مأوآ...
#مأوا_نوشت "فرمانده" #برگ_دوم بالاخره رسید روزی که کاش میشد از تمام تاریخ حذفش کنم تا شاید ب
#مأوا_نوشت
"فرمانده"
#برگ_آخر
پسر فاطمه زهرا(س)...!
تا لحظه آخر هم دست از فرماندهی نمیکشیدی؟!
چنان فرمان سکوت و آرامش بدون هیچ بیقراری دادی که تا همین حالا هم بند بندِ وجودم گوش به فرمانِ فرمانِ فرمانده حتی لحظه ای هم سکوت را نشکسته و هیچ بیقراری هم ازشان سر نزده.
فقط در عجبم این چشم ها از کی فرمانبردار تو شدند که از لحظه صدور فرمان اشک که پیشکش حتی تر هم نشدند!
به گمانم مشکل فقط دل سرکش بود که دست مریزاد خوبا، خوب به سازش رقصیدی و تا عرش به همراهیت پذیرفتیش.
در مشت داشتن بند های پوتین به همین معنا بود دیگر نه؟!
میگفتند چنان با بند بندِ مشتت آمیخته شده که نمیتوانند آزادش کنند؛ پس جواب داد...!دخیل بستنم به بند های پوتین جواب داد...!
این دل از حالا تا به ابدیت در دست تو بود:)
از زیر خروار ها خاک تا عرش همراهت بود؛ نه؟!
پذیرفتی؟! دلم را به همراهی پذیرفتی؛ نه؟!
نکند هوس بازگرداندنش به سرت بزند! در این یک موردِ به خصوص خیانت در امانت زیباترین اتفاق ممکن است.
نکند امین شوی باز! همان مرتضی بمان؛مرتضیای که دلی را به تاراج برده و قصد باز پس دادنش را ندارد.
اصلا بخشیدمش، دلم را به صاحبش بخشیدم...:)
به مادرت قسم بخشیدمش، پس نیازی به بجا آوردن رسم امانت نیست؛ قبول؟!
مثل همیشه سکوتت را به پای رضایت میگذارم.
پس...!
بسم ربِّ عشق
پروردگارا به تاریخ بیست روز دوری از فرمانده، در ساعت عروج فرمانده، دلم را با رضایت کامل طرفین به صاحبش بخشیدم.
هرکجا که باشد؛ از خاک تا افلاک.
به امید شفاعت فرمانده و جدش
امضا-فرمانبردار
بفرما این هم رضایت کتبی با امضا.
فقط میماند یک چیز...!
در این مدت بارها هوای نافرمانی به سرم زده اما تمام وجودم، سلول به سلول، جز تو کسی را به فرماندهی قبول نمیکنند و همچنان گوش به فرمانت هیچ رقمه راضی به شکست سکوت نیستند.
فرمانده...!
نقض کن این فرمان را، تو را به کائنات قسم فرمان عقب نشینی بده.
به همین فرمان بخواهی پیش بروی پایان عملیات لرزش هفت آسمان با سکوتی خواهد بود که تار تارِ وجودم از بیست روز پیش بنا به دستور خودت شروع به نواختنش کرده اند.
فرمانده...!
حرکت دانه هایی شبیه به اشک روی حرف به حرفِ این نام آسمانی یعنی فرمان عقب نشینیِ تو فرمانبرداری سربازان نه؟!
ای من به فدای صاحب دلی که هیچگاه نه تنها با دلم بلکه با تار تار وجودم هم ساز مخالف نزد:)
این اشکها که حالا مفتخر به غبار روبی حروف مقدس*ش*ه*ی*د شدهاند تداعی کنندهی تک مصرع تو در نجوا های عاشقانهات با معبود اند:
میشکند این بغض، غصه چرا ای دل؟!
آری خوبا میشکند این بغض اما فقط به فرمان تو...:)
پایان:)
- مأوا ✍🏻 .
بالاخره صبح آمدنت میرسد از راه
یک روز که خیلی هم دور نیست
یک روز همین حوالی، همین نزدیکیها.
