eitaa logo
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
2.6هزار دنبال‌کننده
21.5هزار عکس
25هزار ویدیو
124 فایل
محتویات کانال ازهردری میباشد 🌹علمی، مذهبی‌، شعر،داستان،پندواندرز سخنان بزرگان ،طب سنتی،کاردستی، آموزشی،مطالب پزشکی روز دنیا، و خلاصه اینجاهمه چی درهمه🌹 ارتباط با ادمین 👈👈 @Ndashti ارتباط با ادمین 👈👈 @M_Mohammdeean
مشاهده در ایتا
دانلود
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
#كارتينگ #پارت_٨٦ #زينب_عامل نمي‌دانم چرا حس كردم بعد از شنیدن جوابم كمي آسوده شد. او آسوده شد و م
٨٧ مقابل دبيرستان ماكان ايستاده بودم و در حاليكه به ديوار تكيه داده بودم منتظر بودم تا ماكان بيرون بيايد تا همراه همديگر به خانه برويم. مي‌خواستم كمي با او صحبت كنم. برای همین هم امروز را با هر بدبختی بود مرخصی گرفته بودم. اين قولي بود كه به مامان داده بودم. بيش از ده روز از پيدا شدن آن چاقو و قرص ها از كمد ماكان مي‌گذشت و من اجازه نداده بودم مامان به رويش بياورد. دنبال راهي بودم تا بلكه خودم توانستم به گونه‌اي كه ماكان مقابلم جبهه نگيرد با او صحبت كنم. به هيچ راه و روشي نرسيده بودم، اما ديگر بيش تر از اين نمي‌توانستم مامان را منتظر بگذارم. می‌ترسیدم همه چیز را به بابا بگوید. در بزرگ و طوسی رنگ مدرسه باز شد و فوجي از پسران نوجوان بيرون ريختند. آنقدر در فكر بودم كه حتي متوجه صداي زنگ هم نشده بودم. پسران سر به هوا و شيطان مقابلم، بي اختيار لبخندي روي لب هايم نشاندند. بعضي ها كوله‌اي را كه پر از گرد و خاك بود روي دوششان انداخته بودند و بعضي ها كيف هايشان را تقريبا دنبال خود مي‌كشيدند. بين اين همه مرد جوان كمتر پسري به چشم مي‌خورد كه مرتب بنظر بيايد. وجود من مقابل مدرسه‌شان سوژه‌ي تفريحشان را جور كرده بود. تقريبا از هر پنج نفرشان يك نفر پيدا مي شد كه هنگام عبور كردن از مقابلم تيكه‌اي بياندازد. تيكه هايي كه لفظ خوشگل و جان گفتن هاي كش دار تم اصلي‌شان بود! نمي‌دانستم به اين شرايط بخندم يا گريه كنم. در آخر لبخندم پيروز ميدان شد. در اين مكان زندگي جريان داشت. اين شور و هيجاني كه اينجا بود نا خودآگاه حالم را خوب كرده بود. غرق در افكار خود حتي فراموش كرده بودم با چشم دنبال ماكان بگردم كه خدا را شكر او متوجه من شده بود. اين را از صدايش كه درست در بيخ گوشم بود، فهمیدم. برادر كوچكم غيرتي شده بود و همين بيشتر مرا به خنده مي‌انداخت! _ اينجا چيكار مي‌كني تو؟ وقتش رسيده بود كه در قالب مانياي سرسخت و لج باز فرو روم وگرنه اين بچه كار دستم مي‌داد. اخم هايم را در هم كشيدم. _ اومدم دنبالت بريم بگرديم و گپ بزنيم يكم. اخم هايم كار خودش را كرده بود. تن صدايش پايين آمد با اينكه همچنان اخم هايش را حفظ كرده بود. _ من حوصله‌ي دور دور ندارم. با ماندانا برين. دستش را گرفتم و دنبال خودم كشيدم. _ ماندانا نمياد. دوتايي مي‌ريم. درست در همين لحظه پسري كه هيكلي لاغر و استخواني داشت و قسمت تيره‌ي پشت لبش نشان مي‌داد که بقول شاعران، تازه پشت لبش سبز شده اشت حين عبور از كنارمان با اشاره به من كه دست ماكان را گرفته بودم ماكان را مخاطب قرار داده و پر تمسخر گفت: _ چيه مشتاق؟ دارن به اسارت مي‌برنت؟ چه زندان باني هم داري! همين چند جمله‌ي كوتاه و بي مفهوم كافي بود تا ماكان دستش را با شدت از دستم بيرون بياورد و عين خروس جنگي به آن پسر لاغر بپرد و يقه‌اش را در دست بگيرد. كلافه و عصبي قبل از آنكه دعوا شدت بگيرد و به تعداد تماشاچي ها هم اضافه شود. بازوي ماكان را از پشت گرفته و كشيدم و رو به آن پسر توپيدم: _ هي بچه جون سرتو بنداز پايين راهتو بكش و برو. دنبال شرّم نباش. پسر كه انگار خودش هم حوصله‌ي دعوا و كتك كاري نداشت. يقه‌اش را از دست ماكان بيرون كشيد و با قدم هايي بلند دور شد و من فحش ركيك زير لبي ماكان را که نثارش كرده بود شنيدم. پوفي كشيدم. گويا تفاوت بين دبيرستان هاي دختر و پسر زمين تا آسمان بود. معلوم نبود معلم هاي بدبخت چگونه اين پسر هاي شرّ و شلوغ و البته تا حدودي بي ادب را كنترل مي‌كردند. جلوتر راه افتادم و ماكان هم پشت سرم آمد. خسته بود و بي حوصله هم بنظر مي‌رسید. سوار ماشين شديم و هنوز چند ثانيه از راه افتادنمان نگذشته بود كه با اخم پرسيد: _ خب چيكارم داري؟ به نيم رخ اخمويش نگاه كردم. موهايش مثل هميشه بلند شده بود و قصد نداشت تا قبل از اينكه داد مامان را در آورد آن ها را كوتاه كند. https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
#كارتينگ #پارت_٨٧ #زينب_عامل مقابل دبيرستان ماكان ايستاده بودم و در حاليكه به ديوار تكيه داده بودم
