شـاید نویسنده:)
از اینکه نمیتونم بنویسم دلم میخواد سرم رو بکوبونم به دیوار!
احساس فلج بودن دارم
#پاراگراف
۶۱_ سپیده دم
صبح بود،
مانند تمام سپیده دم های ماه مبارک رمضان،
با همان خماری خواب ،
گوشی را برداشتم تا خبر های بی سر و ته امروز را با چشمان نیم بسته رصد کنم؛
زنگ های از دست رفته متعدد،
پیام های مختلف تسلیت،
چشمانم را گرد کرد،
همراه با وحشتی برروی تخت خوابم نشستم،
چه کسی مرده؟! چرا به من تسلیت میگویند؟! عزیز من از دست رفته؟ چه کسی؟
پیام هارا یکی پس از دیگری باز کردم:
" زهرا جان تسلیت میگم بهت"
بُهت مرا فرا گرفت،
در آنی تمام فک و فامیل هایم در چشمانم گذشتند،
بابایم اولین کسی بود که نگرانش شدم!
"_مامان، مامان، بابا کو؟
چرا بهم تسلیت گفتن؟!"
صدای خواهر و مادرم به گوشم رسید
اما مثل همیشه نبود،
میشناسم ، میشناختمشان، درحال پنهان کاری بودند،
وقتی که اطمینان کردم که اعضا خانواده در سلامت اند،
وارد کانال ها شدم!
یخ، سرد، بی روح،
رنگ در رخسارم نماند
" انا لله و انا الیه راجعون
شهادت رهبر والا مقام آیت الله خامنه ای
را به مردم عزیز ایران تسلیت عرض میکنیم"
به سمت تلوزیون دویدم،
"_مامان رهبر چیزی شده؟
مامان تکذیب نشده،
اخ مامان،
مامان..."
دیگر نشنیدم،
من بودم و دستانم که بر سرم کوبیده میشد
دانه های درشت اشکم
یکی پس از دیگری صورتم را خیس میکرد،
من بابا از دست نداده بودم
اما داغ پدر دیده بودم!
صبح بود
اما دگر شبیه سایر سپیده دم ها نبود!
_سیده زهرا موسوی🌿
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۶۱_ سپیده دم صبح بود، مانند تمام سپیده دم های ماه مبارک رمضان، با همان خماری خواب ، گوشی
حس کردم اگه قرار باشه ننویسم
کی باید بنویسم؟
از اینکه قلمم مثل قبل قشنگ نیست عذر خواهم،
از اینکه یک صدم احساساتم رو نتونستم نشون بدم ناراحت..
ولی گفتم باید بنویسم هرطور شده و شد این، دلیه..
هدایت شده از تلخی قهوه
"چه بگویم؟"
به قول حاج محمود "چه بگویم؟ نگفته هم پیداست..."
من حرف از کدام درد به پیش کشم؟
درد بی درمان یتیمی؟
آرزو های مدفون در دل؟
هلهله دشمنان؟
بگویم هنوز هم صبح ها قبل از چشم باز کردن، آرزو میکنم فاصلهی این یک هفته خواب باشد؟بگویم که تمنا میکنم آن سحر تلخ، آن خبر سنگین، آن داغ بر دل دروغ باشد؟
ولی من هم هر چه با حاج محمود التماس میکنم"یا برگرد، کین ماندن شد جان کندن..."، بیشتر محکوم به دلتنگی میشوم!
من التماس میکنم برگردید، چون دختربچه های بسیاری هنوز از شما نپرسیدهاند"کلاهتو مامانت خریده؟"، چون پسران جوان زیادی در حسرت طلب عبای شمایند، چون ما عادت کردیم به "آمریکا، هیچ غلطی نمیتواند بکند" های شما، چون رفتنتان فرزندان شهید را دوباره یتیم میکند...
چون ما دلبسته شماییم که به قول آقای مولایی تقصیر خودتان است، همهاش تقصیر خودتان است!
تقصیر خودتان است که تک تک مردم را دوست داشتید!..
من چه بگویم آقا جان؟ که شما یک تنه روضهی تمام تاریخ شدید.
