خاطرات؟!
همچنان که کمرِ همت بر
شرحه شرحه کردنمان بستهاند،
گرمایِ وصف ناپذیری دارند...:)
مأوآ...
خببب سلام^^ میخواستم بگم که من گهگاهی که مینویسم، بعضاً شما رو هم با خودم همراه میکنم تا مخاطب نوشت
اینکه کنارم هستین برام خیلی با ارزشه:)
انشاءالله امشب اولیشو براتون میذارم.
#مأوا_نوشت
"فرمانده"
#برگ_اول
بسم ربِّ نور
از همان اول که دیدمت فهمیدم ماندنی نیستی؛ فهمیدم سهم من از تو جز دوری و حسرت و دلتنگی نخواهد بود!
بالهای آماده پروازت را دیدم، بالهایی که فقط به انتظارِ اذنِ پروردگارشان مدت کوتاهی را مهمان زمین بودند؛ اما خودم را به کوری زدم و چه دلآشوبهای به جانم میانداخت این ندیدنهای عمدی و چقدر شیرین بود دیدنِ فقط بودنت در لحظه و حیات در همان لحظه؛ فارغ از فرداهایی که بی تو خواهد گذشت.
تمام اینها را دیدم و باز دلم رضا به رد کردنت نداد.
اصلا مگر میشد از آن نگاه محجوب و آسمانی گذشت؟
مگر میشد لبخندهایی را که ارمغانشان حبه حبه قند بود را ندید؟
نمیشد و من هم نگذشتم.
در همان دیدار اول عهد کردم که نگاهِ محجوبت را از آن خود کنم و پیمان شکنی رسم من نبود!
شدم مالک لبخند و نگاهت اما اشتباه میکردم؛ آن نگاه آسمانی بود و از آنِ دیگری که چند صباحی دست من امانت بود و به رسم امانت باید به صاحبش بازگردانده میشد و چه افسوس که در رسم من خیانت در امانت هم نبود.
شوق و درخشش چشمانت در آن روزها را هنوز به یاد دارم، احساسی که برای تو اوج آرامش بود و برای من اوج دلشوره.
حرف های آن شبت زیر باران مهر تایید بود بر تنهایی من و وصال تو...
چنان با شوق از رفتن میگفتی که گویی اصلا مال این آبادی نیست:)
در انتظار رسیدن به سرزمین خویش میگفتی و میخندیدی و چه ظالم بودی که در حضور من از رفتن میگفتی:)
کاش من هم مثل تو ظالم بودم، کاش میتوانستم ظالم باشم و مانع وصالت شوم، اما مگر میشد؟!
قسمم داده بودی به باران و خالقش، مادرت را واسطه قرار داده بودی و با بیرحمی قصد شکایتم را به حضرت مادر داشتی؛ اگر مانعت میشدم جواب مادر را چه میدادم؟
اصلا مگر با عقل جور بود که به خاطر دل شرمنده حضرت مادر شوم؟
تو با بیرحمیِ تمام، تمامِ راهها را به رویم بسته بودی و من چارهای جز رضایت به دلتنگی نداشتم...:)
ادامه دارد...
- مأوا ✍🏻 .
وَ أَنَا الْعَبْدُ الضَّعِیفُ عَمَلًا، الْجَسِیمُ أَمَلًا.
و من آن بندهی کمکار و پُر آرزویم...:)
•صحیفهسجادیه•
مأوآ...
#مأوا_نوشت "فرمانده" #برگ_اول بسم ربِّ نور از همان اول که دیدمت فهمیدم ماندنی نیستی؛ فهمیدم س
#مأوا_نوشت
"فرمانده"
#برگ_دوم
بالاخره رسید روزی که کاش میشد از تمام تاریخ حذفش کنم تا شاید باز هم امید به بازگشتت در دلم جوانه بزند؛ روزی که شب تا سحرش را با چشم تر مشغول باز کردن گره های دلم از بند بند دلت بودم و تو با چشم تر مشغول مناجات با پروردگاری که خیلی وقت پیش سرنوشت را بر حسرت من و سعادت تو مقدر کرده بود...
تو در دل نجوای پرگشودن و سعادت ابدی سر میدادی و من آرام در دل و پیش دل به تکذیب خواستهات پرداخته بودم!
گرچه که هم من و هم دل آگاه بودیم از تنها حاجتت و چه خوب حاجت روا شدی خوب من:)
پایان دوگانه آن صبح با ساعتی نگاه اشکبار آخرین نجواهای عاشقانهمان را بی هیچ کلامی سر دادیم.
عاشقانه هایی از جنس سکوتِ محض و فقط چشم، فقط اشک...
با بستن آخرین دکمه یقه پیراهنت آخرین گره را هم به هر جانکندنی بود باز کردم، حالا به ظاهر دل کنده بودم از دلت، از نگاه و لبخند هایت، اما فکر بهتری داشتم.
لحظه رفتن بر روی دو زانو مقابل پایت نشستم، نگاهها و حرف هایشان ذرهای برایم اهمیت نداشت باید کارم را میکردم؛ چاره ای نبود باید دخیل میبستم به پوتینهایت...!
با تمام مخالفت و نارضایتی مشهود در چشمانت شروع کردم به گره زدن بند بند دلم به بندهای پوتین و قسم به کائنات که با هر گره بارها قسمشان دادم تا هر کجا که به همراهت هستند دل من را هم به همراهی بپذیرند؛ شاید بهانهای شد برای رضایتت به بازگشت:)
غافل از بالهایی که حالا به اذن پروردگارشان آمادهی پرواز بودند و دل اسیر من کجای مسیر سعادتشان بود؟!
برای بار آخر چشم دوختم به نگاهت و جزء به جزء حالاتت را به خاطر سپردم و تو چه مرتضی شده بودی در آن لباس و با آن نگاه پر ابهت.
حالا دیگر نه هادی بودی در مقر لبنان و نه امین در جمع دوستان؛ فقط مرتضی بودی در لشکر حضرت مادر و نامیِ نامِ مولایت علی(ع).
شده بودی همنام و همگام نامی که حضرت مادر سالها پیش بر پیشانی ات مهر کرده بود و حالا در این لباس، با این عزم و با این نگاه بیش از پیش برازنده ات بود:" سید مرتضی فاطمی "
ادامه دارد...
- مأوا ✍🏻 .