٨٨ روي چانه‌اش ردي از ريش در آوردن ديده مي‌شد و يك جوش كوچك هم درست كنار پره‌ي بيني‌اش بيرون زده بود. نگاهم را به مقابلم دادم. _ حتما بايد كارت داشته باشم تا بريم بيرون؟ شيشه ي ماشين را كمي پايين داد. _ حتما بايد كارم داشته باشي تا بياي مدرسه دنبالم و اون خواهر جيغ جيغوت رو هم همراهت نياورده باشي. دنده را عوض كردم. _ اوهوم حق با توئه كارت دارم. بريم جيگركي محبوبمون ناهار بخوريم و حرف بزنيم خوبه؟ شانه بالا انداخت. اين يعني برايش اهميت نداشت. اصلا نمي‌دانستم چگونه بايد اين مسئله را با او مطرح كنم. با اين حال فكر كردم خوردن ناهار كمي برايم زمان مي‌خرد تا اندكي در مورد چيز هايي كه قرار بود به او بگويم فكر كنم. وقتي سيخ جگر هايي كه داخل سيني مسي بود را مقابلمان گذاشتند ماكان سخت مشغول خوردن شد و همين هم برايم فرصت ايجاد كرد تا فكر كنم كه در ابتدا بايد به او چه بگويم. انگار زيادي در فكر فرو رفته بودم كه لقمه‌ي دستش را سمتم دراز كرد و گفت: _ تو چرا نمي‌خوري؟ لقمه را از دستش گرفتم. _ مي‌خورم. ديگر چيزي نگفت و من بعد از اينکه لقمه‌اي كه به دستم داده بود را قورت دادم تصميم گرفتم صحبت را شروع كنم. بهترين فرصت بود چون او هم كم كم داشت به انتهاي غذا خوردنش مي‌رسيد. صدايم را صاف كردم و گفتم: _ ماكان تو مشكلي داري؟ دست از غذا خوردن كشيد و نگاه سؤالي اش را به چشمانم دوخت. _ منظورت چيه؟ به چشمانش خيره شدم. _ منظورم واضحه. مي‌گم خدايي نكرده مشكل يا بيماري داري كه داري از ما مخفي مي‌كني؟ ناني كه در دستش گرفته بود را روي سيني پرت كرد. _ مامان باز رفته سر كمد و وسايل من آره؟ زير لب براي خودش ادامه داد. _ مي‌گم آخه چرا دو هفته‌س فقط منو مي‌بينه اخم مي‌كنه. امان از دست مامان. نفسم را بيرون داده و گفتم: _ ماكان مادره. نگرانته. منم نگرانتم. اون قرصا چيه داري مصرف مي‌كني؟ بيني‌اش را بالا كشيد. _ واسه درس خوندن مي‌خورمشون. مگه هميشه دوست نداشتين درس بخونم و مثل اون ارسي دكتر شم. اينا تمركزمو مي‌بره بالا. در كف توجيهاتش مانده بودم. چقدر هم خوب بلد بود غلط هاي زيادي‌اش را موجه نشان دهد. دندان هايم را روي هم فشار دادم. _ سيگار و چاقو هم واسه دكتر شدنته؟ بجاي اينكه شوكه شود يا حداقل كمي مضطرب يا خجالت زده بنظر برسد متقابلا عصبي شد و با حرص گفت: _ كي بهتون اجازه داده تو اتاق من سرك بكشين؟ پوزخند غليظي زدم. داشتم نهايت سعي‌ام را مي‌كردم كه صدايم بالا نرود. _ همون كسي كه به تو اجازه داده سيگار بكشي و سلاح سرد حمل كني با خودت. روي ميز سمتم ختم شد. نگاه ياغي و بُرّانش را به چشمانم دوخت. _ سيگار اگه بده چرا خودت مي‌كشي؟ چرا مانجون مي‌كشه؟ چشمانم را بستم. گاهي در شرايطي قرار مي‌گرفتي كه هر توضيحي مسخره بنظر مي‌رسيد. چه بايد مي‌گفتم؟ من سيگار كشيدن را دوست داشتم. هنگام دود كردن سيگار انگار گوشه‌اي از بدبختي هايم هم با آن فيلتر بطور موقت دود مي‌شد و به هوا مي‌رفت. ماكان چه مي‌دانست از فشاري كه من تحملش مي‌كردم. او چه مي دانست خواهرش در حسرت زندگي كه از هم پاشيده بود مي‌سوخت و مي‌سوخت و جز سيگار و دود كردنش چيزي نداشت تا درد هايش را با آن تقسيم كند. اين پسر سر به هوا چه مي‌دانست از بدبختي هايي كه گريبان گيرم شده بودند و آرزوهايي كه براي هميشه بر باد رفته بودند. من با اين پسر چه مي‌كردم؟ سكوت طولاني ميانمان با صداي دينگ پيام شكست. براي اينكه كمي بر خودم مسلط شوم گوشي را برداشتم تا ببينم مخاطبم كيست. با ديدن شماره ي بابك با عجله پيام را باز كردم. متن پیام ترس را بر تمام وجودم مستولی کرد. " مانيا مشتاق دوره ي فكر كردنت خيلي طولاني شده ديگه. تا شب نياي خونم تا در مورد برنامه هامون حرف بزنيم مجبور مي شم برنامه هاي خودمو كه ممكنه اذيتت كنن اجرا كنم! منتظرتم عزيزم" https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
#كارتينگ #پارت_٨٨ #زينب_عامل روي چانه‌اش ردي از ريش در آوردن ديده مي‌شد و يك جوش كوچك هم درست كنار
