چهارشنبه خیلی خونسرد، بعد از اینکه، نقشه ای رو با دوستام برنامه ریزی کردم، ابنبات گذاشتم تو دهنم و استایلم اینطور بود که:
"اگه تو با کت شلوار و سیگار
نقشه حذف یه نفر رو میکِشی،
من با مانتو مدرسه و ابنبات
نقشه اخراج یکی رو میکشم😂"
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدت ها بود که تو خودم مچاله شده بودم،
زندگیم شبیه کاغذ مچاله ای بود که هرروز، خطی خطی های روش بیشتر میشد و جوهرش، روز به روز بیشتر پخش میشد،
شبهام کش میومد، انگار ساعت نمیگذشت،
تو همون موقع که تاریکی داشت وجودم رو در بر میگرفت نقطه عطفی رو دیدم!
تصمیم گرفتم بجای اینکه تو دلم همچی رو بریزم، بیام فریاد بزنمشون، بیام از استعداد هام بگم از مگو هام بگم،
و یه کانال زدم و اسمش رو گذاشتم
"شاید نویسنده"
با کمک اون کانال، من هرروز بهتر میشدم، هر روز دلیلی داشتم که زندگیم رو دوست داشته باشم!
و امروز اون کانال عزیزِ من یک ساله شده:)!
چه خوبه که اینجارو دارم،
چه خوبه که اینجام،
چه خوبه که من "شاید نویسنده" هستم:)!
مورخ: ۴۰۳/۹/۲
شـاید من:)
https://daigo.ir/secret/53280470 چیه شاید نویسنده شما رو اینجا نگه داشته؟!
دلایلتون لبخند به لبم میاره:)
هدایت شده از وکنا تاج سر
پرتو فانوس کوچک کمی از آن کلبه متروکه نزدیک به ساحل را روشن کرده من در سود و سرمای زمستان سردرگم و مغموم روی آن پله خاکی و کهنه نشسته بود و خود را در آغوش گرفته بود.
درودی به زیبایی آخرین نیلوفر پاییز.
این پیام رو داخل چنل های وسیمتون بازارسال کرده، و من یکی از افسانه های قدیمی رو خدمتتون تقدیم میکنم.
(افرادی پریرویی که چنل ندارند
آیدیشون رو بدن) ✨
محل ارسال تگ،ایدی
کفترخونه