امروز مربیم گفت:
چون آدم برنامه ریزی هستی و
زندگیت رو روتینه
واسه همین وقتی از روتین خارج میشی
کاملا آشفتگیت مشخصه!
شـاید نویسنده:)
امروز مربیم گفت: چون آدم برنامه ریزی هستی و زندگیت رو روتینه واسه همین وقتی از روتین خارج میشی کام
قیافهه من:
حق باتوعههه عزیزووممم🌱
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۷۳_تویی برای من⁴
در ورودی باز است
و بیرون در را زیر چشمی نظاره میکنم،
توجهم به سویش میرود،
سر به پایین ،
موهای اتو کشیده،
ریش های مرتب شده و
پیراهن دکمه دار آبی آسمانی در قامتش خوش میدرخشد!
سرش را لحظه ای بالا میاورد
و به سوی من میچرخد
خیره میماند و گوشه چشمانش چروک میشود و لبخندی روانه من میکند
.
لباس آبی آسمانی ام را که تا سر انگشتان پایم میاید و مانع از راحت حرکت کردنم میشود را با شعفی تعریف نشدنی به تن میکنم،
زیپ پشتش را به لطف دستان بلندم بدون نیاز به دیگری بالا میکشم ،
سرم را کج میکنم تا نگهی درست به سرتاپایم بیاندازم،
از کودکی همین بودم
در تمام عکسهایم سرم کج است
و هنوز که هنوز است این عادت بر سر من مانده و خارج نشده،
صدای سرصدا و هیاهو اهالی خانه
پیش از مهمانی به گوشم میرسد،
همه در تلاطم مهمانی من هستند!
با آرامش تور برروی لباس را مرتب میکنم ،
گل های سفید دوخته شده برروی قفسه سینه ام را باز و صاف میکنم،
روسری سفید ساتنی را که کادو مادرش است را بر سرم میکنم،
با روسریم کلنجار میروم
که صدای دینگ تلفن همراهم
مرا به سمت خود جلب میکند:
" امشب گلی که برات میخرم
هم آبی باشه دیگه عزیزم؟ "
صبح که باهم
به خرید لباسش برای مراسم امشب رفته بودیم هم این سوال را پرسیده بود!
در خاطرم سخنان خواهرم میپیچد
که به من گوشزد میکرد:
" زهرا به مردها همه چیز رو دوبار باید گفت "
خط لبم کشیده میشود،
چالی که در ۱۷ سالگیم در اثر ضربه پدید آمده برروی گونه ام نقش میبندد، مینویسم:
"آره آبی دوست دارم:)
آبی بهم حس تورو میده!
میبینمت"
قبل از فرستادن پیامم در کنار [ آره ]، [ عزیزم ] را هم اضافه میکنم!
به سمت آینه میروم تا همچی را برای بار اخر ورانداز کنم،
در اتاق را باز میکنم و
با کفشی که به اصرار مادر به پا کرده ام به سمت مبل میروم تا بنشینم،
خواهر بزرگ ترم چای را برروی کتری میگذارد،
مادرم پرده هارا مرتب میکند و سپس اسپندی دود میکند و دور سر من میچرخاند وی یکات میخواند
و اشک در چشمانش حلقه میزند،
پدرم ظرف میوه را برروی میز میگذارد
،خواهر دیگرم خواهرزاده ام را خواب میکند و
سایر اعضا خانواده هم به همچنین درگیراند !
اما من در خیالات به سر میبرم که چقدر میتواند اولین لباسی که باهم انتخابش کردیم به او بیاید،
زنگ در به صدا درمیاید
و در باز میشود،
لبخند عمیقم را برروی گونه هایم نمایان میکنم،
خواهرم نیشگونی مرا میگیرد و میگوید:
" مگه تیتاپ بهت دادن بچه،
عروسی تو ، سنگین باش! "
من هم لبخندم را جمع و جور میکنم،
از در وارد میشوی،
گل آبی ، خودت آبی، پیرهن تنت آبی :)
.
سرم را لحظه ای تکان میدهم،
پس پیراهن آبی من کجاست؟
"زهرا خانم"
به خودم میایم،
بلهای میگویم و دگر صدایش را نمیشنوم،
بیرون آمدن از اقیانوس افکار با صدای او
من را حیرت زده میکند.
آبی افکارم
کاش واقعیت بودی..