٨٩ تهديد علني‌اش نفسم را بند آورد. نمي‌دانستم در جوابش بايد چه بنويسم. حتي موضوع ماكان برايم در اين لحظه بي اهميت مي‌آمد. ماكان منتظر حرفي از جانب من بود، اما تمام فكر و ذكر من پيش بابك و برنامه‌اي بود كه به احتمال زياد برايم در آينده تدارك ديده بود. بايد كاري مي‌كردم، اما دقيقا نمي‌دانستم چه كاري! نا خودآگاه از فشاري كه متحمل شده بودم نگاهم را به صورت اخم آلود ماكان دوخته و با درماندگي گفتم: _ من چيكار كنم؟ جمله‌ي ناگهاني‌ام نگاه اخم آلودش را با تعجب معاوضه كرد. شرايط طوري بود كه حتي او هم متوجه وخيم بودن اوضاع شده بود كه با تعجب توأم با نگراني و يا شايد ناباوري از تغيير يك دفعه‌اي وضعيتم پرسيد: _ خوبي؟ بطري كنار دستم را برداشتم و چند جرعه از آب داخلش را نوشيدم. _ نمي‌دونم! ماكان بايد دنبال يه راه باشم... هر چه كه از ذهنم عبور مي‌كرد را بي كم و كاست بر زبان آوردم. در اين لحظه حتي چند ثانيه فكر كردن هم پشت اين سخنانم نبود! بر خلاف ده روز و اندي كه با فكر گذارنده بودم حالا مغزم تمايلي به فعاليت نداشت! _ بايد يه راه پيدا كنم. يه راه كه بهت بفهمونم راهي كه من رفتم غلط بوده. حتي با اينكه دوسش دارم هم غلطه. دوست داشتن از ميزان غلط بودن چيزي كم نمي‌كنه. حرف هايم بي سر و ته بنظر مي‌رسيدند اما اعترافات تلخي بودند كه قبولشان داشتم. _ هر لحظه از زندگيم بخاطر بلاهايي كه با نفهمي سرتون آوردم بيشتر شرمنده مي‌شم. دوست ندارم چند سال بعد تو جاي من وايستي. نمي‌خوام، چون مي‌دونم اصلا جاي خوبي نيست. شعر " آنچه از دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند" مصداق كامل اين لحظه بود. نمي‌توانستم بگويم برادر کوچکم با همین چند جمله‌ی کوتاه كاملا متحول شده است، اما اين كلافگي كه در صورتش هويدا شده بود نشان از ردي بود كه صحبت هايم رويش گذاشته بود. جالب بود كه حتي در جوابم چيزي بر زبان نياورد. سكوت كرده و به فكر فرو رفته بود. اشاره كردم تا بلند شود. بايد او را به خانه مي‌رساندم و بعد به دنبال راهي مي‌گشتم تا كارم را با بابك تمام كنم. از جكرگي بيرون آمديم و سوار ماشين شديم. تمام طول مسير هر دو در فکر فرو رفته و سكوت كرده بوديم. ماكان را نمي‌دانستم اما فكر من پر شده بود از بابك. وقتي مقابل خانه نگه داشتم ماكان سمتم چرخيد. _ نمياي خونه؟ گره روسري‌ام را محكم تر كردم تا سرُ نخورد. _ نه بايد جايي برم. ميام. تو برو تو. سرش را تكان داد. در ماشين را باز كرد تا پياده شود، اما لحظه‌ي آخر پشيمان شد و دوباره سمتم چرخيد. حرف هايش احساساتم را دگرگون كرد. _ تو بهترين خواهري بودي كه مي‌تونستم داشته باشم. هيچ وقت باعث ناراحتي ما نبودي. همه مي‌دونيم كه تو نبودي كل زندگي ما مي‌لنگيد. گاهي اعتراف به يك عضو از خانواده زيباترين صحنه‌ي كائنات محسوب مي‌شد. _ دوستت دارم داداش كوچيكه. لبخندي زد. _ منم! ماكان بچه‌ي ياغي نبود. باهوش بود و تقريبا كاري به كار كسي نداشت. باور اينكه سيگار مي‌كشد يا چاقو حمل مي‌كند برايم سخت بود. اين ها مي‌توانست تاثير نفر دومي باشد كه حدس مي‌زدم تازه با او آشنا شده بود. بعدا باید سر از این جریان در می‌آوردم. ماكان كه رفت تازه فهميدم اصلا تصميمي جدي براي رفتن به خانه بابك نگرفته‌ام. چند بار خواستم پياده شوم و به خانه بروم. مي‌خواستم بي خيال تهديدهايش شوم، اما حس مرموزي از درون باعث ترس و اضطرابم مي‌شد. حسي كه مي‌گفت اين مرد تقريبا ميانسال با تو شوخي ندارد. می‌دانستم رفتن به آن خانه‌ي درندشت هم کاملا حماقت محسوب مي‌شود. به راحتي مي‌توانست هر بلايي سرم بياورد. اما از طرفی هم کاملا مطمئن بودم بابك براي اعمالي از جمله تجاوز سراغم نيامده است! چون براي اين كار نيازي به كشيدن اين همه نقشه‌ي حساب شده نبود. همين فكر هم باعث شد تا براي بار دوم دل را به دريا بزنم و راهي قصرش شوم! https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
#كارتينگ #پارت_٨٩ #زينب_عامل تهديد علني‌اش نفسم را بند آورد. نمي‌دانستم در جوابش بايد چه بنويسم. حت
٩٠ زنگ در را فشردم و در بلافاصله با تيكي باز شد! انگار كه شخصي نگهبان شده بود تا پشت اف اف بايستد و به محض صدا دادنش در را براي مهمانان باز كند. گويا بابك همه چيز را براي رفتنم به آنجا مهيا كرده بود. وارد حياط كه شدم صحنه‌ي مقابل چشمانم نفسم را برید. تصویر مقابل چشمانم نفس گیر بود! دفعه‌ي قبل كه به اينجا آمده بودم همه جا سر سبز بود، اما حالا پاييز هنرمند،نقاشی را در اين فضا به رقص آورده بود كه نفس ها را در سينه حبس مي‌كرد. چقدر كار خوبي كرده بودند كه برگ هايي كه روي زمين ريخته شده بود را جارو نكرده بودند. تركيب رنگ هاي زرد و نارنجي و قهوه‌اي كل حياط را رنگ آميزي كرده بود. و خانه‌ي مجلل در ميان اين رنگ ها طوري بنظر مي‌رسيد كه انگار به دام افتاده است. پاييز قدرتمند خانه‌ی لوکس را در حقارت عجيبي فرو برده بود! همين صحنه براي لبخندم كافي بود. هر قدر هم که پولدار بودي خدا بلد بود با اشاره‌اي قدرتش را به نمايش بگذارد و متوجه‌ت کند دنیا را هم داشته باشی باز در برابر او ذره‌ای ناچیز بیش نیستی. براي اولين بار به بابك كمي حسادت كردم. من هم دلم از اين