همین الان کتابی رو تموم کردم که به قطع میتونم بگم خطی ازش رو بی بغض و اشک نخوندم...:)
حکایت عشق و صبر و جنگ و دود و خون.
جزء کتابهایی بود که کم میخوندم تا زود به پایان نرسه، از اون دسته داستانها که وقتی میخوندم از جهانم کنده میشدم و قدم میذاشتم تو کوچه خیابونای تهرانِ ۱۳۵۷.
مطمئنم دلم براش تنگ میشه و یه روزی باز برمیگردم به خوندن دوبارش.
الحمدالله:)
مأوآ...
همین الان کتابی رو تموم کردم که به قطع میتونم بگم خطی ازش رو بی بغض و اشک نخوندم...:) حکایت عشق
اسم کتاب رو خیلی تو ناشناس پرسیدین؛
کتابِ رایحهی محراب نوشته خانم لیلی سلطانی
عزیزِ ندیده...!
از آدمیان فرار کن!
آنان درد هستند
درمان را از حسینبنعلی جویا شو...:)
به قول شاعر:
آقای بابا علی...!
گنهکارم ولی از عشق تو دم میزنم عمری
تو هم فردا مرا با شیعیان خود بخر درهم:)🤍