شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[من برعکس دخترا
که دلشون میخواد با پارتنرشون
برن کافه و رستوران های خفن،
دلم میخواد بریم باهم ساندویچ شامی بابلی و نوشابه مشکی تو شیشه بگیریم و بریم رو میز و صندلی های پلاستیکی که گوشه هاشون ترک دارن بشینیم و بخوریمشون،
دلم میخواد توی مناسبت های خاص
کادو بزرگ بهم داده نشه،
کادویی داده بشه که واسم خاطره ای رو یاداوری میکنه..
پرسیدن سوال "خوبی؟" در هر موقعی میتونه من رو به وجد بیاره و من رو خوشحال میکنه،
دادن یه شکلات بی مقدمی خیلی برای من خوشایند تر از باکس شکلاتی هست که روز ولنتاین قراره بهم کادو داده بشه!
از نامه خوشم میاد، اینکه فکر کنم یه نفر وقت گذاشته و برام نوشته خیلی حس خاصی برام داره..
میدونی خوشحال کردن من خیلی ساده است و من آدم چیزهای کوچیکم:)
-هفتمین نامه من به ننجونِ درونم:)-
امروز واقعا دیگه حس کردم پاییز اومده..
فقط حیف که موقع بارون زدن و
توی چاله های پر اب، برگ درخت ها نمیریخت!
شـاید نویسنده:)
امروز واقعا دیگه حس کردم پاییز اومده.. فقط حیف که موقع بارون زدن و توی چاله های پر اب، برگ درخت ها
پاییزش چه قشنگه،
درختا رنگارنگه،
تو هرجا که بری شهر فرنگه:)
من شده با یه معلمی دعوا بیوفتم
ولی کاملا محترمانه دعوا میوفتم بحث میکنم..
ولی این ادمهایی که معلمها هیچ ظلمی بهشون نکردن و جلو روی معلم بهشون
بی احترامی میکنن رو برنمیتابم!
راستش،
هیچ پاراگرافی ندارم که دراختیارتون قرار بدم امروز!
یعنی یه سری نوشته دارم که به خودم قول دادم هیچ وقت اینجا نزارمشون و شخصی بمونه و نوشته ای ندارم که بشه اینجا گذاشت..انشاالله هفته بعد
شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[مشکلات همه ما از جایی شروع شد که بزرگ شده ایم،
از جایی که دیگه قدمون برای چرخ فلک سوار شدن ، زیادی بزرگ شده بود و
دیگه اون چرخ فلک صدای خنده های مارو نداشت؛
از جایی که دیگه مامانهامون
برای خوابوندنمون مارو روی پاهاشون نزاشتن که بخوان برامون لالایی بخونن!
از جایی که عروسک هامون رو به انسان ها ترجیح دادیم، عروسک هایی که ساعت ها باهاشون حرف زدیم و شبها بدون اونها خوابمون نمیبرد!
از اونجایی شروع شد
که دیگه برامون مهم نبود که شب وقتی عروسکمون خوابه تنش پتو هست یانه!
اره مشکل از همونجا شروع شد..]
- نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-