حياط ها مي‌خواست تا دست مانجون را بگيرم. گوشه‌اي زير اين همه زيبايي خيره كننده بساط كنيم و براي بار هزارم داستان دلدادگي‌اش را گوش کنم. جاي ماندانا هم خالي بود تا با ديدن اين صحنه‌ي رويايي ذوق زده شود! بعد پنج دقيقه نگاه خيره بالاخره به خودم آمدم. احتمالا بابك هم از دير كردنم نگران شده بود! با قدم هايي نامطمئن اما سريع خودم را به خانه رساندم. صداي صحبت هايي كه به گوشم رسيد باعث شد تا فكر كنم مهمان دارد، اما بعدا احتمال دادم كه شاید همان زني باشد كه قبلا در خانه‌اش ديده بودم. نفس عميقي كشيدم و خودم را به سالن پر تجمل و بزرگ رساندم. ایستادم. درست پشت به من مردي نشسته بود كه حتي از اين زاويه هم خوب مي‌شناختمش! همان كسي كه باعث شده بود من در اين منجلاب دست و پا بزنم. قلبم هشدار داد كه در رابطه با ماكان كمكم كرده است و عقلم در جواب دلم به دركي نثارش كرد. صداي پايم كافي بود تا متوجه حضورم شوند. بابك بلافاصله با ديدنم لبخند عميقي زد. من از اين لبخند هاي به ظاهر مهربانانه‌اش بيشتر از اخم و تخمش مي‌ترسيدم. _ مانيا...خوش اومدي... تعجب کرده بود که اینقدر سریع خودم را به آنجا رسانده‌ام از مدل صدا كردن اسمم كه توأم با حيرت بود معلوم بود. حالا او كاملا مي‌دانست پشت سرش چه كسي است، اما باز هم نچرخيد. سر جايش ثابت نشسته بود و داشت قهوه‌اش را که از بویی که در فضا پخش شده بود، تشخیص دادم قهوه است را مي‌نوشيد. جلوتر رفتم و درست در همان لحظه زن پيشخدمت که قبلا هم دیده بودمش، بابك را صدا كرد و بابك با عذر خواهي كوتاهي ما را ترك كرد. مبلي كه رويش نشسته بود را دور زدم و مقابلش ايستادم. عوضي! باز هم نگاهم نكرد. نگاهش به بخاري بود كه داشت از قهوه‌اش بلند مي‌شد. رفتار الانش در تضاد کامل با رفتارش در داروخانه بود. آنجا محترمانه تر برخورد كرده بود. نا خودآگاه از بي محلي‌اش اصلا خوشم نيامد. بخاطر وضعیت موجود پر بودم از عصبانيت، بغض و شايد كينه. كينه از مرد مقابلم كه اشتباهي انجام نداده بود و شاید تنها ايرادش اين بود كه بيش از حد باهوش بود. نمي‌خواستم حس هايم را پنهان كنم. برعکس، میل عجیبی برای تحقیرش داشتم. بی هوا غريدم: _ مي‌دونستي حالمو بهم مي‌زني؟ دستش كه فنجان را گرفته بود نزديكي لب هايش متوقف شد، راه رفته را برگشت و فنجان را داخل نعلبكي‌اش گذاشت. تمام كار هايش با طمأنينه و حوصله بود. بدون ذره‌اي شتاب زدگي. سرش بالا آمد. صورت لعنتي‌اش هيچ حسي را بروز نمي داد. لب هايش فاصله گرفتند. _ نمي‌دونستم. الان فهميدم. فنجان و نعلبكي دستش را روي ميز مقابلش گذاشت. از حرص بابت خونسردی مسخره‌اش دستانم را مشت كرده بودم و حس مي‌كردم هر لحظه ناخن هايم كف دستم را سوراخ خواهند كرد. سر جايش برگشت و به مبلش تكيه داد. _ فكر نكنم مي‌دونستي...اما مي‌خوام الان بدوني كه من ازت خوشم مياد. حالمو بهم نمي‌زني! همين جمله‌اش كه تركيب درستي هم نداشت كافي بود تا برای چند دقیقه‌ی متوالی مات شوم! https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
♥️ چهارشنبه 👈21 اردیبهشت /ثور 1401 👈9 شوال 1443👈11 می 2022 🏛 مناسبت های دینی و اسلامی. 🔘 پایان ماه نیسان رومی. 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. ❇️ امروز برای امور زیر خوب است: ✅ آغاز نگارش کتاب مقاله پایان نامه. ✅انجام امور زراعی و کشاورزی. ✅ و نماینده و قاصد فرستادن خوب است. 👶 زایمان خوب و نوزاد پاک دامن و با حیا باشد. ان شاالله 🚘مسافرت :مکروه است و در صورت نیاز همراه صدقه باشد. 🔭 احکام نجوم. 🌗 امروز قمر در برج سنبله و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است: ✳️ قرار داد و قولنامه نوشتن. ✳️خرید خانه و آپارتمان. ✳️آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✳️امور زراعی و کشاورزی. ✳️خرید و فروش. ✳️ارسال کالا به مشتری. ✳️خرید باغ و زمین زراعی. ✳️ و آغاز امور اموزشی خوب است. 💉💉 حجامت خون دادن فصد باعث درد در اعضا می شود. 💇‍♂💇 اصلاح سر وصورت باعث درد و بیماری می شود. 👩‍❤️‍💋‍👨مباشرت: فرزند چنین شبی یکی از علما گردد. 😴🙄 تعبیر خواب خوابی که (شب پنجشنبه) دیده شود تعبیرش طبق ایه ی 10 سوره مبارکه "یونس علیه السلام" است. دعوا هم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام.. و مفهوم آن این است که از خواب بیننده عمل صالح یا خیری به وجود آید که در دنیا و آخرت به او نفع رساند.ان شالله و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید. ✂️ ناخن گرفتن 🔵 چهارشنبه برای ، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود. 👕👚 دوخت ودوز چهارشنبه برای بریدن و دوختن روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود.ان شاالله ✴️️ وقت در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن) ❇️️ روز چهارشنبه : یا حیّ یا قیّوم ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه که موجب عزّت در دین میگردد. 🌟 ️روز چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #امام_رضا_علیه السلام_ و . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
