راستش،
هیچ پاراگرافی ندارم که دراختیارتون قرار بدم امروز!
یعنی یه سری نوشته دارم که به خودم قول دادم هیچ وقت اینجا نزارمشون و شخصی بمونه و نوشته ای ندارم که بشه اینجا گذاشت..انشاالله هفته بعد
شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[مشکلات همه ما از جایی شروع شد که بزرگ شده ایم،
از جایی که دیگه قدمون برای چرخ فلک سوار شدن ، زیادی بزرگ شده بود و
دیگه اون چرخ فلک صدای خنده های مارو نداشت؛
از جایی که دیگه مامانهامون
برای خوابوندنمون مارو روی پاهاشون نزاشتن که بخوان برامون لالایی بخونن!
از جایی که عروسک هامون رو به انسان ها ترجیح دادیم، عروسک هایی که ساعت ها باهاشون حرف زدیم و شبها بدون اونها خوابمون نمیبرد!
از اونجایی شروع شد
که دیگه برامون مهم نبود که شب وقتی عروسکمون خوابه تنش پتو هست یانه!
اره مشکل از همونجا شروع شد..]
- نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
من رو برگردونید به
وقتی که تازه
[قهوه سرد اقای نویسنده]
رو شروع کرده بودم!
شـاید نویسنده:)
من رو برگردونید به وقتی که تازه [قهوه سرد اقای نویسنده] رو شروع کرده بودم!
چون من خب یک عدد شاید نویسنده هستم، خوندن این کتاب که پر از فکت راجب نویسنده ها بود خیلی من رو به وجد میاورد.
اگه قرار باشه با یکی دوست بشم
اولین سوالی که ازش میپرسم اینه:
[تولدت کیه؟]
نه عزیزم چرا تقصیر تو باشه؟
تقصیر من بود که نمیدونستم همه ادمها جنبه انقدر مهربونی رو ندارن !
اونجا که تو عروس مرده میگفت:
I love you
But you aren't mine:)
من دوست دارم
ولی تو برای من نیستی:)
[خیلی حرفش درد داشت...]