ولادتت مبارک آقایِ غریبِ آشِنا :)
آقایِ غمهای غریب :)
هدایت شده از محبین
محفل محبین..pdf
حجم:
6.5M
سلام و رحمت🌱
این pdf گلچینِ 300 محفل با موضوعات روز جامعه جهت بیشتر شدن اندوخته های شما در مسائل دینی،معنوی، سیاسی و اعتقادی در 9 فصل با عنوان های زیر جمع آوری شده است:
فصل اول؛عبادت و ارتباط با خدا
فصل دوم؛مشکلات روانی-وابستگی و احساسات
فصل سوم؛اخلاق-شخصیت و رشد فردی
فصل چهارم؛زندگی اجتماعی-رفتار با دیگران
فصل پنجم؛اهل بیت و محبت اباعبدالله
فصل ششم؛رویداد ها و مناسبت ها
فصل هفتم؛ازدواج-رابطه با جنس مخالف و خانواده
فصل هشتم؛توبه-گناه و بازگشت به خدا
فصل نهم؛تجربه ها و انگیزه های معنوی خاص
مطمئنم با این محافل پنجره جدیدی
رو در زندگی باز خواهید کرد.
تمام تلاش هایی که برای جمع آوری این مطالب شده با نشر هرچه بیشتر آن جبران میشود در نشر این کار خیر سهیم باشید
#فور_واجب
#کتاب_محافل_محبین
هر گونه استفاده بدون ذکر منبع
مشکل شرعی و پیگرد قانونی دارد.
https://eitaa.com/joinchat/646971555C4afc13efcd
آقای امام حسین...:)
آسمان حرمت کو؟!
قفسم تنگ شده💔
نه فقط دل که برایت نفسم تنگ شده:)
_ منم همراه توام...حتی اگر مرا نبینی... هروقت که بخواهی خودم را میرسانم... خودم را به رگ های پر تپش قلبت میرسانم...حتی اگر حضورم را حس نکنی... دنیاهمیشه زور داشته...غم هایش تمامی ندارد و این تویی که باید قوی بمانی و سر خم نکنی... شاید (شب) برای همین در و دل های بی وقت آفریده شده باشد!! برای همین غم هایی که در نیمه شب به دنبال مرهم برایش میگردیم... من هم مانند تو بیدارم... دل من هم غم دارد... اما جنس غم هایمان متفاوت است... ای همراهِ خسته ولی صبور من... بدان همین قلب بی قرار نشانه ی زنده بودن دلت است.... نمیدانم تو دلت برای چه گرفته!!! اما من سالهاست غمی در دل دارم که هیچکس مرا درک نمیکند... هیچکس حاضر نمیشد در طول روزهای بیشماری که بر آن ها میگذرد،ثانیه ای حتی به حال دل من فکر کند!!نمیدانم قلبت درگیر چه تلاطمی است!!ولی حال دل هیچکس به پای قلب مواج و پر هیاهوی من نمیرسد... این هارا نمیگویم که تو را برنجانم و غم خود را بازگو کنم چرا که سالهاست گفته ام برایم دعا کنند...اما به هرچیزی دل میسپارند غیر از آنکه باید... عزیز من... خواستم بگویم دنیا هرچقدر که برایت سخت شد از غمت که ارزشمند است به کسی نگو...بیا برای خودم همه را تعریف کن...من ساعت ها هم که شده به حرف های بیشمارت گوش میسپارم...برایت دعا میکنم...کنارت میمانم حتی اگر همه پشت تو را خالی کنند... تو نمیدانی چقدررر عاشقت هستم و مشتاق شنیدن حرف هایت هستم.. هر ساعت که دلت گرفت کافیست نام مرا به زبان جاری کنی.... من مهدیِ فاطمه(س)هستم... یا بهتر است بگویم: امامی که دلتنگ تر از تمااام افراد عالم است... حالا عزیز من... کسی را بهتر از این آقا سراغ داری برای گفتن رازهای مگوی این دل...هرچند کوچک! دل منم همچون تو گرفته و تا این ساعت خواب از چشمانم فراری شده اما کسی که بدون قضاوت همیشه به حرفایم گوش کرده...آقایِ دل های بی قرار است چشم به راه✍🏻
+ آقای غمهای غریب:))
#قلم_شما