شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۶۰_ غریبه اشنا جوانه قلبم! عزیزک نزدیکم که حال نیز فرسخ ها از قلبت مرا دور کرده ای؛ جایت
این رو خیلی دوست دارم؛
خیلی..
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۵۹_پایان من! تنم دیگر روحی ندارد؛ جانی نیست که آن را به حرکت دراورد! یخ کرده مثل سرمای یخ
آرزوهایم؟
آنها نیز به مراسم تدفین من آمده اند.
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۲۶_خورشید همه از ماه میگویند حتی منی که میدانم ماه بازتاب نور تو را به خویشتن وصل میکند تا
اما تو دلگیر نباش؛
تو بسان زیبایی ماه زیبایی :)
شـاید نویسنده:)
هرچقدر با بقیه از ته دل بخندم، هیچوقت خنده های باتو رو که یادم نمیره:)
هرکی هر لقبی هم که بهم بده
هیچوقت لقبی که تو بهم دادی رو که یادم نمیره:)
من میخواهم لیلی شوم، تو مجنونم؛
اصلا چه کسی تاریخ را معین میکند؟
جز تاریخنگار ها؟
باور نکن نیلوفرِ آبیِ من،
باور نکن تمامِ جانِ من،
آن لحظه از تاریخ
انتظار منی را در آغوش تو میکشد!
باد که میوزد درخت خم میشود
و سپس برمیگردد سرجایش
تو گرفتار چه طوفانی شدی
که به خودت هم بازنگشتی؟!