از اینکه ببینم یکی حالش خوب نبست
و من نتونم کاری کنم برای بهتر کردنش
متنفرمممم..
احساس مرگ میکنم احساس کمبود!
#پاراگراف
۴۴_ بیت الله ۲
،
امشب برای اخرین بار فاطمه اش[س] شیر گرم را در کاسه ای جای داد و به دستان علی اش[ع] سپرد تا جرعه جرعه بنوشد،
در هنگام که کاسه شیر را به لب گرفته و مینوشید ،
درِ چوبی بیت الله به صدا درامد و مولا علی[ع]
در گوش های فاطمه اش شروع به زمزمه کرد:
"فاطمه ام این همان صداست
همان صداییست که تا اندکی پیش برایت روایت کردم!
همان صدایی که من را کشان کشان میبرند
تا با انها بیعت کنم اما..."
"گر من بروم حیا نمیکنند؟!"
فاطمه[س] بی درنگ دستان ظریف و بلورینش را
بر روی پاهایش نهاد و قامت علم کرد
و به سوی در روانه شد...
_ "کیستی؟!"
_ "منم.. أبوحفص عمر بن الخطاب العدوی ، ملقب به عمر فاروق،
گر در را باز کنی با تو فرزندانت کاری نخواهم داشت..."
_ "شما از من میخواهید که مولایم را صدا کنم تا با شما بیعت کند؟!
_ گر تو بخواهی میشود !
_ شما کیستید؟ آیا نمیدانید که او جانشین پدرم؛ رسول خدا پیغمر اکرم بوده است!
آیا نمیخواهید به باور بیایید
که او امام مولای ماست و تنها امیر الموئمنین؟"
سخنان اش به اتمام نرسیده،
حیا نکردند و در را به اتش کشیدند،
همان بیتی را که جبرئیل بی اجازه وارد نمیشد، را پاخور نامحرم کردند،
آمدند تا علی[ع] را کشان کشان ببرند و دست زهرا[س] را از دامنش جدا کنند!
رو به چشمان حسن[ع] فاطمه[ع]را به با دست زدند و
علی[ع] را دست بستند!
میگویند مادر دو بخش است ؛ ما و در
و قصه ی یتیمی ما از کنار در شروع شد ...
_سیده زهرا موسوی🌿
یه بار یکی از بچه ها گفت:
"به مو میرسه پاره هم میشه ولی ما گره اش میزنیم!"
معلم گفت:
"اره ولی مثل اول نمیشه!"
#معلمِ_من
چهارشنبه خیلی خونسرد، بعد از اینکه، نقشه ای رو با دوستام برنامه ریزی کردم، ابنبات گذاشتم تو دهنم و استایلم اینطور بود که:
"اگه تو با کت شلوار و سیگار
نقشه حذف یه نفر رو میکِشی،
من با مانتو مدرسه و ابنبات
نقشه اخراج یکی رو میکشم😂"
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدت ها بود که تو خودم مچاله شده بودم،
زندگیم شبیه کاغذ مچاله ای بود که هرروز، خطی خطی های روش بیشتر میشد و جوهرش، روز به روز بیشتر پخش میشد،
شبهام کش میومد، انگار ساعت نمیگذشت،
تو همون موقع که تاریکی داشت وجودم رو در بر میگرفت نقطه عطفی رو دیدم!
تصمیم گرفتم بجای اینکه تو دلم همچی رو بریزم، بیام فریاد بزنمشون، بیام از استعداد هام بگم از مگو هام بگم،
و یه کانال زدم و اسمش رو گذاشتم
"شاید نویسنده"
با کمک اون کانال، من هرروز بهتر میشدم، هر روز دلیلی داشتم که زندگیم رو دوست داشته باشم!
و امروز اون کانال عزیزِ من یک ساله شده:)!
چه خوبه که اینجارو دارم،
چه خوبه که اینجام،
چه خوبه که من "شاید نویسنده" هستم:)!
مورخ: ۴۰۳/۹/۲
شـاید من:)
https://daigo.ir/secret/53280470 چیه شاید نویسنده شما رو اینجا نگه داشته؟!
دلایلتون لبخند به لبم میاره:)