع های قرمز ؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، نوشته زینب عرفانیان،؛ صفحه ۲۸۶-۲۸۸ 🆔 @masare_ir
✨موشهای ضد انقلاب 🔹بچه های سپاه کلافه شده بودند. آنها به رغم کنترل دقیق تمامی مبادی ورودی و خروجی مریوان، باز هم هر شب در بعضی مناطق صدای رگبار مسلسلهای سبک و انفجار نارنجک را می شنیدند. 🔺یکی از برادران نقل می کند: یک روز حاج احمد سراغم آمد و گفت: «این مطلبی رو که میگم به هیچ کس نباید بروز بدی. برو داخل کانال فاضلاب شهرو مین گذاری کن! ». 🔹گفتم آخه چرا اونجا؟» گفت: «ضد انقلاب از این طریق وارد شهر میشه. 💠گفتم: اونجا پر از کثافت و هرز آبه نمیشه توش تردد کرد. 💠گفت: «من سه شب رفتم و کنترل کردم. دیده ام که از این مسیر میان و میرن. حالا هم با من جر و بحث نکن. دستورو که میدونی؟! چیزی هم به کسی نگو تا موشهای فاضلاب نیروهای ضد انقلاب نتیجه ی قایم باشک بازی هاشونو ببینن». 🔺من رفتم و مأموریت خود را انجام داده و داخل کانال را تله گذاری کردم. یکی دو شب بعد انفجار مهیبی در کانال فاضلاب به وقوع پیوست. صبح روز بعد که برای وارسی محل رفتیم، دیدیم حدس حاج احمد درست بوده. دیواره ی کانال از خون رنگی شده بود، اما مشخص بود که اجساد را با خودشان کشیده و برده بودند دیگر هم خبری از موشهای فاضلاب نشد که نشد. 🔹راوی: مجتبی عسکری یکی از همرزمان احمد متوسلیان 📚کتاب می خواهم با تو باشم؛ خاطراتی از شهید احمد متوسلیان، نویسنده: علی اکبری، ناشر: یازهرا (س)، نوبت چاپ: چهارم-۱۳۹۱صفحه ۲۸ 🆔 @masare_ir
✨شهید بابایی در عرفات 💢سال ۱۳۶۶ كه به مكّه مشرف شدم، عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان اعزام شود؛ ولي ايشان نيامدند و شنيدم كه به همسرشان گفته بودند بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است. 🔺در صحراي عرفات وقتي روحاني كاروان مشغول خواندن دعاي روز عرفه بود و حجّاج مي گريستند، من يك لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد ناگهان شهيد بابايي را ديدم كه با لباس احرام در حال گريستن است. خیلی تعجب کردم و با خود گفتم ایشان کی و چطور خودشان را به عرفات رسانده اند، اما وقتی دوباره نگاه کردم، ایشان را ندیدم و فکر کردم اشتباه کرده ام و به همین خاطر قضیه را به هیچ کس نگفتم. 🌀وقتي مناسك در عرفات و منا تمام شد و به مكّه برگشتيم، از شهادت تيمسار بابايي باخبر شدم در روز سوم شهادت ايشان، در كاروان ما مجلس بزرگداشتي بر پا شد و در آنجا از زبان روحاني كاروان شنيدم كه تيمسار دادپي، بابايي را در مكّه ديده بود. اینجا دریافتم که خداوند خداوند فرشته اي را به شكل آن شهيد مأمور کرده تا به نيابت از او مناسك حج را به جا آورد. راوی: سرهنگ عبدالمجيد طيّب 📚کتاب پرواز تا بی نهایت؛ یادنامه شهید عباس بابایی، صفحه ۲۶۵ 🆔 @masare_ir
✨مردم داری شهید شیخ عباس شیرازی 💢شیخ عباس خود را کاملاً وقف وظایفش کرده بود. وقتی به جبهه می آمد، دیگر فارغ از زندگی و خانواده بود. 🔹خیلی وقتها تأسف می خورد و می گفت که ای کاش من در جاهای مختلف مسئولیتی نداشتم و کارهای دیگری روی دوشم نبود؛ آن وقت اصلا به تهران نمی رفتم و همیشه اینجا می ماندم. ای کاش حداقل این رفت و آمد به تهران لازمه کارم نبود. 🔅وقتی وارد منطقه شد. در ابتدا همه دوستان با ناباوری به ورودشان نگاه می کردند؛ اما ایشان از همان روز اول چنان با صداقت و با عاطفه جلو آمد که طولی نکشید همه را مجذوب خود کرد. ⚡️یادم هست ایشان در اولین نشست فرماندهان و مسئولین فرهنگی جبهه گفت: «من آمده ام شاگردی شما را بکنم. کفش پای شما باشم. من احساس می کنم شایسته این افتخار بزرگی که نصیبم کرده اند نیستم». ♻️ذره ای تکبر در وجودشان نبود. من حتی گاهی دیده بودم اگر فرصتی پیش می آمد در نمازخانه، کفش تک تک بچه ها را جفت می کرد و جلوی پایشان می گذاشت. 📚کتاب هشت بهشت، مهدی فراهانی، ناشر: لشکر ۴۱ ثارالله، نوبت چاپ: اول-۱۳۷۷ صفحه ۸۴-۸۳ 🆔 @masare_ir