حواسمون به حرفایی که میزنیم باشه ...! زبان استخون نداره، اما راحت میتونه یه قلبو بشکونه. راحت میتونه یه زندگی رو خراب کنه راحت میتونه یه رابطه رو سرد کنه. با طعنه و کنایه، آدما رو از هم دور نکنیم دلا رو شور نکنیم چشم عاطفه رو کور نکنیم حواسمون باشه به کی میگیم عزیزم به کی میگیم رفیق به کی میگیم دشمن. مراقب حرفهایی که میزنیم باشیم. زبان استخون نداره. اما راحت میتونه یه دنیارو بهم بریزه راحت میتونه یه قلب رو بشکنه. واسه همیشه.... حواسمون باشه ! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• ✨﷽✨ ✅یکی از تکان دهنده ترین جمله هایی که در فرهنگ بشری گفته شده، جمله زیر از امام علی علیه السلام در یکی از دعاهاي نهج البلاغه است. ✨اللهم اجعل نفسی اول كريمة تنتزعها من كرائمی✨ "خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی،جانم اولین چیزی باشد که از من می گیری" ✍یعنی نکند قبل از اینکه جانم را بگیری، شرفم، انسانيتم، عدالتم، و....گرفته شده باشد و تبدیل به یک تفاله ای شده باشم که تو جانم را می گیری. و این همان جمله معروف است که می گوید: ما آمده ایم تا زندگی کنیم و قیمت و ارزش پیدا کنیم؛ نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم. 📚نهج البلاغه ،خطبه۲۱۵ 【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】 ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• 💫 معروف است كه خداوند به موسی گفت: قحطی خواهد آمد، به قومت بگو آماده شوند ! موسی به قومش گفت و قومش از دیوار خانه ها سوراخ ایجاد کردند که در هنگام سختی به داد هم برسند که این قحطی بگذرد ! مدتی گذشت اما قحطی نیامد ، موسی علت را از خدا پرسید خدا به او گفت من دیدم که قوم تو به هم رحم کردند ! من چگونه به این قوم رحم نکنم ؟ «به همدیگه رحم کنیم که خدا هم بهمون رحم کنه» https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
💕 امروز هرگاه خواستید کلمه‌ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلّم نیستند. 💕قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد. 💕امروز پیش از آنکه از زندگیتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام، از دنیا رفته. 💕زندگی،یک نعمت است با غرزدن و نالیدن به کام خودتان و اطرافیان تلخش نکنید. 🦋 ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
🌿🌺﷽🌿🌺 هشت راه برای افزایش خوشبینی ۱) حداقل یک اتفاق خوب را در هر روز پیدا کنید. ۲) به اتفاق یا اتفاق‌های خوشایند روزانه‌ی خود فکر کنید و یا با فردی دیگر پیرامون آن(ها) صحبت کنید. ۳) روز خود را با قلبی قدردان و شکرگزار آغاز نمایید. ۴) فهرستی از توانایی‌های خود را آماده و چگونگی استفاده از آن‌ها را بررسی کنید. ۵) هدف دست‌یافتنی خود را مشخص و فرایند رسیدن به آن را یادداشت نمایید. ۶) عوامل استرس‌زا را شناسایی کنید و به‌دنبال راه‌های کنترل آن‌ها باشید. ۷) لبخند بزنید و با اطرافیان خود مهربان باشید. ۸) در لحظه زندگی کنید و به‌جای افسوس بر گذشته و نگرانی از آینده، بر حال تمرکز کنید. ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
🇮🇷 *سخنان تکان دهنده  «گیورا ردلر » خاخام صهیونیستی علیه ملت ایران خطاب به رسانه های غربی*  👇 *⛔🇮🇷راست و دروغ را بهم بریزید و معجونی از اخبار جهت دار درست کنید. مردم ایران سواد رسانه ای ندارند ، مطالعه ندارند، تمام حرفهای شما را باور خواهند کرد. من اطمینان دارم شما موفق خواهید شد.* *🇮🇷آنهارافریب دهیدتا از همه چیز و از همدیگر متنفر شوند تابرده ماشوند!!!* *🇮🇷 یک خاخام صهیونیستی بنام «گیورا ردلر » در جلسه ای با مدیران و کارکنان رسانه های ضدایرانی ( بی بی سی ، منو تو ، صدای آمریکا ، ایران اینترنشنال و...) در لندن مطالب مهمی بیان کرده که برای نخستین بار منتشر میشود:* *🇮🇷 شما کار مهمی دارید و برای اسراییل خدمات مهمی انجام میدهید. من از صمیم قلب ازشماتشکر می کنم. نگران هزینه نباشید، دوستان ما هستند. عربستان قبول کرده همه هزینه ها را بدهد. اما کار شما چیست؟!*  🇮🇷 *ایران را سیاه سیاه نشان دهید..