eitaa logo
مطالب ناب در منبر
4هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
1.8هزار فایل
👈 مطالب کانال: ــــمناقب وفضایل اهلبیت علیهم‌السلام ــــنقدوهابیت وجریان یمانی وتصوف ــــمطاعن ومثالب دشمنان ــــمنابر اعتقادی‌، معرفتی ــــصوت دروس حوزوی ــــPDFکتب اعتقادی ــــمداحی کانال دیگر ما👇 @Fishe_menbar ارتباط با ادمین @Abdulhossein235
مشاهده در ایتا
دانلود
🔷🔶 👈🏼👈🏼 حجت‌الاسلام در کتاب می‌نویسد: چند روز قبل آقای رضایی را - صاحب چلوکبابی رضایی که از دوستان قدیم‌مان بود، و اوائلی که ازدواج کرده بودیم مستأجر ایشان بودیم - در صحن عتیق، نزدیک پنجرهٔ فولاد دیدم. حال‌اش را پرسیدم؛ گفت: از این بهتر نمی‌شود! گفتم: چطور؟ گفت: چند روز قبل، سرپرست آشپزخانهٔ حضرت برای من نقل کرد: 🍃 در آشپزخانهٔ حضرت، گربه‌های زیادی هستند که بر سر سفرهٔ احسان حضرت، سبیل‌شان چرب است. در بین آن‌ها یک گربهٔ خیلی چاق و پرخوری بود که حقّ بقیّه را هم می‌خورد و همه از دست او شاکی بودند و ناراحت. 🍃 تا آن‌که کیسه‌ای آوردم و او را میان کیسه کرده و در صندوق عقب ماشین گذاشتم. بردم میدان ضد[کذا] رها کردم که دیگر نتواند بیاید. 🍃 شب که استراحت کردم، حضرت رضا - عليه‌السّلام - را در عالم خواب دیدم؛ فرمودند: چرا گربهٔ مرا بردی؟ مگر از مال تو می‌خورد؟ مال من بود، به تو چه مربوط بود؟ گفتم: آقا! حقّ دیگران را می‌خورد. فرمودند: بقیّه هم حقّ خودشان را می‌خوردند. فردا صبح می‌روی و گربه را می‌آوری، همان‌جا ایستاده است. 🍃 من صبح سوار ماشین شدم، رفتم، دیدم همان وسط میدان رو به گنبد مبارک، گربه ایستاده و پیوسته گنبد را تماشا می‌کند. سر کیسه را باز کردم، فوراً پرید میان کیسه. 🍃 وقتی خواستم سوار ماشین شوم، یکی از صاحبان مغازهٔ آن‌جا آمد گفت: آقا این گربه را شما آورده بودید؟ گفتم: آری، مگر چه شده؟ گفت: این گربه از دیروز اعتصاب غذا کرده، هرچه جلویش گذاشتیم، حتّی کباب برایش بردیم، نخورده است! 🔹 جریان را نقل کردم، و او را به آشپزخانهٔ حضرت برگرداندم». 📚 ما سمعتُ ممّن رأیتُ، ج۲، ص۳۰؛ ناقل: حبیب ابراهیمیان 🔆 کانال 🆔 @matalebe_nab_dar_menbar 🆔 @cheraghe_motaleeh
🔷🔶 👈🏼👈🏼 آیةالله العظمی (رحمه‌الله) نقل می‌کنند: شب اول قبر آيت‌‌الله برايش نماز ليلة‌ الدّفن خواندم، همان نمازی که در بين مردم به نماز وحشت معروف است. بعدش هم يک سوره ياسين قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هديه کردم . 🍃 چند شب بعد او را در عالم خواب ديدم. حواسم بود که از دنيا رفته است. کنجکاو شدم که بدانم در آن طرف مرز زندگی دنيايي چه خبر است؟! پرسيدم: آقای حائری، اوضاع‌تان چطور است؟ آقای حائری که راضی و خوشحال به نظر می آمد، رفت توی فکر و پس از چند لحظه، انگار که از گذشته‌ای دور صحبت کند شروع کرد به تعريف کردن... 🍃 وقتي از خيلي مراحل گذشتيم، همين که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگي و سبکي از بدنم خارج شد و از آن فاصله گرفت. درست مثل اينکه لباسي را از تنت درآوري. کم کم ديگر بدن خودم را از بيرون و به‌طور کامل مي‌ديدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم، اين بود که رفتم و يک گوشه‌اي نشستم و زانوي غم و تنهايي در بغل گرفتم. 🍃 ناگهان متوجه شدم که از پايين پاهايم، صداهايي مي‌آيد. صداهايي رعب‌آور و وحشت‌افزا! صداهايی نامأنوس که موهايم را بر بدنم راست مي‌کرد. به زير پاهايم نگاهي انداختم. از مردمي که مرا تشيع و تدفين کرده بودند خبري نبود. بياباني بود برهوت با افقي بي‌انتها و فضايي سرد و سنگين و دو نفر داشتند از دور دست به من نزديک مي‌شدند. تمام وجودشان از آتش بود. آتشي که زبانه مي‌کشيد و مانع از آن مي‌شد که بتوانم چشمانشان را تشخيص دهم. انگار داشتند با هم حرف مي‌زدند و مرا به يکديگر نشان مي‌دادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزيدن. خواستم جيغ بزنم ولي صدايم در نمي‌آمد. تنها دهانم باز و بسته مي‌شد و داشت نفسم بند مي‌آمد. بدجوري احساس بی کسی و غربت کردم. گفتم خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو کسی را ندارم.... 🍃 همين که اين افکار را از ذهنم گذرانيدم متوجه صدايی از پشت سرم شدم. صدايی دلنواز، آرامش ‌بخش و روح افزا و زيباتر از هر موسيقی دلنشين! سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگريستم، نوری را ديدم که از آن بالا بالاهای دور دست به سوی من مي‌آمد. 🍃 هر چقدر آن نور به من نزديکتر مي‌شد آن دو نفر آتشين عقب‌تر و عقب‌تر مي‌رفتند تا اينکه بالاخره ناپديد گشتند. نفس راحتي کشيدم و نگاه ديگري به بالاي سرم انداختم. آقايي را ديدم از جنس نور ! نوری چشم نواز و آرامش بخش. ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمي‌توانستم حرفي بزنم و تشکري کنم، اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زيبايش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسيد: آقای حائری! ترسيدی ؟ من هم به حرف آمدم که: بله آقا ترسيدم، آن هم چه ترسي! هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم. اگر يک لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد حتماً زهره ‌ترک مي‌شدم و خدا مي‌داند چه بلايي بر سر من مي‌آوردند. 🍃 بعد به خودم جرأت بيشتر دادم و پرسيدم: راستي، نفرموديد که شما چه کسي هستيد. و آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهی سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من می نگريستند فرمودند: من علی بن موسی الرّضا هستم. آقای حائری! شما ۷۰ مرتبه به زيارت من آمديد من هم ۷۰ مرتبه به بازديدت خواهم آمد، اين اولين مرتبه‌اش بود ۶۹ بار ديگر هم خواهم آمد. 📚 كرامات امام رضا عليه‌السلام از زبان بزرگان؛ ص۲۹ 🔆 کانال 🆔 @matalebe_nab_dar_menbar