با خود میجنگید و از خود شکست میخورد و بر جسد خود میگریست.
جنگهای او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان بیرون برایش باقی نمیگذاشت.
_فردریشنیچه_
«آدم ضعیفی نبود،
اما دیگر حوصله سختی ها را نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛
به ندیدن، ندانستن .
بهرفتنبرایهمیشه! »
ای کاش میشد همه چیز را بگویم ...
اما دور قلبم حصاری کشیده شده که حتی خود نمیدانم چه در آن میگذرد؛
فقط میدانم آن چنان عزادارم... که انگار کسی در اعماق قلبم کشته شده...
کسی شبیه به خودم..))
شـاید نویسنده:)
مثل نوشته پشت نیسان آبی خستم،
تو خیابون دارم راه میرم،
انرژی بدنم تحلیل رفته،
بدنم کوفته است،
از عملکردم راضی نیستم،
دومین روز از ۱۷ روز مونده به ۱۷ سالگی خوب نمیگذره ولی دارم فکر میکنم این یعنی زندگی، گاهی هدف از زندگی فقط زنده بودنه نه صرفا بهترین بودن،
قهرمان بازی باشه واسه یه روز دیگه امروز خستم:)
البته با شنیدن اون خبر واقعا حالم خوبه:))
دومین روز از ۱۷ روز مونده به ۱۷ سالگی.
هدف: کانال دست بچه ها باشه✅️
شـاید نویسنده:)
البته امروز یه خبر خیلی خوب شنیدم
که باعث شد امروز واقعا خاص باشه واسم
با اینکه خسته بودم،
امروز دواتفاق خاص افتاد:)))))