زمانی که جایی در خودم فرو ریختم؛
هیچ کس برای آبادیِ من نیامد
من تنها بر ویرانه ام آجر شدم:)
من هیچوقت نگران این نبودم
نکنه ناکافی باشم واسه ادمها،
من همیشه یکم زیادی ام!
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۳۴_منطق و حس چشمانش را بر روی هم نهاد، خسته بود، خسته از این بازی های اشفته زمانه، بازی ها
اینومن نوشتم؟
باورم نمیشهههه
اخ باورم نمیشههه
چه قلم قشنگی داشتم
حداقل از الان خیلی قشنگ تر بود
میشود؛
درست مثل رسیدن به قطاری که ایستگاه را ترک کرده،
آب دادن به درخت خشکیده،
احیا کردن قلبی از کار افتاده،
عروس دامادی که فردای عروسیشان به تالار میرسند،
رفتن به باغ نرگس در بهار،
میشود
اما به هنگام ؛ نه!