eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
497 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
443 ویدیو
10 فایل
[☁️⚽️¹] •گمشده• _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زده شده سه سال پیش حوالی پاییز🍁 ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز مربیم گفت: چون آدم برنامه ریزی هستی و زندگیت رو روتینه واسه همین وقتی از روتین خارج میشی کاملا آشفتگی‌ت مشخصه!
هدایت شده از سـو
چقد مرتب : )
هدایت شده از تقدیمی"
‹برای چنل @maybe_writer 📻
شـاید‌ نویسنده:)
۷۳_تویی برای من⁴ در ورودی باز است و بیرون در را زیر چشمی نظاره میکنم، توجهم به سویش میرود، سر به پایین ، موهای اتو کشیده، ریش های مرتب شده و پیراهن دکمه دار آبی آسمانی در قامتش خوش میدرخشد! سرش را لحظه ای بالا میاورد و به سوی من میچرخد خیره میماند و گوشه چشمانش چروک میشود و لبخندی روانه من میکند . لباس آبی آسمانی ام را که تا سر انگشتان پایم میاید و مانع از راحت حرکت کردنم میشود را با شعفی تعریف نشدنی به تن میکنم، زیپ پشتش را به لطف دستان بلندم بدون نیاز به دیگری بالا میکشم ، سرم را کج میکنم تا نگهی درست به سرتاپایم بیاندازم، از کودکی همین بودم در تمام عکسهایم سرم کج است و هنوز که هنوز است این عادت بر سر من مانده و خارج نشده، صدای سرصدا و هیاهو اهالی خانه پیش از مهمانی به گوشم میرسد، همه در تلاطم مهمانی من هستند! با آرامش تور برروی لباس را مرتب میکنم ، گل های سفید دوخته شده برروی قفسه سینه ام را باز و صاف میکنم، روسری سفید ساتنی را که کادو مادرش است را بر سرم میکنم، با روسریم کلنجار میروم که صدای دینگ تلفن همراهم مرا به سمت خود جلب میکند: " امشب گلی که برات میخرم هم آبی باشه دیگه عزیزم؟ " صبح که باهم به خرید لباسش برای مراسم امشب رفته بودیم هم این سوال را پرسیده بود! در خاطرم سخنان خواهرم میپیچد که به من گوشزد میکرد: " زهرا به مردها همه چیز رو دوبار باید گفت " خط لبم کشیده میشود، چالی که در ۱۷ سالگیم در اثر ضربه پدید آمده برروی گونه ام نقش میبندد، مینویسم: "آره آبی دوست دارم:) آبی بهم حس تورو میده! میبینمت" قبل از فرستادن پیامم در کنار [ آره ]، [ عزیزم ] را هم اضافه میکنم! به سمت آینه میروم تا همچی را برای بار اخر ورانداز کنم، در اتاق را باز میکنم و با کفشی که به اصرار مادر به پا کرده ام به سمت مبل میروم تا بنشینم، خواهر بزرگ ترم چای را برروی کتری میگذارد، مادرم پرده هارا مرتب میکند و سپس اسپندی دود میکند و دور سر من میچرخاند وی یکات میخواند و اشک در چشمانش حلقه میزند، پدرم ظرف میوه را برروی میز میگذارد ،خواهر دیگرم خواهرزاده ام را خواب میکند و سایر اعضا خانواده هم به همچنین درگیراند ! اما من در خیالات به سر میبرم که چقدر میتواند اولین لباسی که باهم انتخابش کردیم به او بیاید، زنگ در به صدا درمیاید و در باز میشود، لبخند عمیقم را برروی گونه هایم نمایان میکنم، خواهرم نیشگونی مرا میگیرد و میگوید: " مگه تیتاپ بهت دادن بچه، عروسی تو ، سنگین باش! " من هم لبخندم را جمع و جور میکنم، از در وارد میشوی، گل آبی ، خودت آبی، پیرهن تنت آبی :) . سرم را لحظه ای تکان میدهم، پس پیراهن آبی من کجاست؟ "زهرا خانم" به خودم میایم، بله‌ای میگویم و دگر صدایش را نمیشنوم، بیرون آمدن از اقیانوس افکار با صدای او من را حیرت زده میکند‌. آبی افکارم کاش واقعیت بودی..