امروز وقتی تو مدرسه بودم یه متن نوشتم و فردا میفرستم براتون🤍✨️
(از روزهایی که توی مدرسه یهو
ذهنم جرقه میخوره خیلی خوشم میاااد :] )
جنازه میرسم خونه شبا
اما نه واسه بازی تو حیاط
چون بابا میگه کار خوبه برات!
شـاید نویسنده:)
جنازه میرسم خونه شبا اما نه واسه بازی تو حیاط چون بابا میگه کار خوبه برات!
با خودم میگیرم یه گوشه عزا
که دوستای منم اینجوری هستن؟
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۷۵_ گم شده.
صدای تیک تیک ساعت به گوشم نمیرسه اما این به این معنی نیست که زمان نمیگذره.
زمان داره میگذره و من نمیدونم چقدر اینجا نشستم.
زمان از دستم در رفته.
به مچم نگاه میکنم.
ساعتم تو دستم نیست، گم شده.
من گمش نکردم، اون خودش گم شد. من ازش درست مراقبت کردم.
هربار که قفلش شل شد سفتش کردم.
اما بالاخره قفلش یه بار شل شد ،
افتاد .
دیگه پیداش نکردم.
خودش خواست بره،
من که نمیتونستم با نخ و هزار جور وصله پینه بدوزمش
که بمونه، که شل نشه ، که نره!
خودش خواست بره و حالا
جای خالیش اذیتم میکنه چون
من هیچوقت فراموش نمیکردم
که برم بیرون و اون رو خونه جا بزارم.
حتی اگر همه آدمها معتقد بودن
که:
[ بابا این ساعت رو با این لباس نمیبدن ! ]
باز هم همه جا اون رو میبستم.
من از چیزهای تکراری خسته نمیشم،
ولی در عوض، از تکرار چیزهایی که خودشون گم شدن بیزارم.
همه میگن:
«چرا بقیه ساعتهات رو نمیبندی؟» ولی هیچکدوم نمیفهمن که من فقط اون رو دوست داشتم.
حالا که گم شده، نمیخوام فقط به خاطر اینکه جاش پر بشه، دست به بستن هر چیزی بزنم.
من همیشه همینم؛
عاشق چیزهاییام که توی طول روز تکرار میشن ولی تکراری نمیشن.
الان هم ترجیح میدم نباشه تا اینکه بخوام تو وجود هر چیزی
اون رو جستوجو کنم.
راستی، داشتم راجع به چی حرف میزدم؟ ساعت؟ شاید هم نه.
_سیده زهرا موسوی
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۷۵_ گم شده. صدای تیک تیک ساعت به گوشم نمیرسه اما این به این معنی نیست که زمان نمیگذره.
این رو دیروز تو مدرسه
وقتی که اومدم به مچم نگاه کنم تا
ساعت رو ببینم ولی ساعتم نبود
نوشتم:)
ادم چیزهای ریز ریز غم انگیز
رو جمع میکنه که به خودی خود غصه نداره اما یه شب میپاشه بیرون همش:)