شنیدن [دوست دارم] قشنگه
ولی تاحالا شده دوتا بچه بیان بهت بگن:
ما الگو فوتبالیمون تویی؟:))
شـاید نویسنده:)
این رو اینجا میزارم و ۶ ماه دیگه موقع عید یا قبل تولدم میام از تغییراتی که کردم و طوری که گذروندم
۶ ماه گذشت؛
من تو این ۶ ماه احساسات مختلفی رو تجربه کردم،
غم زیادی رو به دوش کشیدم،
لبخند های زیادی به لب اوردم ،
و چیزهای زیادی رو به دست تجربه سپردم؛
خب کارایی که ۶ ماه انجام دادم:
زندگیم نظم پیدا کرده،
آدمهای سمی زیادی رو حذف کردم،
تایپ mbti ام تغییر کرد،
پیشرفت زیادی تو فوتسال کردم و فیکس شدم،
گهگاه خیلی خوب درس خوندم و گهگاه نه،
آروم شدم
تغییر عظیمی کردم،
بدون ترس از هرچیز که خواستم دفاع کردم در برابر خیلی چیزا،
دوباره واسه خیلی آدما پناهگاه شدم،
خانم تر شدم،
حذف کردن آدمها دیگه برام سخت نیست،
دیگه قلب مهربونم رو فدا کسی نمیکنم،
کلی کتاب خوندم +۵ تا کتاب،
منطقی تر شدم،
۱۰ روز بدون مامان بابا سر کردم،
شاید نویسنده رو سعی کردم زنده کنم،
همه فیلم هایی که ندیدم رو دیدم +۱۰ تا فیلم
و سعی کردم آدمی بشم که خودم میخوام!
۶ ماه بود ولی واسم شاید ۱ سال گذشت؛
و باعث شد درک کنم سن ۱۷ سالگی رو همون سنی که همه میگن همچی برمیگرده بهش، راست میگن
۱۷ سالگی واقعا سن عجیبیه!
۲ ماه دیگه ۱۷ سالگیم تموم میشه اون موقع میام بقیه اش رو میگم:)))
از زمانی که معتقد بودم
"انگار نیمه ای از من نیستو"
خیلی میگذره،
الان معتقدم نیمه دیگه وجودم فقط خودمم!
هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[ تازه داشتم فکر میکردم که
من قبلا دستام رو دوست نداشتم؛
تا وقتی که دیدم زندگیم
و هرچی که انتخاب میکنم
به اون وابسته است،
اگه نویسنده بخوام باشم
با این دستها مینویسم،
وقتی که توی فوتبال به عنوان گلر وایمیستم،
این دستهام هست که من
رو توی زمین منحصر به فرد میکنه،
من میخوام معلم بشم و باید با همین دستام روی تخته بنویسم:)
راستش رو بخوای من عاشق دستامم:) ]
-چهل و دومین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
شـاید نویسنده:)
تو هیچِ منی:)!
همانی که وقتی به مکانی خیره ام و
لبخندی برگوشه لبم؛
از من میپرسند: در اندیشه که میخندی؟!
و من پاسخ میدهم: هیچکس..
هدایت شده از ر࣫͝وناک𐙚ִִ
رو سیاهم میکند هرکس که میپرسد زِ من
آن که از جان دوست تر میداشتی حالا کجاست؟