مأوآ...
#مأوا_نوشت "یادگارِ سوره" #برگ_اول بهنام نامی عشق و مرور شد نسخهی ممنوعهی هر شَبم در سیاه
#مأوا_نوشت
"یادگارِ سوره"
#برگ_دوم
بانو، خانوادهی من راضی بودند، چرا نباشند؟
عروس از تو بهتر کجای این شهر نه، کشور نه، کجای این کرهی خاکی میخواستند پیدا کنند؟ قرص قمری بودی برای خودت.
وای که چه ستارهباران شد چشمان مادرم وقتی فهمید دل به تو دادم...:)
حالا میماندی تو، تو و دلت که آن زمان به نظرم سختترین خان بود؛ غافل از اینکه هفتخان داستان ما هنوز شروع نشده بود. خیالم از حسین آقا راحت بود، چرا که یقین داشتم اگر دلِ دردانهاش را به راه آورم نه رویِ حرفِ دل دخترکش نمیآورد؛ و چه خوب شناخته بودم من این پدرزن آینده را...
_ صادق جان داداش بیمقدمه گفتی، منم بیحاشیه جوابتو میدم: رفاقت چندینساله و حکم برادری جایی برای تحقیق و پرسوجو و سوال اضافه در مورد خانواده و آقازاده نمیذاره؛ بیشک میگم هم من و هم حاجخانوم مثل پسر خودمون میشناسیمش، نگرانیم بابت اختلاف سنی رو هم میذارم کنار چون مطمئنا هم شما بهش فکر کردین و هم گل دخترم در نظر میگیره این یک دهه اختلاف سنی رو، حرفمو تموم کنم و خیالتونو راحت؛ آقا سهند از نظر من تایید شدهست ولی حرف آخر حرف دل سوره جانِ؛
بگه بله که خب مبارکه، اگه هم نه که بحث همینجا تمومه.
سوره جان، بابا...؟!
بانو جان بزن حرف دلت را، فقط خواهشاً حرف دلت با حال دلم یکی باشد:)
بانو حرف بزن، حرف بزن که سکوتت از شرم و حیا جان را به لب رسانده.
و چه دلبرانه نجوا کردی: «هر چی بابا صلاح بدونن، ولی من شناخت کافی از آقا سهند ندارم که بخوام جوابی بدم.»
سر پایین انداختی و نفهمیدی که چه به روز دلم آورد سرخی گونههایت از خندهی جمع...
_ اینکه کاری نداره دخترِ من.
حسین جان، حاجخانوم، اجازه میدین دردونتون سنگاشو با شاخه شمشاد ما وا بکنه؟!
و چه بابِ دل حرف میزد جنابِ پدر آنشب...:)
شبِ مهتابی، قرصِ کامل ماه و بید مجنون؛ درست مثل امشب.
اما؛ مهتابِ پنهان شده پشت ابر، چه بد به رویم آورد جای خالی تو را...
بگذریم بانو؛ باز چشم برهم میگذارم و مصرف میکنم باقیماندهی دوای تجویز شده
توسط قلب را...:)
ادامه دارد...
- مأوا ✍🏻 .
مأوآ...
#مأوا_نوشت "یادگارِ سوره" #برگ_دوم بانو، خانوادهی من راضی بودند، چرا نباشند؟ عروس از تو بهتر
#مأوا_نوشت
"یادگارِ سوره"
#برگ_سوم
_ فقط... یه چیز دیگه.
+ بفرمایین؟!
_ سوره خانم شما از شغل من باخبرید، در جریان خطرات و سختیاشم هستید حتما.
+ بله! خب...؟!
_ ببینید من عاشق شغلم هستم؛ از روز اولی که پا گذاشتم تو این کار قسم خوردم هدفم فقط و فقط دفاع از حریم و حرم باشه، پس هر جایی که لازم باشه میرم و هر کاری که لازم باشه انجام میدم.
_ ببخشید شکر میون کلامتون ولی دفاعی که دارین ازش حرف میزنین وظیفتونه؛ نه به خاطر شغلی که انتخاب خودتون بوده که صد البته اینم هست، ولی حرفم اینه وظیفتونه به خاطر مرد بودنتون، وظیفتونه به خاطر مسلمان بودن و از همه مهمتر شیعه بودنتون.
آقا سهند، وظیفتونه که مدافع حریم و حرم و ناموس شیعه باشین که اگه غیر این باشه حق ندارین اسم خودتونو بذارین شیعهی امیرالمؤمنین!
بابت چیزی که وظیفتونه نه حق دارین منت بذارین سر کسی و نه لازمه به کسی جواب پس بدین به خاطرش.
شرمنده کلامتونو قطع کردم؛ بفرمایید.
_ خواهش میکنم، دشمنتون شرمنده.
و کاش میفهمیدی که صلابت کلامت چنان بهتزدهام کرد که همین چند کلمه هم از ناخودآگاهم بر زبانم جاری شد.
بانو خوب گربه را دم حجله کشتی هااااا!
چه فکر میکردم و چه شد! انتظار گریه و مخالفت یا هر چیز دیگری را داشتم اما این یکی نه، این که بگویی کاری که میکنم وظیفهام است و حق ندارم...!
ولی بانو کاش فهمیده باشی که حرفهایم نه از روی منت، بلکه به منظور آمادگی تو برای زندگی با مردی بود که در این راه همدم و همقدم میخواست.
+ آقا سهند...! صحبتتون ادامه نداشت؟!
_ چرا، میخواستم خواهش کنم که تو این راه همدم و همقدمم بشین، میخواستم خواهش کنم دل به دلم بدین تا انشاءالله در کنار هم عاقبتبخیر بشیم:)
سوره خانم پدرتون گفتن حرف آخر حرف شماست؛ میزنین حرف آخر رو؟!
و چه کسی فکرش را میکرد که همین چند کلام سرنوشت زندگی ما خواهد شد...!
+ علیوار گر بجنگی، به رسمِ مادرم و آیینِ عمهجانم، تا جان در بدن و خون در رگ دارم همراهیت خواهم کرد.
_ این...!
این یعنی...!
یعنی قبول کردین؟!
ای من به قربان دو پلکت که به تصدیق کلامم ثانیهای بر هم گذاشته شد و نمِ باران، امضایی به تأیید پایش نشاند.
چشم بانو، چشم.
علیوار میجنگم و به رسم و آیینِ مولایم ایستادگی میکنم.
اما بانو جان تو چه خوب مشق کرده بودی آیین مادرت را در طول زندگی که اینگونه تا پای جان، پای حجابت ایستادی و همسنگر شدی برای همسرت:)
بانو جان چه خوب فاطمهوار زیستن را آموخته بودی که رفیق نیمهراه شدی.
میگفتند چادر از سرت کشیدند و سیلی به صورت ماهت نواختند...
من که ندیدم، اما روزی هزار بار آتش گرفتم با مجسم کردنش.
ای وای بر من، چه کشید مولایم که با دست بسته شاهد شکسته شدن حرمت جانش شد.
ببخش بانو، ببخش که خودت قسمم داده بودی به مولایم که هر چه شد پا پس نکشم. ببخش بانو...:)
ادامه دارد...
- مأوا ✍🏻 .
من؟!
ظاهرا آباد...
و باطنا چیزی شبیه به شهری جنگزده،
درست در بعد از نیمهشبی که به گلوله بسته و ذرهذره خاکش به بوی دود و خون و باروت آغشته شد...:)
مأوآ...
یَا دَافِعَ الْبَلِیِّاتِ❤️🩹:)
یَا غافِرَ الْخَطایا❤️🩹:)
مأوآ...
#مأوا_نوشت "یادگارِ سوره" #برگ_سوم _ فقط... یه چیز دیگه. + بفرمایین؟! _ سوره خانم شما از شغل
#مأوا_نوشت
"یادگارِ سوره"
#برگ_آخر
_ سوره بانو، بذار من حرفم تموم بشه بعد.
+ نگو سهند جان نگو، بسته تا همینجاشم. از روز اولی که قبولت کردم، خودت و شغلت و خطراتشرو با هم قبول کردم.
از همون موقع هم میدونستم نه فقط خودت
تو دل خطری، بلکه خانوادت هم در معرض خطرن. من همه اینارو میدونم آقا؛ میدونم که هر لحظه و هرجایی هراتفاقی ممکنه واسه خودت، من یا اطرافیانمون بیفته.
آقای من، من همه اینا رو میدونم و قبول کردم که تو این راه همقدمت بشم.
پس بازم مثل روز اول میگم که لازم نیست هیچ توضیحی در موردش بدی.
خدا چه در وجود تو قرار داده بود بانو، که کلمهبهکلمه حرفهایت آرامشی بود بر طوفان دلم...:)
کاش قول نمیگرفتی بانو!
کاش هیچوقت قسمم نمیدادی که اگر روزی قرار شد، علاوه بر خودم، تو را هم فدای حریم و حرم اسلام بکنم.
+ فقط سهند جان، یه قولی بهم میدی؟!
_ جانم بانو؟!
+ تا آخر عمرت، تا آخرین قطرهی خونت پای قیام سیدالشهدا"ع" وایسا؛ حتی اگه قیمتش فدا کردن من و این رحمت خدا باشه.
_ یعنی چی سوره؟ اصلاً میفهمی چی داری میگی؟!
من نمیفهمیدم، اما تو خوب میدانستی که چه بر زبان میآوری...
+ یه قول دیگه هم میخوام؛
سهند اگه یه روزی من نبودم، قول بده رحمتی که خدا فرستاده تو زندگیمون رو به نحو احسن بزرگ کنی.
قول بده فاطمی بار بیاریش، قول بده جوری بزرگش کنی که الگوی اول و آخرش تو زندگی خانمفاطمهیزهرا"س" باشه.
چرا زبانم نمیچرخید بانو؟!
چرا نمیفهمیدم یا به قولی نمیخواستم بفهمم منظور حرفهایت را؟!
چرا بیحواس قولی دادم که برای خوشقولی و مردانگی هم که شده پایبندش شوم؟!
بدون تو مگر میشد؟ بزرگ کردن دخترمان بیتو؟ من و رحمت خدا بدون تو؟
نه...!نه...! غیرممکن بود. آری بانو، غیرممکن بود؛ اما غیرممکنترین ممکنی بود که رخ داد تا برای بار چندهزارم نشان دهد او خدای غیرممکنهاست.
- سهند...!کجایی تو پسر؟!
مامان زنگ زد؛ گفت فردا مرخصش میکنن، خودتم باید باشی.
سهند جان، داداشم، به خدا سورهم به این کارات راضی نیستا.
خانمت رفته؟ خدا رحمتش کنه.
اما یادگارش که هست هنوز!
خجالت نمیکشی؟ دخترت ده روزه به دنیا اومده، تو حتی یه نگاه هم بهش ننداختی. آخه به تو هم میگن پدر؟!
اینجوری به سوره قول داده بودی حواست به دخترش باشه؟!
ده روزه تو بیمارستان ولش کردی، اومدی نشستی زیر این درخت که چی؟!
سهند سوره رفت ولی دخترت به تو نیاز داره؛ جمع کن خودتو دیگه.
چه میگویند بانو؟!
مرا متهم به بیمهری میکنند؟! چرا؟!
آخر یادگارت بدون تو؟!
به والله که دل دیدنش را ندارم.
- راستی خانداداش...!
فردا بعد آوردن دخترت از بیمارستان یه سر برو اداره؛ قاتل سوره رو گرفتن.
_ سپهر، وایسا...! چیز دیگهای هم میدونی؟
- فقط در همین حد که میخواستن انتقام نقشهای که تو نقش بر آب کرده بودی رو از خانوادت بگیرن. هدف اونا بیآبرو کردن تو بود و هدف سوره محافظت از حجاب و دخترش.
پاشو بخواب دیگه؛ فردا واسه دیدن دخترت باید سرحال باشی.
گل دخترمون بابای خوابالو نمیخواد.
خواب؟! غریبهترین واژهی این شبهایم...
زن پابهماهت را بزنند و چادر از سرش بکشند و برای همیشه از نگاه و صدایش محرومت کنند و بعد هم الفرار..!
مگر خواب دارد این شبها؟!
ای شب، تو بگو شبهای بیفاطمه"س" به علی"ع" چگونه گذشت؟!
- بیا مادر، بیا ببین خدا چه فرشتهای بهت داده، ماشاءالله هزاراللهاکبر.
میبینی بانو؟!
دخترمان است؛ همان رحمت خدا که منتظرش بودیم.
رحمتی که از تو به یادگار ماند در زندگیمان. پروردگارا، چراغ خانهام را گرفتی و بار دیگر چراغ دلم را با رحمتت روشن کردی؛
شکرت خدایا، هزار هزار بار شکرت:)
- خب خانداداش، حالا چی هست اسم این خوشگلخانوم؟!
اسم؟! تا به حال براش فکری نکرده بودیم. شاید هم کرده بودیم، اما به توافق نرسیده بودیم!
یاد داری بانو؟!
همیشه میگفتی دختر اول و آخر مال پدرش است و حق انتخاب نامش هم با او؛ اما من اصرار داشتم مادر است که نه ماه بارش را به وجود میکشد و این حق اوست که اسم انتخاب کند برای فرزندش.
نهایتِ بحث این میشد که صبر میکنیم تا بیاید، بعد.
اعتقاد داشتی به دنیا که آمد، نامش را هم با خودش میآورد!
آری بانو درست میگفتی؛ باز هم مثل همیشه.
_ آیه...
این دخترِ سورهست...
یادگارِ سورهست...
این دختر آیهیِ سورهست...:)
بانو جان حواست به آیهات باشد؛ هوای هر دویمان را داشته باش.
من هم چشم، به قول خودت تا جان در بدن و خون در رگ دارم پای قولم هستم و آیهات را به رسم و آیین مادرش بزرگ میکنم.
پایان:)
- مأوا ✍🏻 .
مأوآ...
یَا غافِرَ الْخَطایا❤️🩹:)
یا مُنْتَهَى الرَّجایَا❤️🩹:)