* *🇮🇷کاری کنید که ایرانیها از همه چیزوهمه کس و از یکدیگر متنفر شوند.*  🇮🇷 *آنها را بمباران خبری کنید. هرلحظه وهرساعت ،* *با خبرهای ناامید کننده و ترسناک*   *مردم ایران را* *دائم* *بترسانید شکنجه* *روحی بدهید.!!!* *🇮🇷 مردم ایران ادعای آقایی می کنند ، اما اقای دنیا ماییم و همه برده ما هستند.* 🇮🇷 آنها را تحقیر کنید . با انواع فیلمها و مستندات غربی تحقیرشان کنید *🇮🇷آنها نباید احساس غرور و افتخار کنند.* *🇮🇷 دروغهای بزرگ بدهید آنها باورمیکنند . در ذهن آنها بکوبید که رسانه های ایران دروغگوهستند تا جذب اخبار شما شوند.*   🇮🇷شما بار سنگینے بر دوش دارید . باید تلاش کنید ، حتے یک لحظه آرام نباشید. زمانی آرام خواهیم شد که باهم در تهران باشیم و ایران را چند تکه کنیم و انتقاممان  را بگیریم. *🇮🇷 شما نباید هیچ خبر مثبتی از ایران انتشار دهید*.  مردم ایران نباید به آینده امیدوار شوند. آنها باید دائم خبر منفی بشنوند. بگذارید شما را راحت کنم ، تنها راه شکست ایرانیها ناامید کردن مردم ایران هست. آنها دارای عقاید محکم مذهبی  هستند و این کار ما را سخت کرده است  تحریم اقتصاد ایران کار بسیار واجبی هست *🇮🇷ایرانیها باید مجازات شوند ، آنها تنها گروهی هستند که نه تنها در برابر ما تعظیم نکردند بلکه  قصد نابودی ما را دارند*  *🇮🇷 تمام کار شما این باشد. *من برایتان آرزوی موفقیت می کنم. }}* *🇮🇷پی نوشت:*  🇮🇷سخنان این خاخام خبیث صهیونیستی را بدقت بخوانید و تفکر کنید. آنها چه در سر دارند و برای اقایی بر دنیا و از جمله ایران چه نقشه های شومی کشیده اند *🇮🇷هوشیار و بیدار باشیم* *🇮🇷فریب امپریالیسم  رسانه اے را نخوریم. *🇮🇷انتشار به همۀ گروها و دوستان خود واجب و خیر کثیر است* *🇮🇷کوتاهی نکنید و کار جهادی و تبیینی و انقلابی انجام دهید.فعال باشید* التماس دعا *🇮🇷اَلّلهُمَ صَلِّ عَلی مُحَّمد‌‌‌ِ وَ آلِ مُحَّمد 🙏🙏 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
🔆🍀💖🍀🔆 🌷هر روز سپاسگزاری کنید🌷 هر روز صبح قبل از آن که رختخواب خود را ترک کنم به قدردانی و سپاس از خداوند می پردازم. با هر قدمی که به سوی حمام و دستشویی برمی دارم می گویم: "سپاسگزارم" در هنگام دوش گرفتن هم زیر لب خدا را شکر می کنم. بدین ترتیب تا موقعی که خود را برای کار روزانه آماده کنم صدها بار سپاس و قدردانی از خدا را بجا آورده ام. بدین ترتیب روز خود را قدرتمندانه خلق می کنم و امواج و بسامدهای مثبت ارسال می کنم و چیزهایی را که می خواهم هدفمندانه اعلام می کنم. از همه مطالبی که در زندگی خوانده ام و چیزهایی که با استفاده از به کارگیری راز کسب کرده ام بدین نتیجه رسیده ام که قدرشناسی و سپاس مهم ترین موضوع است. اگر از تعلیمات راز فقط می خواهید یک نکته بیاموزید و به آن عمل کنید باید حق شناسی باشد. در مورد هر چیزی که بدست می آورید حق شناس و قدردان باشید تا این صفت به بخشی از زندگی شما تبدیل شود. 😊 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
✨﷽✨ *💠داستان مرحوم شیخ ابراهیم صاحب الزمانی مرثیه خوان اهل بیت...* *✍او داستاني شنيدني دارد كه از حضرت رضا عليه السلام براي مدح خويش صله دريافت داشته است ! خود نقل مي كرد كه يك بار مشهد مقدس مشرف شدم و مدتي در آنجا اقامت گزيدم . پولم تمام شد و كسي را هم براي رفع مشكل خويش نمي‌شناختم. از اين رو قصيده‌اي در مدح حضرت رضا عليه السلام سرودم و فكر كردم كه بروم و آن را براي توليت آستان مقدس بخوانم و صله بگيرم با اين نيت حركت كردم، اما در ميان راه به خود آمدم كه چرا نزد خود حضرت رضا عليه السلام، نروم و آن را براي وي نخوانم ؟! به همين جهت كنار ضريح رفتم و پس از استغفار و راز و نياز با خدا، قصيده‌ي خود را خطاب به روح بلند و ملكوتي آن حضرت خواندم و تقاضاي صله كردم .ناگاه ديدم دستي با من مصافحه نمود و يك اسكناس ده توماني در دستم نهاد . بي‌درنگ گفتم :« سرورم ! اين كم است » ده توماني ديگر داد باز هم گفتم : « كم است » تا به هفتاد تومان كه رسيد، ديگر خجالت كشيدم تشكر كردم و از حرم بيرون آمدم .* *كفش‌هاي خود را كه مي پوشيدم، ديدم آيه الله حاج شيخ حسنعلي تهراني، جد آيت الله مرواريد، با شتاب رسيد و فرمود :« شيخ ابراهيم ! » گفتم : « بفرماييد آقا !» گفت:«خوب با آقا حضرت رضا عليه السلام روي هم ريخته‌اي، برايش مدح مي‌گويي و صله مي‌گيريد. صله را به من بده » بي‌معطلي پول‌ها را به او تقديم كردم و او يك پاكت در ازاي آن به من داد و رفت وقتي گشودم ديدم دو برابر پول صله است يعني يكصد و چهل تومان .* *اي كه بر خاك حريم تو ملائك زده بوس* *رشك فردوس برين گشته ز تو خطه توس* *هركه آيد به گدايي به در خانه‌ي تو* *حاش لله كه زدرگاه تو گردد مأيوس* *【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج* ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