در آن سحر خونین و در روزهای تاریک بعدش من نفهمیدم کجای تاریخ ایستادم؛
نفهمیدم در سحر یازدهم اسفند، میان ایرانِ ویرانم نشستهام یا در گوشهای از مدینهای که ناغافل بر نورانی ترین خانهاش هجوم برده بودند.
نفهمیدم اینها مردم منند که حیران از در پناهگاه نبودن شما هستند، یا مردمی را میبینم که میگویند مگر علی نماز میخواند؟
نفهمیدم نایب ولی عصرمان را در خون خود غلتاندند یا ابن زیاد، مسلم ابن عقیل را گردن زد.
نفهمیدم علمدارِ حرمی به نام ایران را کشتند یا پرچمِ علمدار حسین را زمین زدند...
نفهمیدم خبر از نبودنِ امیدِ دخترکانِ ایرانم است یا خبرِ خاموش شدنِ رشادت های علیاکبر به خیمه ها رسیده.
نفهمیدم در ایران، میان هموطنانم هستم یا در عصر عاشورا مقابل هلهله یزیدیان...
نفهمیدم این فرزندانِ شهیدانِ وطنِ من هستند که فریاد میزنند دوباره یتیم شدیم یا سال ۶۱، فرزندانِ حسنند که در داغ عمو صورت میخراشند.
نفهمیدم این نوهی خردسال شماست که خار چشم عدو شده یا رقیهی سه ساله بود که دوری پدر را دوام نیاورد.
نفهمیدم مردم ایران برای خونخوار ها رجز میخوانند یا زینبها کاخ یزید را آوار میکنند...
نفهمیدم مادران چشم انتظار وطنم، پارههای تنشان را به قربانگاه میفرستند یا اموهب، سر بریدهی فرزندش را نمیپذیرد.
من نفهمیدم اینجا ایران است یا...
هنوز هم نفهمیدم چه گلی را از باغ ما چیدند؛ هنوز نفهمیدم بر بال چه عقابی زخم زدند؛ هنوز نفهمیدم چه کمری از ما شکستند...
۱۵ اسفند جان دادیم و چشم انتظار عید فطریم تا پوست کلفتیمان را اثبات کنیم.
گرچه داغ شما بر قلب ما سرد نخواهد شد، همانطور که پدرانمان هنوز از خمینی کبیر میگویند؛
ولی ما خوب میدانیم اگر سرو تنومندی زمین خورَد هنوز باغبان هست،
اگر عقابی افتاد، هنوز آسمان پابرجاست،
اگر پدر رفت، تفنگی پدری هست هنوز...!
چشم به آسمان رحمت خداوند میدوزیم.
به امید روزی که شما را سمت راست مهدی موعود ببینیم و حاج قاسم را سمت چپ و سرداران را همراهتان...
به امید روز ظهور و دیدار شما
که سید ما، نصرالله فرمود:«ما به شهدایمان نمیگوییم خداحافظ، میگوییم به امید دیدار»
به امید دیدار رهبرم، به امید دیدار...!
شـاید نویسنده:)
"چه بگویم؟" به قول حاج محمود "چه بگویم؟ نگفته هم پیداست..." من حرف از کدام درد به پیش کشم؟ درد بی
گذاشته بودم با حال خوب بخونمش:)
قلمت سبزه، روشنه، قشنگه،
لذت میبرم میبینم قلم میزنی و میخونم نوشته هات رو؛
حرف بزنم از زیبایی کم میشه!
شـاید نویسنده:)
"چه بگویم؟" به قول حاج محمود "چه بگویم؟ نگفته هم پیداست..." من حرف از کدام درد به پیش کشم؟ درد بی
"علی مگر نماز میخواند؟"
جدیدا این جمله خیلی تو ذهنم میچرخه..
میگم :
ان شاالله امسال
یه نماز فطرمون
تو قدس شریف
نباشه؟!
[ هشتگبلندبگوآمین]
همه به تو که رفیق صمیمی
حسودی میکنن،
که چرا اونا قد تو برام عزیز نیستن؛
دلیلش: