شـاید نویسنده:)
با مربیم و چند تا از دوستام نشستیم روی چمن زمین فوتبال و خاطره میگیم و
همه داریم زمین رو چنگ میزنیم
از شدت خنده..
جمله های مختلف اضافه میکنم به خاطره و خندمون بی وقفه تر میشه،
جمعمون رو دوست دارم،
مربیم و فوتبال رو خیلی بیشتر،
دارم فکر میکنم ای کاش هیچوقت این لحظه هام تموم نشه،
کاش های مختلف میاد تو ذهنم،
خوشحالم از اینکه این لحظه رو دارم تجربه میکنم..
شانزدهمین روز از ۱۷ روز مونده به ۱۷ سالگی.
هدف: نامه به منِ ۱۸ ساله✅️
اگه قرار باشه با یکی صمیمی بشم
اولین سوالی که ازش میپرسم اینه:
[تولدت کیه؟]
شـاید نویسنده:)
هرچقدر با بقیه از ته دل بخندم، هیچوقت خنده های باتو رو که یادم نمیره:)
فراموشت میکنم جانکم؛
با اولین برفِ قرمز مرداد ماه در جنوب،
زمانی که گل نرگس در بهار درآمد،
زمانی که من دگر دوستت ندارم..
امروز بهم ثابت شد
تو کیک پزی هیچ استعدادی ندارم
اون چند بارم که کیکام خوشمزه شد فقط شانس بوده😔✨
شـاید نویسنده:)
امروز فیلم مجنون روایت عملیات خیبر شهید مهدی زین الدین رو دیدم،
روایتی که واقعا افتخار کردم و فهمیدم با دست خالی جنگیدن یعنی چی و خدا با ماست یعنی چی:)
القصه بنده تا الان فقط شهید مهدی زین الدین رو تو عکس میشناختم
ولی با اینفیلم
از جوانمردی و هوش و صبر و استقامت ایشون آگاه شدم و حقیقتا قلبم تصاحب شد و خلاصه ارادتم بیشتر شد..
پیشنهاد دیدن سینمایی مجنون🤍