eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
543 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
376 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
اون روز که یاد بگیری علایق و عقایدت رو به دیگران زور نکنی یک بافرهنگ واقعی حساب میشی.
چرا فکر میکنید راهی که شما انتخاب میکنید درسته و راهی که ما انتخاب میکنیم غلط؟ اینکه متفاوت باشیم دلیل بر اشتباه بودن کارمون نیست.
امروز چهارشنبه است؟
۳۴_منطق و حس چشمانش را بر روی هم نهاد، خسته بود، خسته از این بازی های اشفته زمانه، بازی هایی که او خواه یا ناخواه در دامشان افتاده بود، چرا باید هنوز به او فکر میکرد؟ او جوابش را مدت ها بود که گرفته بود ولی انگار گوش قلبش بدهکار نبود، درست بود که او هیچ وقت احساساتش را ابراز نکرد  ولی منطق راست میگفت، انها بهم هیچ شباهتی نداشتند و او نباید به او هیچ توجهی میداشت،نقص های او زیاد بودند اما.. اما همین اما همین اما باعث شده بود در تله بیوفتد،تله ای که مدت ها بود که در دامش گرفتار بود. دختر سر به هوایی نبود ، به خودش توجه میکرد و به همه میگفت: [من تا ابد خودم و خودم باقی میمانم، وهیچکس در دل من قرار نیست بیاید..] اما انگار دست زمانه طوری دیگر چیده بود، او حالا صاحب یک حس بود، حسی که دوستش نداشت،حسی که از ان فراری بود همان حسی که به او حال خوبی میداد.. نمیدانست چه کند، تنفرش حالا تبدیل به نگرشی جدید شده بود.. چشمهایش را باز کرد نمیتوانست صبر کند بالاخره باید میدانست( ته این مسیر تک نفره ای که نمیداند طرف مقابل وجود دارد یا نه )چه میشود به سمت میز تحریرش رفت، همچین ادمی نبود ولی برای اینده اش مجبور بود؛ شروع کرد به نوشتنِ تمام احساساتی که خواه یا ناخواه نصیبش شده بود و تمام لحظاتی را که به او اندیشیده بود ، سر اخر جمله اش هم نوشت: [من تورو دوست دارم.. ولی..مهم نیست] سپس از سر جایش بلند شد نامه را تا کرد و از کشو میزش پاکت نامه ای دراورد، به سمت کمد رفت و زیباترین لباسش را برداشت، روسری که در شان اش بود را از کمد در اورد به تن کرد روبروی آینه ایستاد،یک خانم با کمالات بود، کیفش را برداشت و در داخلش نامه اش را قرار داد، عادتش‌ بود حرفهای مهمش را رو دررو نمیزد و از کودکی نامه مینوشت،گوشی اش را ورداشت به اژانس زنگ زد تا به دانشگاه برساندش،رفت و رفت و حالا به مقصد رسیده بود، نفسی عمیق کشید،کل مسیر فکرش را کرده بود اما هنوز دودلی اش کار دستش میداد، از در ماشین پیاده شد نامه اش را در محل مورد نظرش که سطل اشغال دانشگاه بود رها کرد و وارد کلاس شد... عادتش بود،منطقش را برتری میداد. نویسندهء: سیده زهرا موسوی.
شـاید‌ نویسنده:)
چقدر درک میکنم:)!
اره دیگه🌱
شبتون بخیر.
مثل اولین روز کلاس اولیا ذوق دارم.
حس میکرد برای انکه بدود و خود را در اغوش مادرش بیاندازد و اشک بریزد زیادی بزرگ شده است.