لَیْتَ شِعْرِی أیْنَ اسْتَقَرِّتْ بِكَ النِّویٰ ..
کاش میدانستم اکنون کجا اقامت داری!
فرازی از دعای ندبه
حتی شنیدن نام امام علی"ع" دشمن را عصبی میکرد، دوست نداشتند کسی فرزندش را علی بنامد، اما امام حسین"ع" نام تمام پسرانش را علی گذاشت و فرمود: اگر براى من صد پسر متولد شود دوست دارم نام آنان را على بگذارم.
#میلاد_حضرت_علی_اکبر
خببب سلام^^
میخواستم بگم که من گهگاهی که مینویسم، بعضاً شما رو هم با خودم همراه میکنم تا مخاطب نوشتههام باشید.
ولی این بین داستانکهایی قلم میزنم که فقط چند نفر از دوستان خوندن و الان دوست دارم برای شما هم بنویسم تا بخونید:)
موافقین گاهاً مخاطب داستانهای مأوا نویسِ من باشین؟!
https://daigo.ir/secret/2767945106
مأوآ...
خببب سلام^^ میخواستم بگم که من گهگاهی که مینویسم، بعضاً شما رو هم با خودم همراه میکنم تا مخاطب نوشت
همراهیتون برام مهمه پس سکوت نکنید!!
نظر بدین، یا حتی شده یه قلب کوچیک برام بفرستین که بدونم موافقین:)
خاطرات؟!
همچنان که کمرِ همت بر
شرحه شرحه کردنمان بستهاند،
گرمایِ وصف ناپذیری دارند...:)
مأوآ...
خببب سلام^^ میخواستم بگم که من گهگاهی که مینویسم، بعضاً شما رو هم با خودم همراه میکنم تا مخاطب نوشت
اینکه کنارم هستین برام خیلی با ارزشه:)
انشاءالله امشب اولیشو براتون میذارم.
#مأوا_نوشت
"فرمانده"
#برگ_اول
بسم ربِّ نور
از همان اول که دیدمت فهمیدم ماندنی نیستی؛ فهمیدم سهم من از تو جز دوری و حسرت و دلتنگی نخواهد بود!
بالهای آماده پروازت را دیدم، بالهایی که فقط به انتظارِ اذنِ پروردگارشان مدت کوتاهی را مهمان زمین بودند؛ اما خودم را به کوری زدم و چه دلآشوبهای به جانم میانداخت این ندیدنهای عمدی و چقدر شیرین بود دیدنِ فقط بودنت در لحظه و حیات در همان لحظه؛ فارغ از فرداهایی که بی تو خواهد گذشت.
تمام اینها را دیدم و باز دلم رضا به رد کردنت نداد.
اصلا مگر میشد از آن نگاه محجوب و آسمانی گذشت؟
مگر میشد لبخندهایی را که ارمغانشان حبه حبه قند بود را ندید؟
نمیشد و من هم نگذشتم.
در همان دیدار اول عهد کردم که نگاهِ محجوبت را از آن خود کنم و پیمان شکنی رسم من نبود!
شدم مالک لبخند و نگاهت اما اشتباه میکردم؛ آن نگاه آسمانی بود و از آنِ دیگری که چند صباحی دست من امانت بود و به رسم امانت باید به صاحبش بازگردانده میشد و چه افسوس که در رسم من خیانت در امانت هم نبود.
شوق و درخشش چشمانت در آن روزها را هنوز به یاد دارم، احساسی که برای تو اوج آرامش بود و برای من اوج دلشوره.
حرف های آن شبت زیر باران مهر تایید بود بر تنهایی من و وصال تو...
چنان با شوق از رفتن میگفتی که گویی اصلا مال این آبادی نیست:)
در انتظار رسیدن به سرزمین خویش میگفتی و میخندیدی و چه ظالم بودی که در حضور من از رفتن میگفتی:)
کاش من هم مثل تو ظالم بودم، کاش میتوانستم ظالم باشم و مانع وصالت شوم، اما مگر میشد؟!
قسمم داده بودی به باران و خالقش، مادرت را واسطه قرار داده بودی و با بیرحمی قصد شکایتم را به حضرت مادر داشتی؛ اگر مانعت میشدم جواب مادر را چه میدادم؟
اصلا مگر با عقل جور بود که به خاطر دل شرمنده حضرت مادر شوم؟
تو با بیرحمیِ تمام، تمامِ راهها را به رویم بسته بودی و من چارهای جز رضایت به دلتنگی نداشتم...:)
ادامه دارد...
- مأوا ✍🏻 .