یکسال دیگر گذشت.
روزها یکی پس از دیگری مرا ترک کردند و راهی دیار خاطره شدند.
اتفاقات خوب، بد، دوستیها، دشمنیها، خندهها، گریهها.. همه و همه سری زدند به من در این سال!
اما به هرحال این سال هم گذشت؛ شاید زیباتر از همیشه!
حالا که به عقب بر میگردم، حالا که به روزهای سپری شده میاندیشم، احساس میکنم که همهچیز خوب بوده.. حسرت چیزی را نمی خورم.. از چیزی ناراحت نیستم.. دوست ندارم به عقب برگردم که اشتباهی را جبران کنم..
این دفتر را هم میبندم و به صندوقچه خاطرهها میسپارم.
دفتر جدیدی پیش رویم آرام آرام باز می شود..
می خواهم دفتر جدید را پر کنم از شکوفههای عشق و ترانههای مهر.
چه کسی میداند چند دفتر دیگر در انتظار اوست؟!
تولدم مبارک.
هدایت شده از آبـےعزیزمن ؛
من در این سال ها احساساتی را فهمیدم و در خود حمل می کنم که توانِ بیانش را ندارم . ذهنیتی نسبت به پدیدهها و مفاهیم در من است که نمی توانم همه اش را بگویم و بنویسم . من برای بیانِ حس و درکم نسبت به پیرامون ، کلمه کم می آورم .
- فروغ فرخزاد