✨شهید محمود شهبازی؛ فرمانده جهاد تبیین 💠طی تابستان و پاییز ۱۳۶۰ با تشدید فعالیت شبکه های تروریستی سازمان منافقین، تعداد زیادی از مردم بی گناه همدان به دست این تروریستها به شهادت رسیدند. به همین خاطر محمود شهبازی دستور دستگیری آنها را داد . در نتیجه تعداد زیادی از این جوانان فریب خورده در چنگال عدالت گرفتار شدند. با دستگیری این افراد محمود شهبازی در جهت روشنگری آنان اقدام می کرد. 🔺جعفر مظاهری از عناصر کادر سپاه استان همدان در این رابطه گفته است: «او را می دیدم که در اتاق خودش با فلان تروریست تا دو سه ساعت صحبت می کرد بچه ها از سر اعتراض به او می گفتند: « شما دارید وقتتان را با اینها تلف می کنید.» او با لبخند می گفت: «من از این صحبت هایم چند هدف دارم: اول این که آنها با مبانی ایدئولوژی گروه شان هم چندان آشنایی ندارند، تا چه رسد به اصول عقاید اسلام. وقتی با اینها گفت و گو کنیم حداقل می فهمند خلأهای عقیدتی و فکری زیادی دارند. کافی است به ذهن این اشخاص تلنگری زده بشود تا بفهمند فریب خورده اند. 🔹نکته ی دیگر این است که سران این گروهک ها، مدام به کله ی اینها تزریق کرده اند پاسدارها فاقد مطالعه و خشن‌اند. وقتی ما با مطالعه و منطق با آنها صحبت کنیم می فهمند که پاسدار صرفا یک ژ۳ بدست نیست. آدمی است مسلح به سلاح فکر و دارای مبنا و آرمان. بعد از این می شود روی این آدمها کار کرد و آنها را از ضلالت نفاق و کفر نجات داد. 📚کتاب حماسه بی پایان ؛ سرگذشت نامه شهید مهندس محمود شهبازی؛ نویسنده: گل علی بابایی، ۱۳۹۳ص ۶۰-۵۸ 🆔 @masare_ir
✨نماز صبح حلال گرفتاری ها! 🔹احمد نمازش را همیشه اول وقت می خواند. می گفت: «همه گرفتاری های ما با نماز صبحمون حل می شه. یعنی هر گرفتاری ای داشته باشی با نماز صبح می تونی حلش کنی چون نماز صبح نشانه مردانگیه. سختی داره». 💢 می گفت در کنار نماز صبح، نماز شب. اینها را می گفت و عمل می کرد. من می فهمیدم که اهل نماز شب هست، ولی طوری در خفا و تنهایی این کار را می کرد که من با اینکه رفیق صمیمی احمد بودم، حتی یک رکعت نماز شبش را هم ندیدم. 🌱توی وصیت نامه اش هم گفته بود: «به نماز اول وقت پایبند باشید». راوی: دوست و هم رزم شهید 📚کتاب سند گمنامی ؛ زندگی و خاطرات شهید مدافع حرم احمد مکیان، تهیه و تدوین: گروه تحقیقاتی احیاء، ناشر: دفتر نشر معارف، نوبت چاپ: اول-۱۳۹۶ ص ۴۲-۴۱ و ۹۵ 🆔 @masare_ir
✨توسل همسر شهید برونسی به شهید نورعلی شوشتری! 🔹شب، وقتی پیکر نورعلی را در معراج شهدا گذاشتند، من به دلیل بیماری نتوانستم معراج بروم؛ ولی همسر شهید برونسی به معراج رفته بود. 🔸همان شب سر تابوت نشسته بود و با گریه گفته بود: «شما امید ما بودید. در زنده بودنت خیلی به ما توجه داشتی. بچه های من دوباره یتیم شدند. حالا جواب بچه ها رو چی بدم… شهدا همدیگر رو می بینند؛ اگر شهید برونسی رو دیدی به او بگو بعد از هجده سال از خدا برای دخترم فاطمه یه اولاد میخوام». مراسم چهلم نورعلی را برگزار کردیم و برای فاطمه هم خبری از اولاد نشد. 🍁همسر شهید برونسی می گفت:«در مراسم چهلم گفتم معلوم شد شما و شهید ما، همدیگر رو ندیدید؟ پس چرا خبری از اولاد برای فاطمه نیست؟». 🔹عجیب اینکه ماه بعد، دختر شهید برونسی پس از هجده سال زندگی مشترک باردار شد و در سالگرد شهید فرزند سه ماهه اش فاطمه زهرا را همراهش آورده بود. 🔸در سالگرد نورعلی هوا خیلی سرد بود. به خانم برونسی گفتم:«این بچه رو برای چی آوردید؟». 🍁گفت: «آوردیم تا شهید شوشتری ببینه و بدونه که به دعای چه کسی دنیا آمده.» ⚡️حالا خانواده شهید برونسی فاطمه زهرا را «هدیه آقای شوشتری» صدا می زنند. راوی: طیبه درری سرولایتی 📚کتاب نیمه پنهان ماه ۳۰؛ شوشتری به روایت همسر شهید؛‌ نوشته مریم عرفانیان. نوبت چاپ:اول-۱۳۹۶؛ ناشر: روایت فتح. صحفه ۱۰۵_۱۱۰. 🆔 @masare_ir