‏🍃🌷چهارشنبه را 🍃🌷پُر برکت می کنیم 🍃🌷صبحمان را معطر می کنیم 🍃🌷نفسمان را خوشبو می کنیم   🍃🌷به ذکر صلوات بر 🍃🌷حضرت محمد(ص) 🍃🌷و خاندان مطهرش 🍃🌷 اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ 🍃💖وَ آلِ مُحَمَّدٍ 🍃🌷وَعَجِّلْ فَرَجَهُم 🌼🍃 🌷🌼🌷🌼🌷 🌺🧚‍♀️نیایش صبحگاهی سلام به خدایم که هر چه هست از اوست، سلام به صبح بهاری، سلام به زندگی، پــــــــــرﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ: ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺗﻜـﺮﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻳﺴﺖ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭم، ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺩﺍﺭم ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ صورت ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎییﻫﺎﻳﺖ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩی، ﭼﺸﻢ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻨﺪﮔﻴﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ. پروردگارا، سپاس از صبح امروز، که باز هم سلامت خودم و عزیزانم، قشنگ ترین هدیه زندگی به من است. 🌷 خدایـا 🌼در هر چهارشنبه 🌼چهار حاجتمان را روا کن 🌼گناهــی برایمان مگـذار 🌼جز آنکه بیامرزی 🌼و اندوهی برایمان مگذار... 🌼جزآنکه برطرفش سازی 🌼دشمنــی برایمان مگذار 🌼جز آنکه آن را دورگردانی آمیـــن یا حَیُّ یا قَیّوم 🙏 ای زنده ، ای پاینده 🌼🍃 سلام😊✋ صبح چهارشنبه تون زیبا 🌷🍃 و سرشار از خوشبختی🌷🍃 هزار سلام به نشانہ هزار دعای سلامتی♥️ و هزار درود به نشانہ هزار آرزوی زیبا تقدیم شما باد🌷🍃 با آرزوی چهارشنبه ای بینظیر برای تک تک شما خوبان🌷🍃 🌼🍃 🌷زندگیتون پراز: 💞 سلامتی 💖 شادی 🌷زیبایی 🌷تقدیم به شما دوستان عزیز 🌷چهارشنبه تون شادِ شادِ شاد 🌼🍃 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
☀️صبح را شادی را و رنگ‌ها را🌷 به زندگی دعوت کن که می‌گذرد مثلِ باد این بهارِ عمر...🌷 صبح زیباتون تون بخیر 💖 🌼🍃 🌷🌼🌷🌼🌷 🌺🧚‍♀️ناراحتی‌های آد‌‌م‌ها را جدی بگيريد! دلخوری از آن‌ها فرد جديدی را ميسازد! وقتی كسی را ناراحت می‌كنيد، به راحتی از كنارش نگذريد! سعی كنيد انقدر آدم‌های مقابلتان را بشناسيد كه از تک‌تک حرف‌هايشان تشخيص دهيد كی و كجا آزرده خاطر شده‌اند و دلجويی كنيد تا رفع شود. ناراحتی‌هايی كه روی يكديگر تلنبار می‌شوند از آدم‌ها تنها افرادی سنگدل ميسازند كه تمامی قلبشان با دلخوری و ناراحتی‌هايشان از ديگران پر شده است و ديگر جايی برای عشق و احساس ندارند! دلخوری‌های آدم‌ها را جدی بگيريد، قبل از آنكه از دستشان بدهيد و تركتان كنند! 🌼🍃 🌷الهی امروز برایت 🍃🌼همان روزی باشد که میخواهی، 🌷همان هایی را ببینی 🍃🌼که دوستشان داری ، 🌷همان حرفهایی را بشنوی 🍃🌼که دلت میخواهد،و همه چیز ، 🌷همان جوری پیش برود 🍃🌼که آرزویش را داری ... 🌷خوشبختی برایِ هرکس 🍃🌼تعریفِ ویژه ای دارد ،و من 🌷خوشبختی به سبکِ خودت را 🍃🌼برایِ تو آرزو می کنم ... 🍃🌷 چهارشنبه‌ 21 اردیبهشت ماه تون گلبـارون 🌼🍃 ⛵️⛵️ 🌊دنیا دریایی ژرف است ڪه بسیاری از جهانیان در آن غرق می شونـد. ⛵️ڪشتی تو در این دریا، باید تقـوای الهی باشد. 🛳سوخت آن ایمان، بادبانش توڪل، ناخدایش عقـل، راهنمایش علـم، و لنگرش صبـر باشد.⚓️ 🌼🍃 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
✍مقام معظــم رهـــبرۍ: اگر کار برای خدا و به قصد انجام تکلیف و کسب مرضات الهی شد. خداوند به آن برکت می‌دهد اثر می‌دهد جذابیّت می‌دهد و دلها را به طرف آن جلب مے‌کند. 🌺🌹🌺🌹🌺🌹 الســلام علیکـــ یامـولانا یا صـاحب الزمـان (عج) مولاےمهربانم  نامتان را كه مےبرم دلم چه قرص مےشود چنان كوه ها كه ستونهاے زمينند عمود سياره سرگردان قلبم مےشود نامتان را كه مےبرم اقيانوس موّاج دلم چه رام مےشود تمام ترديدها كه ته نشين مےشوند تصوير تماشائےمهرتان در آن جلوه‌گر مےشود . السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ حَقِّهِ✋ در افق آرزوهایم تنها ♡أللَّھُمَ ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج♡ را میبینم... 