#پاراگراف
۲۳_پیامی از طرف یک ناشناس!
امروز طبق عادت هر روزم بعد از خماری اشک دیشب که حالا صبح شده بود گوشی بیانتها و خبرهای تمام نشدنیام را چک کردم.
در همین گام بودم که پیامی را که نوتیفش برای چشمان اول صبح ام زیادی میدرخشید و برق میزد را باز کردم!
پیام از شمارهای ناشناس بود!
شمارهاش حتی برای من آشنا نیز نبود؛
در آن پیام نوشته بود:
_ سلام جان من:)
خوبی؟ کجایی؟...
آنقدر متعجب شدم که هیچ حواسم نبود ادامه پیام را بخوانم.
کلمه جان من کنار سلام آنقدر برایم عجیب آمد که کعنهو هنوز در خواب دیشب غرق شده باشم!
دستی بر روی صورتم کشیدم تا اطمینان حاصل کنم زنده ام!
نفس عمیقی کشیدم!
گوشی را دوباره در دست گرفتم از جان من به هر سختی بود گذشتم
اما به راستی نمیشود از خوبی و کجایی گذر کنم...
یعنی یک نفر
بعد از مدتها
حال من را جویا شده بود؟ منی که حال این روزهایم به تلخی دیشبم بود و به تاریکی شب تارم
چه باید میگفتم در جواب؟
به هر حال انسانها کلمه خوبی را میپرسند تا بیشک جواب خوبند را بشنوند...
چه بگویم؟ پس کلماتی را با دستان سرد یخ کردهام نوشتم:
+خوپم
آنقدر متحیر بودم که هیچ حواسم نبود که لفظ خوبم را خوپم نوشته ام.
حالا باید به بخش دوم پیام که نوشته بود کجایی پاسخ میدادم
چه باید میگفتم
در خانه یا در کنج اتاق یا در زیر اقیانوس افکار؟
لحظه ای به حالم تامل کردم
برایم دردی به همراه لبخند داشت
پس از مدتها کسی حالم را جویا شد
و خواست بداند من کجا میتوانم باشم!
دلم نمیخواست کسی را که احوال دم صبح خوب به من هدیه کرده است را بیجواب بگذارم پس نوشتم:
+در خانهای کنج اتاق در ژرف اقیانوس افکارم!
و سپس پیام را نیز ارسال کردم.
از صفحه میخواستم برگردم که در یک ان پیامی دیگر که پس از پیام کجایی امده بود چشمانم را غافلگیر کرد؛
هیچ حواسم نبود که علاوه بر جویا شدن حالم پیامی دیگر نیز او ارسال کرده است برایم
در آن پیام نوشته بود:
_معذرت میخوام اشتباه فرستادم.
"_سیده زهرا موسوی🌱"
شـاید من:)
#پاراگراف ۲۳_پیامی از طرف یک ناشناس! امروز طبق عادت هر روزم بعد از خماری اشک دیشب که حالا صبح شده بو
من توی کستباکس اسیر شدم.
I Miss - AShamaluevMusic
. شما هم این قسمتشو گوش کنید.
https://castbox.fm/vb/673732568
"شاید ترکیب خوبی با پاراگراف بشه"
شـاید من:)
#پاراگراف ۲۳_پیامی از طرف یک ناشناس! امروز طبق عادت هر روزم بعد از خماری اشک دیشب که حالا صبح شده بو
شاید بقیه پاراگراف ها از این پاراگراف بهتر باشه...ولی این حس خیلی خوبی داره:)))
شـاید من:)
#پاراگراف ۲۳_پیامی از طرف یک ناشناس! امروز طبق عادت هر روزم بعد از خماری اشک دیشب که حالا صبح شده بو
طبق عادت چهارشنبه ها...
الوعده وفا☆
هدایت شده از 𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
من و تو بار ها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام میگرفت. .
بلوغ فکری اونجاست که
اون ادم هایی که میترسیدی یه روز برن رو
خودت کنارشون میزاری...
وقتی میگن طرف از سنش بیشتر میفهمه
یعنی از سنش بیشتر درد کشیده
ارزو میکنم اندازه سنت بفهمی نه بیشتر!
خدایا من ادم کاملی نیستم
گاهی یادم میره شکر گذارت باشم
اما تو هر دفعه که به سمتت بر میگردم
با اغوش باز بغلم میکنی:)))
جز اندیشیدن در چین و چروک دریاچه،
چیز دیگری برایم نمانده است ..
فردایم را از من بگیر و دیروزم را بده ..
و بگذار با هم بمانیم
_محمود درویش