✨ترویج فرهنگ کتابخوانی! 🔷برش اول: 🔹مهدی هر بار که از شهر می آمد، کتاب و نوار جدیدی از جمله سخنرانی استاد مطهری، با خودش سوغات می آورد. مشتری های پر و پا قرص او که اغلب بچه ها بودند، همیشه انتظارش را می کشیدند. 🔸 چمدان کتاب و نوار را با نظم خاصی چیده بود و آنها را به شرط این که کسی بپذیرد کتاب را کامل بخواند و نوار را تا آخر گوش کند، به او می بخشید. 🔶برش دوم: 🔸دفعه ی آخر، قبل از رفتن به جبهه، کلید چمدانش را داده بود به همسر برادرش و گفته بود:«این رو فقط تحویل مادرم بدید». 🔹بعد از شهادت مهدی، چمدان را باز کردم. پر از کتاب، نوار، قرآن، مفاتیح بود؛ وصیت نامه اش هم در آن بود. 🔅 گفتم مردم شاهد باشید این ها دارایی جوان من بعد از این همه تکاپو و تلاش در دنیاست. راویان: اسدالله توسن و مادر شهید 📚کتاب خاکریز هزار و یک ؛ خاطرات شهید مهدی توسن. نوشته حسین فاطمی نیا. ناشر: اداره کل حفظ و نشر ارزش های دفاع مقدس کرمان.نوبت چاپ:اول-۱۳۸۸ صفحه ۲۶ و ۴۹ 🆔 @masare_ir
✨أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ 🔹در جریان عملیات بازی دراز، وزوایی با نیروهایش به سمت قله ۱۱۵۰ حرکت کردند. سربازان بعثی با سلاح های سبک و سنگین بر قله مسلط بودند و بچه ها را زمینگیر کرده بودند. 🔸محسن با تذکر امدادهای الهی، نیروها را به حرکت وامی داشت و هر وقت بچه ها بی تابی می کردند، آنها را با وعده نیروهای کمکی آرام می کرد، اما خبری نبود. 🌀آخر سر یکی از نیروها از کوره در رفت و صدایش را بلند کرد:«داری با این کارات مارو به کشتن میدی! کو این نیروهای کمکیت؟ ما رو چی فرض کردی؟». ⚡️محسن با آرامش بچه ها را دور هم جمع کرد و خودش سوره فیل را با آرامش خواند و از ما خواست همخوانی کنیم. با گلوی خشک و لبهای خشکیده لحظه ای غرق این سوره شدیم و خود را در سال عام الفیل در محاصره فیلهای ابرهه دیدیم. 🔹وقتی به خود آمدیم، خبری از شلیک های مداوم دشمن نبود و گویی همه اسلحه ها از کار افتاده بود. 💢با قوت قلبی بهتر دوباره همخوانی کردیم، ناگهان یکی از بالگردهای خودی آمد و تانک عراقی را منهدم کرد و هم زمان دو بالگرد توپدار دشمن به هم خورده، متلاشی شدند. ♨️با دیدن این معجزات نیرو گرفتیم و به دشمن تاختیم و تا غروب قله را پاکسازی کردیم و همان برادر پرخاش کننده، آمد و از محسن عدرخواهی کرد. 📚کتاب ققنوس فاتح، صفحه ۳۱-۲۷ 🆔 @masare_ir
🤔اشکال نمازهای ما چیست؟ 🌹علیرضا از نماز خواندن خیلی لذت می‌برد و برای آن وقت می‌گذاشت. 🌸ظهر یکی از روزها که علیرضا می‌خواست نمازش را در خانه بخواند، مهمان داشتیم و خانه خیلی شلوغ بود. علیرضا به یکی از اتاق‌ها رفت و در خلوت مشغول نماز شد. 🍃طوری نماز می‌خواند که انگار خدا را می‌بیند و با او مشغول صحبت است. نماز ظهر و عصرش نیم ساعت طول کشید. بعدها وقتی صحبت نماز پیش می‌آمد، می‌گفت: «اشکال ما این است که برای همه وقت می‌گذاریم به جز خدا. می‌خواهیم با سریع خواندن نماز زرنگی کنیم؛ اما نمی‌دانیم آن کسی که به وقت ما برکت می‌دهد خداست.» 📚مسافر کربلا؛ زندگی نامه و خاطرات شهید علیرضا کریمی، ص۳۲ 🆔 @tanha_rahe_narafte