🌺🌹🌺🌹🌺🌹 گرچه امروز خادمی نامهربان دارد بقیع ناله‌های سوزناک و بی امان دارد بقیع ... نیمه شب‌ها لیک در خاک غریبش ای خدا زائری چون مهدی صاحب زمان دارد بقیع ... منتقم می‌آید به لبش یازهرا اللهم عجل لولیک الفرج 🌺🌹🌺🌹🌺🌹🌹 🥀هر صبح، یک حدیث🥀 ▪️امام باقر علیه السلام: همانا امر به معروف و نهی از منکر، راه انبیای إلهی و شیوه صالحان است. وظیفه ی بزرگی است که به برکت آن سایر واجباتْ برپا، راه ها أمن، کسب و تجارتْ حلال، ظلم و تجاوزْ دفع، زمینْ آباد، إعاده ی حقّ بر گردنِ متجاوز گذارده و همه ی کارها سامان می پذیرد. 📚وسائل الشیعه، ج١٦، ص١١۹ 🌺🌹🌺🌹🌺🌹 ⚫️ هشتم شوّال سا‌لروز تخریب حرم بقیع ▪️ وهابی ها پس از محاصره مدینه در ۱۳۴۴ق، قبرستان بقیع و بقعه‌های آن را تخریب کردند؛ از جمله بارگاه امام حسن(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق(ع). وهابیان دو بار، ابتدا در ۱۲۲۰ق و سرانجام در ۱۳۴۴ق با اتکا به فتوای ۱۵ تن از مفتیان وهابی مدینه، مبنی بر ممنوعیت ساختن بنا بر روی قبور و لزوم تخریب قبور، به ویران کردن اماکن و بقعه‌های بقیع پرداختند. تخریب بقیع، واکنش مردم و عالمان بسیاری را در ایران، عراق، پاکستان، شوروی سابق و... برانگیخت. ▪️ مرقد مطهّر امام مجتبی، امام سجّاد، امام باقر و امام صادق علیهم السّلام یک ضریح فلزّی داشت که هنرمندان اصفهانی ساخته بودند و بر مرقد مطهّر این چهار امام بزرگوار نصب شده بود و گنبد و بارگاهی داشت که عکس‌هایی از آن باقی مانده است. ▪️ در چنین روزی این گنبد و بارگاه ویران شد و آن ضریح به تاراج رفت و مزار این چهار امام بزرگ، این چهار شخصیّت عظیم تاریخ خلقت، این چهار فرزند معصوم پیامبر خدا و این چهار حجّت الهی به شکل بسیار تأثّرانگیزی ویران شد و مایۀ داغ و افسوس همۀ آزادگان و مسلمانان راستین به ویژه شیعیان گشت. 🔴 انشاالله با ظهور منتقم آل الله شیعه حرم باشکوهی برای امامان غریب بقیع خواهد ساخت. https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
کاشی به کاشی حرم را که در خیالم نقش می‌زنم، دست دراز می‌کنم که ضریح را در آغوش بگیرم؛ می‌بینم دستم از خیال کوتاه است. و بعد ویران می‌شوم، مثل بقیع... امّا تو یک روز آرزوهای مرا آباد می‌کنی مهدی جان! اَݪٰلّہُـمَّ؏َجِّل‌ݪِوَلیِّڪَ‌الفَرَجـ‌ 🌺🌹🌺🌹🌺🌹 💌 براے کسایے که قلبشون کبوتر 🕊 کسایے که دلشون با اسم امام مهربون آروم مے‌گیره 💚💜 🔆 امروز هم، عاشقانه و با شوق، زمزمه کن صلوات خاصه امام رضا (ع) رو:☺️ اللهّـــمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضـا المرتَضی، الامــام التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَــوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق‌ الشَّهيد صَلَوةً كثيرَةً تامَة زاكيَةً مُتَواصِلــةً مُتَواتِـــرَةً مُتَرادِفَـــه كافْضَل ماصَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ 🍀 🌺🌹🌺🌹🌺🌹 جان آقام (عج) بخوان دعای فرج رادعااثردارد دعاکبوترعشق است وبال وپردارد 🌺دعای منتظران درعصرغیبت🌺 اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسکَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِيَّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دينى ❤️برای سلامتی آقا❤️ بسم الله الرحمن الرحیم اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً 💖دعای فرج💖 بسم الله الرحمن الرحیم اِلهي عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ ، وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاء ُ وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى ، وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ ؛ اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ؛ يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيانِ ، وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ ؛ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ ؛ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني ، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل ؛ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ یک فاتحه و توحید ، نثار ارواح مقدس امام حسن عسکری (ع)و حضرت نرجس (س) ، پدر و مادر گرامی امام عصر (عج) ای مولای ما ، ای امام ما ، یا بقیت الله فی ارضه به رسم ادب ، برای پدر و مادر بزرگوارتان ، هدیه ای فرستادیم ، شما هم ما را به هدیه ای مهمان کن ، همانا خدا صدقه دهندگان را دوست دارد 🌹🌺🌹🌺🌹 آمدم با این دل بشکسته ام یاد تودر محفلی بنشسته ام مهدی زهرا ، گل نرجس بیا در جهان تنها به تو دل بسته ام ♥️ https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
ساخت مجسمه متحرک از سر انسان برای استفاده در فیلم👌 🌼🍃 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d